ویرگول
ورودثبت نام
فائزه عین آبادی
فائزه عین آبادیاز یافتن معنای زندگی ناامید شدم. فهمیدم که خود باید معنا بسازم!
فائزه عین آبادی
فائزه عین آبادی
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

دام سرگشتگی

خود را در راهرویی تنگ و نمور می‌یابم. دیوارها نم‌کشیده‌اند، و بوی رطوبت و فرسودگی هوا را سنگین کرده است. هر گامی که پیش می‌گذارم، بخشی از جهان پشت سرم جدا می‌شود و به قطعه‌ای بی‌جان بدل می‌گردد؛ احساس می‌کنم هر قدم من سندی است که مهر بطلان بر گذشته می‌زند.

نشستن انتخاب دیگری‌ست. مدتی می‌نشینم اما نشستن ملال‌آور می‌شود؛ سکوت راهرو همچون وزنه‌ای بر قفسه‌ی سینه‌ام فشار می‌آورد. درها یکی پس از دیگری ردیف شده‌اند، هر یک با پلاک فلزی کدر، حروفی نیمه‌پاک‌شده، گاه ناخوانا.

با تردید نخستین در را باز می‌کنم. اتاقی ظاهر می‌شود، روشن اما بی‌روح. صفی از آدم‌ها نشسته‌اند، همگی لباس‌هایی بی‌نقص و یکدست بر تن دارند. یکی از آن‌ها، با صورتی آراسته و لبخندی ثابت بر لب، به‌سمت من می‌آید. صدایش آرام اما خالی از جان است:

«می‌توانی با همین ظاهر وارد شوی.»

سخن او اندکی دلگرمی می‌دهد، اما به‌محض ورود نگاه‌ها بر من می‌افتد. نگاه‌هایی سنگین، سرد، و سرشار از قضاوت. احساس می‌کنم لکه‌ای بر لباسم چسبیده، یا شاید چیزی در چهره‌ام غیرمعمول است. در آغاز مقاومت می‌کنم، اما به‌زودی دستپاچگی مرا وادار به تغییر می‌کند. ذره ذره به شمایل آنها درمی‌آیم. خیلی زود دیگر هیچ شباهتی به آنچه هنگام ورود بودم ندارم.

در میان جمعیت، سرگردان و مطیع، مدام خطا می‌کنم و سرزنش می‌شوم.

با این حال، نگاه‌ها همچنان از بالا به پایین است. کسی به من نزدیک می‌شود، برگه‌ای در دست دارد پر از مُهر و امضا.

او با لحنی خشک می‌گوید: «پرونده‌ات ناقص است.»

سرگردان، به در دیگر می‌روم. اتاقی مشابه، با آدم‌هایی دیگر، اما همان نگاه‌ها و همان جمله: «پرونده‌ات ناقص است.»

انگار در هیچ اتاقی، کامل و بی‌نقص نیستم.

کم‌کم به این باور می‌رسم که هیچ‌کجا جایی برای من وجود ندارد  و با هر تغییر در ظاهر، با هر تقلید از دیگران، فاصله‌ام از خودم بیشتر می‌شود.

آنچه می‌بینم، دیگر من نیستم، بلکه مجموعه‌ای از تکه‌های جداشده، گویی هر اتاق بخشی از وجودم را برداشته و اکنون تنها پازلی ناقص باقی مانده.

هرچه بیشتر از اتاقی به اتاق دیگر می‌روم، شباهتم به آنان بیشتر می‌شود. حرکاتم، صدایم، حتی طرز نگاه کردنم آرام‌آرام تقلیدی از همان‌ها می‌شود. گاه از خود می‌پرسم: اگر روزی چهره‌ام را در آینه‌ای دیگر ببینم، آیا هنوز قادر خواهم بود میان آن‌ها و خودم تفاوتی بیابم؟

احساس می‌کنم چیزی در وجودم در حال فرسایش است. هویت من نه با ضربه‌ای ناگهانی، بلکه با خراشی پیوسته از میان می‌رود. هر اتاق بخشی از من را می‌بلعد تا آنجا که روزی درمی‌یابم حتی نام خودم را با تردید به زبان می‌آورم.

در جایی از مسیر، به اتاقی می‌رسم که تا سقف پر از قفسه‌های فلزی‌ست. هر قفسه مملو از پرونده‌ها و کاغذهایی خاک‌خورده. کارمندی پشت میزی نشسته، سرش پایین است و بی‌وقفه مُهر می‌زند. جرئت می‌کنم و می‌پرسم:

«اسناد هویت من اینجاست؟»

بی‌آنکه سر بردارد پاسخ می‌دهد: «همه‌ی پرونده‌ها اینجاست.»

با دستپاچگی یکی از قفسه‌ها را باز می‌کنم. برگه‌ها درهم ریخته‌اند، بر هرکدام اسمی ناتمام، خطی محو، یا شماره‌ای بی‌معنا نوشته شده. می‌گردم، می‌گردم، و هرچه بیشتر می‌گردم، برگه‌ها بیشتر می‌شوند. حس می‌کنم قفسه‌ها زنده‌اند و در حال زایش پرونده‌های تازه.

با صدایی خفه می‌پرسم: «پس هویت من کجاست؟»

کارمند همچنان مهر می‌زند، بی‌وقفه، بی‌تفاوت. تنها یک‌بار سر بلند می‌کند، نگاهی سرد به من می‌اندازد و می‌گوید:

«شاید در میان پرونده‌ها باشد.»

با دست‌های لرزان پرونده‌ها را ورق می‌زنم، بی‌هدف، تنها برای آنکه خود را مشغول نشان دهم.

صدای مهرزن بی‌وقفه در قفسه‌ها مانند تیک‌تاک ساعتی بی‌رحم در فضا می‌پیچید؛ هر مهر انگار لایه‌ای دیگر از من را مهر و موم می‌کرد. دست‌هایم یخ کرده بود، هر ورق را که برمی‌گرداندم احساس می‌کردم چیزی در من کمتر و کمتر می‌شود. این کم‌شدن دیگر دردآور نبود، صرفاً خالی‌کننده بود؛ مثل ظرفی که بی‌آنکه بدانم چرا، آرام آرام خالی می‌گردد.

در همان لحظه که فکر می‌کردم شاید همه‌چیز به همین شکل ادامه یابد، صدایی آمد نه از دهانِ کسی، نه از اتاقی مشخص، بلکه از فضایی خالی که همه‌ی درها و قفسه‌ها و هوا را دربرمی‌گرفت. صدا مثل حرکتی سرد و روشن در میان تاریکی پیچید:

«بیدار شو. اگر بیدار شوی نیازی به هویت نداری! »

براحساسهویت
۲۵
۶
فائزه عین آبادی
فائزه عین آبادی
از یافتن معنای زندگی ناامید شدم. فهمیدم که خود باید معنا بسازم!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید