ویرگول
ورودثبت نام
ارمیا
ارمیاسلام...
ارمیا
ارمیا
خواندن ۶ دقیقه·۷ روز پیش

کالبد شکافی روان

خودکشیِ ویکتور یالوم شوکه ام کرد ولی همراه با لبخندی تلخ! پسرِ رواندرمانگر و نویسنده ای که دو، سه سال پیش دو کتاب از او خوانده بودم و آن هم از آن مدل خواندن ها که کتاب را شروع میکنی و تا تمام نشود ، تمام نمیشوی و تا زمانی که حافظه باشد جملاتش در ذهنت جریان دارد ، مخصوصا کتاب "مامان و معنای زندگی".

لبخندِ همراه این شوک به خاطرِ سیری روانی در مسیرِ رواندرمانگری بود.

منی که کتابهای زیادی خواندم ، مناظره های زیادی از رواندرمانگران دیدم و شنیدم و در نهایت رواندرمانگری را تجربه کردم که هنوز از سوگ پدرِ خویش خارج نشده است!

در روان درمانگری و روانشناسی یک اصل اساسی وجود دارد که میگوید هر ناهنجاری ای که امروز در روان خویش دارید به وجود یک تروما یا حادثه ای در کودکی بر میگردد که احتمال زیاد آن را نادیده گرفته اید و فراموش کرده اید.

مثلا اگر شما امروز موقع عصبانیت همسر یا فرزندت را کتک میزنی و یا حتی کتک میخوری به تجربه ای تلخ در کودکی شما برمیگردد ، که کتک زدن یا کتک خوردنتان منجر به یک ارضاء روحیِ مثبت یا بسیار منفی شده است.

در فیلمِ "یک روش خطرناک"نشان میداد که زنی که بیمار ِیونگ و در عین حال کارآموز روان درمانی بود ، به شدت عاشق روابط جنسیِ همراه با کتک خوردن و تنبیه بود ، یونگ در مدت زمانِ درمان این مورد به کاووش در مورد علت این حادثه گشت ، و با اینکه خود با او رابطه جنسی داشت آن هم همراه با تنبیه و کتک زدن ، با تست های مختلف راز این میلِ شدید را پیدا کرد.

زن تعریف کرد که پدرش او را با زدن بر باسن تنبیه میکرده است ، و آن طور که در خاطرم هست در همان اولین بار موقع کتک خوردن ارضاء جنسی برای او اتفاق می افتد و لینکی میان لذت جنسی و دردِ کتک خوردن پیدا می شود و این لینک آن چنان محکم است که زن زان پس جز با کتک خوردن حینِ رابطه ، ارضایی ندارد.

مشابه همان که در فایت کلاب دیده بودیم ، در این فیلم هم دقیقا سرمستی ای از کتک خوردن نصیب اعضای باشگاه میشد ، که آنها را تا سر حد مرگ به جان هم می انداخت.

و نکته ای عجیب تر نیز این میان پدیدار شد و آن ارتباطِ محکمِ میانِ درد کشیدن و لذت بردن!

اما مشکل این جاست که بعد از پیدا کردنِ ترومای کودکی و منشا نا هنجاری و عقده امروزی معمولا راهکاری موثر برای درمان ارائه نمیشود ، مورد این خانم البته با جایگزینی ِ لمسِ محبت آمیز به مرور شاید حل بشود ولی مواردی که یک ترومایی در اثر یک ظلم در کودکی در کسی رخنه کرده باشد چه؟

آیا آن فرد باید به سراغِ فردِ ظالم برود و از او انتقام بگیرد؟

اساسا انتقام از کسی که مار را به هر گونه ای مورد تجاوز قرار داده چطور میتواند نا هنجاریِ روانیِ امروز ما را درمان کند؟

تقریبا در بسیاری از موارد همین مشکل وجود دارد ، گویی آن خاطره و آن حادثه بر روی سنگی حک شده است که با چیزی نمیتوان آن را پاک کرد و یا به قبل از آن اتفاق برگرداند.

به نظر می رسد که روان درمانی چیزی مانند کالبد شکافیِ روانی است ، یعنی اینکه فردی در مریضی ای روانی که به مرگ روانی است نزدیک است پیش روان درمانگر میرود و او هم تمام تلاش خود را میکند که با کاویدنِ روانِ فرد کالبدش را بشکافد ، ولی اینکه بتواند این کالبد شکافته را دوباره سرِ هم کند و روانی سالم برای شخص به ارمغان بیاورد الله اعلم!

