یک ماه است که بیکارم.
در این چند سال، شغلهای مختلفی را تجربه کردم؛ از خیاطی و تولید در کارگاه و کارخانه گرفته تا منشیگری. هر بار که کاری را از دست دادم، اولین کسی که مقصرش کردم خودم بودم.
کمکم از خودم خسته شدم. از اخلاقم، از تصمیمهایم، از همه چیز.
امروز برای مصاحبه شغلی رفتم. رزومهام را که دید، گفت: «تو به درد قسمت تولید میخوری.»
اما دیگر دلم نمیخواهد به تولید برگردم. نه به خاطر سختی کار؛ از این میترسم که دوباره به آدمها اعتماد کنم، دوباره سفره دلم را باز کنم و دوباره زخمی شوم.
به او گفتم دوست دارم در بخش اداری کار کنم. گفت تماس میگیرد.
حالا منتظرم. و عجیب است که حتی از همین انتظار هم میترسم.
هیچوقت نخواستم جای کسی باشم. هیچوقت نخواستم شبیه کسی زندگی کنم. فقط همیشه آرزو داشتم یک بار هم که شده ذهنم آنقدر آرام و منظم کار کند که کمتر از خودم سؤال بپرسم و کمتر خودم را سرزنش کنم.
این روزها اگر از من بپرسند چه میخواهی، جوابی ندارم.
پول؟ آرامش؟ کار؟ تفریح؟ یا فقط چند ساعت که ذهنم ساکت باشد؟
احساس میکنم وسط یک گودال بزرگ ایستادهام. دور تا دورم هزار در وجود دارد، اما نمیدانم کدام را باید باز کنم.
از شکست میترسم. از اینکه دوباره کم بیاورم میترسم. از اینکه دوباره خودم را مقصر بدانم میترسم.
امروز فشار بدهیها و نگرانیهای مالی آنقدر زیاد شد که برای لحظهای با خودم فکر کردم کاش همه چیز تمام میشد.
اما هنوز اینجا هستم.
شاید چون هنوز، جایی در اعماق وجودم، امید کوچکی مانده که باور دارد پشت یکی از همین درها، راهی برای ادامه دادن وجود دارد.
نمیدانم آن راه کجاست.
فقط میدانم امروز، تمام حقیقت من همین بود.