
در چشمان درشت او، افق زمین با تمام شکوهش به بند کشیده شده بود؛ گویی آن دو گوی بلورین، آینهدارِ لحظهای بودند که خورشید در آستانهی غروب، آخرین نفسهای طلاییاش را بر لبهی گیتی میکشید.
اما جادوی اصلی زمانی آغاز میشد که ردای مخملین شب بر جهان سایه میافکند؛ آنگاه قرنیههای فراخ او چنان با هیبت تاریکی را در خود میبلعیدند که دلِ سیاه شب، در آن درههای نامتناهیِ بینایی، درخشش ستارهها را در قامت سیگنالهایی بصری به سوی مغزش روانه میکرد تا در پیشگاه ذهن زیبایش پردازش شوند.
راستی که آن چشمان درشت را در تمام کائنات همتایی نبود؛ گویی طبیعت تمام توانِ زیباشناختیاش را در آن دو گوی درخشان خلاصه کرده بود. در پیشگاه آن نگاه، هیچ کاندیدای دیگری شایستهی تماشای قشنگیهای جهان نبود؛ چرا که تنها آن چشمان میتوانستند شکوه هستی را نه فقط تماشا، که درونی و جاودانه کنند.