حلق آویز شده ام از ماه و به این میاندیشم که زندگی مثل سرطان ریه اس و ارتعاش سرفه های خلط دار خونی حلقم رو روی طناب دار حس میکنم و اینک در این فضای لاجوردین که بوی گندیدگی ستارگان مرده از آن برمیخیزد، دارم به این مصیبتت وجود میاندیشم که زندگی چیزی نیست جز تکثیر بیامان سلولهای سرطانی در شُشِ جهان. سرطان ریه استعاره نیست، اشتباهی است که گوشت مرتکب میشود. شورشی کور در تاریکی بدن. سلولها ناگهان تصمیم میگیرند دیگر به هیچ قانونی وفادار نباشند و شروع میکنند به بلعیدن خانهای که در آن متولد شدهاند ،حقیقتی است که ریهها را چنان میپوساند که آدمی فراموش میکند روزگاری برای نفس کشیدن آفریده شده بوده.ارتعاش سرفههای خلطدار خونی را روی طناب حس میکنم. طناب سرفه میکند. نه ، شاید هم من سرفه میکنم دیگر نمیدانم ولی میان من و طناب چنان اتصالی برقرار شده که نمیتوان گفت کیست که میمیرد و کیست که میکشد. ما یک موجودیم اکنون. موجودی که از ماه آویزان است و سرفه میکند و منتظر است تا خلط خونی آخر، جان را از حلقومش بیرون بریزد گاهی حس میکنم طناب از من آویزان است، نه من از طناب. گاهی حس میکنم اوست که نفس میکشد و من فقط خسخسِ ریههایش را حمل میکنم.
من از این بالا جهان را میبینم و نمیتوانم میان ریه و کیهان تفاوتی پیدا کنم. هر دو پر از لکهاند. پر از رشدهای بیمصرف. پر از تودههایی که فقط برای مصرف کردن زاده شدهاند. زندگی، شکل نجیب پوسیدگی نیست؛ پوسیدگی است که یاد گرفته خودش را زندگی بنامد.
از این افق بیکران که مهتاب چون داغ ننگ بر پیشانیام نشسته، به اتاقی مینگرم که روزگاری در آن به توهم زندگی مشغول بودم. دیوارهایش از جنس زماناند و زمان از جنس مخمل کپکزده. شمعی بر میز کهنه میسوزد و شعلهاش چون زبانههای تب، میلرزد و به خود میپیچد. آن شمع منم. همیشه سوختهام، از درون، بدون آنکه کسی دود مرا ببیند.
لیوانی چای بر لبه میز، چون مجسمهای در موزه اشیاءِ فراموششده، ایستاده. کپکِ سبزِ مایل به سیاه، مانند شهری از گورستان، مایع درونش دیگر چای نیست؛ چیزی میان زخم و مرداب است. لایهای از کپک روی آن روییده، چنان ضخیم که انگار میتوان رویش قدم زد. شهری خاموش از قارچها و لاشههای میکروسکوپی. امپراتوری موجوداتی که از فراموشی تغذیه میکنند و مگسی در میان آن غرق شده است. شکمش باد کرده. پاهایش چون انگشتان جسدی که از زیر خاک بیرون مانده باشند، به هوا خشک شدهاند. من آن مگس را میشناسم. روزگاری روح من بود. پیش از آنکه از تنم فرار کند و به جایی پناه ببرد که دستکم صادقانه متعفن است.
در طرفی دیگر پسر بچه ای در دشتی طلایی پروانهها گرد صورتش حلقه زدهاند. گلی را بو میکند با چشمان بسته. آن پسر من بودم، روزگاری، پیش از آنکه ماه مرا ببلعد. تماشایش میکردم خود پیشینم را و خوشبختی چون زهری شیرین در رگهایم جاری بود. اکنون از این بالا میبینم که خوشبختی چیست: جهلِ مقدس نسبت به پایان.
گم شدم. شبی در خواب گم شدم یا شاید در بیداری. نترسیدم. گم شدن برایم چنان آشنا بود که گویی خانه حقیقی من همین گمشدگی بود، نه آن اتاق با شمع و چایِ کپکزده. از آن شب به بعد دریافتم که باید برگردم. اما به کجا؟ به اتاق؟ به دشت طلایی؟ به آغوش پسرس که گل بو میکند؟ به ماه یا به طناب دار؟
مدتهاست به این فکر میکنم که شاید مرگ پایانِ زندگی نباشد. شاید زندگی پایانِ مرگ باشد. شاید ما فقط تودههایی از فساد باشیم که برای مدتی کوتاه خیال میکنیم زندهایم؛ درست همانطور که کپک روی سطح چای خیال میکند یک شهر است.
حلق آویز شده ام از ماه
ناگهان میفهمم ماه از آسمان آویزان نیست.
من از ماه آویزان نیستم.
تمام این مدت اشتباه میکردم.
این من نبودم که به ماه بسته شده بودم.
ماه به من بسته شده بود.
و اکنون وزنِ عظیمِ آن را روی گردنم حس میکنم.
سرفه میکنم.
ماه سرفه میکند.
از دهانِ سفیدش ستارگانِ مرده بیرون میریزند.
و من میفهمم این هنوز آغازِ بیماری است و جهان خس خس می کند.
عرفان جداری
1405/04/02