از آخرین اپیزودی که نوشتم تا همین لحظه، فصل عوض شده، سال نو شده، درختها، شکوفه دادند و چمنها دوباره زنده گشتند؛ اما ما هم زنده شدیم؟ در جواب به این پرسش، میمانم... زمان گذر کرد و رویدادهای مهمی رخ داد، رویدادهایی که نوشتن از آنها دیگر ممنوعه شده...

این روزها، هدفونم جزئی از وجودم شده، شنیدن صدای آهنگ بیکلام دریا موقع درس خواندن، دیگر نه یک عادت، بلکه تبدیل به یک الزام گشته. به کوچکترین صدایی حساس شدهام. راستش را بخواهید حفظیات فیزیک دوازدهم چندان خاطرم نیست؛ وگرنه برایتان تبین میکردم که از چه حد دسیبل به اینور یا به آنور را دیگر دلم نمیخواهد گوش دهم. در حقیقت مسئله خواستن یا نخواستن من نیست؛ صرفا حس میکنم اینکه چنین بازه زمانی که تا این حجم در معرض انواع و اقسام صداهای ساختمانسازی، سرودهای حماسی، فریاد کارگران، دعوای همسایگان و صداهای ممنوعه بودم، سبب چنین وضعی گشته.

امروز که این پست رو مینویسم، زمان به تاریخ بیست و نهم فروردین ورق خورده. در چنین روزهایی هنوز نه تاریخ دقیق کنکور مشخص گشته، نه نهایی! این دیگر طنز سیاه نیست، چیزی ورای آن است. نمیدانم، پایان این داستان چیست. هر چه که باشد، امیدوارم که بهترین چیزی باشد که میتواند رقم بخورد. آخر میدانی، ما تا آخرین لحظه و تا آخرین نفس، در این رینگ نفس نفس زدیم، مشت زدیم، عقب کشیدیم و بیشتر از همه اینها، مشت خوردیم! طوری که هر سوی را که مینگرم، ردی از خون دستانم را بر کف زمین میبینم. نفس میکشم، نفس میکشم و با خودم آهسته تکرار میکنم که این روزها نیز بسان سایر روزهایی که سخت و مملو از غم و اضطراب بودند، میگذرند؛ اما در این میان به چیزی اطمینان دارم، آن هم این است که فردی که از من پس از گذر از این روزا زاده میشود، فرد دیگری است. تغییر یک فرد، هیچگاه یک شبه نبوده و نیست. شیشهای است که هر بار یک ترک کوچک بر آن میافتد که مردم ابتدا آن را نادیده میگیرند و بعد گمان میکنند که موضوع آنچنان هم جدی نیست و در نهایت وقتی به خودشان میآیند که دیگر دیر شده... بعد با نگاهی گزینشگر میپرسند: تو چرا انقدر عوض شدی؟ در حالی که نمیدانند، شاید به حدی با سفید بازی کردهایم و باختهایم که ناگزیر سیاه را انتخاب کردهایم...

به حدی با نوشتن غریبه شدهام که نمیدانم این پاراگراف را از چه بنویسم و چطور روایت کنم که هم قابل انتشار شود و هم جان مطلب بیان شود. اما خداحافظی را هر طور که بگویی، باز هم در سینهاش غم، اشک و سوگ نفس میکشد. مدتی میروم تا هنگامی که باز گردم، با دستانی پر برگشته باشم. دعای خیرتان را بدرقه راهم کنین که سنگلاخترین بخش راه مانده است و من با آتشی سوزان در قلب، راهی نبردی دیگر میشوم...

پایان