در واقع هر فرد وقتی روان خود را نه به روشِ اشتباه فرویدی که همه چیز حتی رنگ قرمزِ چراغ قرمز که آن را هم به میل جنسی ربط میداد بلکه به روش یونگ که میگفت " هر میلی در آدمی از میل به قدرت ، ثروت ،و در واقع هر میل کوچک و بزرگی میتواند منجر به ناهنجاری و عقده بشود" خویش را بکاود ، تروماهایی را در آن می یابد و در واقع کالبد روانی خویش را می شکافد و تاریکی ها و سایه های آن را مشاهده میکند ، حال باید با این کالبد شکافته چه کند؟

یونگ البته راه کارهایی را ارائه میداد مثل راهکاری که در مورد "رنج" ارائه میداد یا حتی راهکارهایی که در مورد افراد تنها ارائه میداد ولی با همه این اوصاف ، و در نهایتِ بکارگیریِ همه این راهکارها گویی کسی درون هر فردی دم در ایستاده تا یقه اش را بگیرد ، او را کتک بزند و نگذارد فراموش کند همه تروماهای زندگی اش را!

البته قطعا "علم روانشناسی" هم یک علم بر مبنای تجربه اس و علوم تجربی غالبا قَسم بردار نیستند و نمیتوان در مورد کاراییشان قسم خورد!

و ممکن است همین امر باعث بشود که فرزندِ روان درمانگر باشی ، خود سی سال روان درمانی کرده باشی و تمام عمر شصت ساله ات در خانواده روان درمانگر گذشته باشد ولی نتوانی آن یقه گیر دم درب را توجیه کنی و از پسش بربیایی و ناگهان برای فرار از او مرکزِ او یعنی "خود" را مورد حمله ای انتحاری قرار بدهی و خبری ترسناک را به جهان مخابره کنی:

پسرِ رواندرمانگری مشهور که خود روان درمانگر بود مرگ خویش را رقم زد و زودتر از موعد به دیار باقی شتافت!

این انتحار اما ، انتحاری تلخ و ترسناک است که قطعا در رواندرمانگریِ مدرن فکری برایش نشده جز آنکه :

«عزیزانتان را محکم در آغوش بگیرید.» و از برنامه‌های پیشگیری از خودکشی و حمایت از سلامت روان حمایت کنید.

چیزی که خانواده یالوم از مردم خواسته اند به جای ارسال گل یا هدایای دیگر اینکار را بکنند.

اما رابرت جانسون خاطره جالب و قابل تاملی را در مورد مردم هند در کتابش میگوید.

او مینویسد:

در هند اساسا آدمِ روان پریش مانند آنچه در غرب فراوان است نمیبینی ، آدمهایی که در اثر یک اتفاق در کودکی یا یک ورشکستگی در بزرگسالی دچار فروپاشی روانی بشوند، اینجا مردم به طرز عجیبی به یک اصل رسیده اند که اصلی حیاتی برای رد کردن تروماهاست و آن چیزی نیست جز اصل "پذیرش".

هندی ها به چیزی که هستند راضی هستند آنها اعتقاد قلبی دارند که چیزی که هستند دقیقا همان چیزی است که باید باشند و نسبت به این موضوع پذیرشی کامل و قلبی دارند ، چه آن گدایِ معلولِ سر جاده خاکی و چه ماهاراجه ای در قصرِ تاج محل!

پذیرش گویی همه ِ آن اکسیرِ مردمِ شلوغ هند است که جمعیتی شلوغ و همه رنگ را در کنار هم گرد آورده تا راضی باشند به هر چه که هستند و غصه ای نداشته باشند اگر تلاششان هدر برود و به نتیجه نرسد چرا که یا اینکه تلاششان در "حدِ نتیجه" نبوده و یا ابنکه این تلاش در نسوخ بعدی او را آدمِ شایسته تر میکند و یا نشئه ای بهتر را برای او رقم میزند.قیامتهای کوچکی که مردمِ هند را از غرق شدن در درمانی بی انتها و احتمالا بی نتیجه دور نگه میدارد.

جانسون میگوید زمانی که وارد هند شدم آدمی بودم که فقط "خودم" بودم و خودم را می شناختم و روانم پر بود از دردهایی غربی و بی پایان، و زمانی که از هند میرفتم با آن محله های پر از خاک و گدایانی که جز پارچه ای برای پوشاندنِ عورت خود نداشتند ، آدمی شده بودم آرام ، گویی دنیا خیلی خیلی بزرگتر شده بود از آنجایی که من از آن آمده بودم ، لبخنهایی که از تهِ دل مردم راضی و پذیرای هند میدیدم و کمکهای مردم به همنوع خود ، در حالی که شاید خودش از او محتاج تر بود ، گویی من از خود بیرون شده بودم ، منی که حالا هم سختی های مالی کشیده بودم و هم سختی های دیگر ولی دیگر چون قبل آشفته نمی شدم. و

"می پذیرفتم"

لبخند تلخی که این خبر روی لب من آورد برای همین بود که از یک روز به بعد جذابیتِ روان درمانگری برایم فرو ریخت ، وقتی درمانش را بسیار سست و کم شفا دیدم.

روان درمانگراروین یالومهند
۱۴
۵
ارمیا
ارمیا
سلام...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید