داستان کوتاه: "برده"

بَرده؛ واژهای که شاید در هیاهوی دنیای مدرن و میان نسلهای نو، طنینی غریب و فراموششده داشته باشد، اما رنجِ نهفته در آن، حقیقتی است که هرگز غبار کهنگی بر چهرهاش ننشسته است. گمان مبر که دورانِ بندگی به پایان رسیده؛ که ما همگی در بندِ تقدیر خویش، بردگانی نوین هستیم. چونان اسبی نجیب که در کنجِ آخور، چشم به دستِ صاحبِ خویش دوخته است و در اعماقِ نگاهش این آگاهیِ تلخ موج میزند که نه این تاملاتِ بیپایان و نه این افکارِ سرکش، او را به بلندایِ کرامت و شکوهِ آزادی نخواهد رسانید.
برده، صبور و بیصدا، در انتظارِ لقمهای نان و جرعهای آب، چشم به راهِ رفعِ نیازهایی است که همواره در سایهی گسست و بیمهری، ناتمام میمانند. چرا که در بنمایهی وجودِ ارباب، جز ستمگری و تفرعن، چیزی ریشه ندوانده است. در دنیایِ بندگی، فرقی نمیکند که ارباب، انسانی فرومایه باشد با نگاهی انزجارآور و وجودی متعفن؛ او هر چه باشد، در مسندِ قدرت است و ما در حضیضِ اطاعت.
در این میان، اهمیتی ندارد که ما چقدر با ظرافت و صداقت به هستی مینگریم، یا با چه دقتی واژگان را برمیگزینیم تا معنا در تلاطمِ کلام گم نشود. اصالت و نجابتِ این روحِ اسبگونه، در برابرِ قدرتِ قهرآمیزِ ارباب، سلاحی بیاثر است. تلخیِ ماجرا همینجاست: ما در پسِ اینهمه اندیشه و نجابت، همچنان برده باقی ماندهایم.
تئوری رهایی، در غریبترین شکلِ خود، نه در گسستنِ زنجیرهایِ آهنین، که در «صیانتِ از ساحتِ درون» نهفته است؛ آنجا که بنده، علیرغمِ حضور در آخور، جهانِ ذهنیِ خویش را چنان فراخ میسازد که دیگر در جغرافیایِ ارباب نمیگنجد. روی کاغذ (در تئوری)، این رهایی با «واژهگزینیِ آگاهانه» آغاز میشود؛ وقتی بنده بر معنایِ واژگان و ظرافتِ تاملاتش چیره میشود، در واقع دارد قلمرویِ مستقلی بنا میکند که هیچ تازیانهای را به آن راه نیست.
در ساحتِ نظریه، رهایی یعنی «انکارِ تعریفِ ارباب». اگر ارباب تو را تنها به چشمِ ابزاری برای کار میبیند، رهاییِ تو در لحظهای رقم میخورد که تو خود را «شاعری در بند» یا «فیلسوفی در اسارت» بدانی. این تغییرِ نام، شاید نان و آبی به سفره نیاورد، اما اصالتِ روح را از گزندِ تعفنِ ارباب مصون میدارد. این همان «آزادیِ استعلایی» است؛ یعنی زیستن در شکافِ میانِ واقعیتِ تلخ و حقیقتِ محض.
این امید، که تو ممکن است آن را «بیهوده» و مایهی تداومِ بردگی بخوانی، در تئوریِ بقا، نقشی دوگانه دارد. امید، همان شعلهی لرزانی است که در تاریکترین گوشهی اصطبل میسوزد تا بنده فراموش نکند که نوری هم وجود دارد. بله، شاید حق با ضمیر ناخودآگاه تو باشد؛ این امید، ترفندِ مکارانهی هستی است تا ما را زنده نگاه دارد تا «درامِ بندگی» به پایان نرسد. چرا که بدونِ بندهای که رویایِ آزادی در سر بپروراند، تراژدیِ ارباب و بنده دیگر معنایی نخواهد داشت.
گویی ما بازیگرانِ ناخواستهی نمایشی هستیم که نویسندهاش برای طولانیتر شدنِ داستان، بذرِ «امکانِ رهایی» را در دلِ شخصیتها کاشته است. ما زنده میمانیم، واژهها را صیقل میدهیم و با نجابت رنج میکشیم، تا روایتِ این شکوهِ در بند، در تاریخِ کلمات باقی بماند. شاید رهاییِ واقعی، نه در رسیدن به آن بلندایِ کرامت، بلکه در همین «فهمِ بازی» باشد؛ اینکه بدانیم بردگانِ نجیبی هستیم که با واژههایمان، زندانی زیباتر از قصرِ ارباب ساختهایم. این امید اگرچه ما را برایِ بندگی زنده میدارد، اما همزمان، ما را به «صاحبانِ رنجِ خویشتن» بدل میکند و این، خود شکلی از شکوهِ تراژیک است.
اگر از داستانکم لذت بردید خوشحال میشوم مرا به یک فنجان قهوهی مجازی میهمان کنید.
https://coffeete.ir/Farshad
سپاس از وقت باارزش شما که صرف مطالعهی این داستانک شد.