دارم فایلهای صوتی آنوشا نوبخت را گوش میدهم.
میگوید همان کیفیتی را زندگی کنید که در مکانها، شغلها یا آدمها یا هرچیز و هر جای دیگری به دنبالش هستید.
در واقع به جای دنبال گشتن هرچیز در بیرون، آن را در خودتان بیابید و محکمش کنید.
آنقدر در آن حس و کیفیتش ماندگار باشید تا بالاخره هر آنچه اطراف شماست تغییر کند یا با شما همسو و یکی شود یا از تجربهتان بیفتد.

اولین چیزی که به ذهنم میرسد طبیعت است. بودن کنار کسانی که میفهمندش. یا حداقل شوق تو را درک میکنند.
آن تنهها و شاخههای نازک یا ستبر و بلند، آن قطرات ریز روی برگها، آن صدای چک چک آبپاشیها و گلبرگهایی که تمام تلاششان را برای بودن روی این کرهی خاکی حیاتپذیر میکنند.
(یاد روباهها و خارپشتها و گربههای دانشگاه میافتم و در دلم آنها را معیار میگیرم برای بررسی آدمها و نحوهی واکنششان.)
بعد سعی میکنم دیدگاه خودم را نسبت به نگرش آدمها و زندگی بررسی کنم. اول از همه میپرسم خودم آدم منفیبافی هستم یا واقعگرا یا مثبتنگر؟
به تجربههایم فکر میکنم. به همهی نادیدهانگاریهایم از کارهای ناخوشایند یا ناپسند آدمها یا اتفاقاتی ناخوشایندتر. خود را آدمی میشناسم که میل به واقعگرایی دارد اما گاهی اوقات در آن موفق نیست یا طول میکشد میزان واقعگراییاش تکمیل شود؛ مثلا گاهی زودتر و گاهی دیرتر. این روزها که دارم تمرینش میکنم خب کمی زودتر از دیرهای همیشگیست. (شاید چون دارم درمییابم بدیها و ناخوشایندیها بخشی از هر اتفاق و هر انسانی میتواند باشد و قرار نیست کل آنها را تعریف کند، پس کمتر یا دیرتر ناامید میشوم، یا اگر جور دیگری نگاهش کنم، با به موقع دیدن ناکارآمدیها میتوانم واکنش مناسبتری داشته باشم پس از خودم -و از آن یا او- کمتر میرنجم، کمتر اعصابم خرد میشود و رابطهام حقیقیتر میماند)
دوست دارم زندگی را به شکل چالشهایی نگاه کنم که هرچه به منِ اصیلترم وصل باشم، راحتتر میتوانم حلشان کنم. جایی که خدا و من دست هم را گرفتهایم و به هم اعتماد داریم -در واقع دارم تمرین میکنم که بیشتر به او اعتماد کنم- و از روی پلهای تق و لق، عبور جانانهای میکنیم. جایی که عشق حرف اول را میزند و ما را در انتها به خودمان بر میگرداند. به جایی که خانهای گرم و پرمهر و پر از دوستیهای شیرین و پذیرا انتظارمان را میکشد و با حضور همیشگی کسی که تمام مدت کنارمان بوده.
البته این که من چه عقیدهای دارم خیلی مهم نیست. شاید هم مهم باشد. عقیدهها شیوهی نگریستن به مسیر را مشخص میکنند اما خب در نهایت عمل ماست که کیفیتها را ماندگار میسازد.
گفتم کیفیت...شما چطور؟ دوست دارید چه کیفیتی را زندگی کنید؟ چه حسی را؟ چه ویژگی یا معیار و مسیری را؟درگیر چه چالشی هستید و برای قویتر بودن از آن چالش، به تمرین چه کیفیت یا حسی نیازمندید؟*
*مثل حس ثبات داشتن، اقتدار، مهربانی، مثل حس ارزشمندی. یا جور دیگری نگاه کنیم: مثل حسی که ممکن است به یک شعر پیدا کنید. یا به طلوع خورشید. حس پشت هر کدامشان چیست؟ امید؟ باور به خود و خدا؟ اطمینان؟
این روزها من به حس اقتدار، ثبات و اطمینان نیاز بیشتری دارم و تمرین بیشتری. از خودم میپرسم این حسها را کجا میتوانم پیدا و تمرینشان کنم؟ چه کارهایی هرچند متفاوت از چالش فعلی، اما همین حسها را در من بر میانگیزانند؟
🌱سهشنبه بود. هشتم پاییزِ صفر چهار.
پینوشت: اینها را نوشتم اینجا چون هنوز زیادی ناواردم. زیاد لازم است تمرینشان کنم. پس به طریقی باید به یاد نگهشان دارم تا وقتی ملکه ذهن شوند..