
فصل اول:
نورافکنها روشن شدند و نورشان همه سالن را در برگرفت، چشمانش را که در اثر نور زیاد بسته شده بودند، باز کرد و با انبوهی از خبرنگاران مواجه شد ، خوشبختانه محافظان، مراقب بودند زیادی نزدیکش نشوند، نفسش را حبس کرد و صافتر ایستاد، نباید حرکت غیر عادی انجام میداد، او الان یک شخص معروف بود، کسی که کار بزرگی انجام داده، بدون اینکه خودش بداند، به اطراف نگاه انداخت و چشمش به شخصی افتاد، مردی کوتوله و ریشتراشیده، خودش بود، دقیقتر شد گذاشت ذهنش باز شود و بعد....
باید خدمتکار آقای شپرد رو پیدا کنم و بهش مهر رو بدم، سپس خشم، ناراحتی، سرافکندگی و ترس این ها احساساتت یا افکاری نبود که او داشت، نه کاملا مطمئن بود که این احساسات متعلق به او نیست، بلکه مال شخص دیگری بود.
ـ خانم کینگ میشه لطفا اینجا رو امضا کنید؟
روبرگرداند و با خبرنگار نیویرک تایمز مواجه شد؛ موقعیت اصلیاش را فراموش کرده بود، دستپاچه شد و رنگ به صورتش دوید.
ـ آه، بله با کمال میل.
دستش را به طرف خودکاری برد که به سمتش دراز شده بود، لبخند عصبیای زد، باورش نمیشد، قرار بود خبرش همهجا پخش بشود، آیا رویاش بالاخره به واقعیت پیوسته بود؟، این برای او که دختری ۱۶ ساله بود موفقیت بزرگی محسوب میشد.
ـ خانم کینگ چندتا سوال ازتون داشتم.
ـ بله خانم، منم همین طور.
اطرافش هزاران خبرنگار از مجلهها و خبرگزاریهای معروف جمع شده بودند، به سختی میشد باور کرد که او همان دختر پنج سال پیش است، میکرفونها و کاغذ ها را کنار زد و مودبانه از بقیه خبرنگاران عذرخواست:« ببخشید، من هرچی میدونستم رو بهتون گفتم، متاسفانه باید شما رو ترک کنم.»
سیل خبرنگاران به سمتش هجوم آوردند و نوای خانم کینگ، فقط یه سوال دیگه، در محیط طنین انداز شد.
بدون اینکه به محافظانش علامت بدهد، اورا دوره کردند و خبرنگاران کنجکاو را عقب راندند، برای آنها احساس تاسف میکرد خودش هم روزی همینگونه به دنبال افراد معروف میدوید تا بعدا پیش دوستانش بگوید که از نزدیک فردی مشهور را دیده است!
حتما منتظرید بگویم همه اینها یک خواب است و زمانی که الیزابت از روی تختش در انبار کاه پشتی بیدار شد و به مدرسه رفت تا مدتها ذهنش را مشغول کرده بود.
اما نه! این یک رویا نبود، دست کبود الیزابت که در اثر نیشگونهای بسیار به این روز درآمده بود این موضوع را ثابت میکرد.
او موفق شده بود، این جمله جای کابوسهایش را در ذهنش گرفته بود.
پرده بنفش را کنار زد، حالا از سالن خارج شده بود.
ـ هِی لیز، تونستی بفهمی اوضاع از چه قراره؟
ـ آره، امشب به عمارت شپرد میره.
با چرخش دست شنل قرمز یاقوتیاش را درآورد.
صدای خندهی سرخوشانه پسری در فضا پیچید:« بهت تبریک میگم الیزا تو موفق شدی.»
ـ ممنون ریچارد، منتظر بودم یکی اینو بهم بگه.
پسری که ریچارد نامیده شده بود تعظیم کوتاهی کرد و باعث خنده دختری شد که آنجا ایستاده بود.
ـ بیخیال ریچ لازم نیست دیگه نقش بازی کنی!
الیزابت کلاه گیس موی بورش را درآورد و موهای خرماییاش نمایان شد، فکر کرد اگر مادرش بود چه احساسی راجع بهش داشت، افتخار؟، عشق؟ یا نفرت؟، قضیه را در ذهنش سبک سنگین کرد، او آدم خوبی بود اما.... آیا برای شخص خوبی هم کار میکرد؟سرش را تکان داد مادرش مرده بود و اهمیت به احساس گذشتگان در زمان حال فایدهای به حال او نداشت، بالاخره نفسش را بیرون داد:« خب بچهها جدا از شوخی، دوشیزه کینگ واقعی کجاست؟»
پسر بزرگتر که اولین سوال را پرسیده بود،گفت:« اون پشت داره با تافیهاش حسابی خوش میگذرونه.»
ـ خوبه اون کمک بزرگی به ما کرد، به وزیر پیام دادید که شب دخترش رو بر میگردونیم؟
ریچارد گفت:« آره من انجامش دادم.»
الیزابت فقط سر تکان داد.
سپس پشت رختکن رفت تا لباس زمخت و صورتی رنگ تنش را که فقط مناسب دختر وزیر کشور بود بیرون آورد.
وقتی بیرون آمد دوباره همان دختر ۱۶ ساله قدیمی شده بود درست است یک رویا نبود اما...... یک واقعیت هم نبود.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد ناراحتیاش را پنهان کند، به دختری که ایستاده بود دستور داد:« رز، محلی که الان هست رو پیدا کن.»
رز لحظهای چشمانش را بست و ابروهایش در هم گره خوردند، بعد چشم هایش باز شدند اما اثری از مردمک در آنها نبود، موهای طلایی رنگش در هوا به پرواز درآمدند و نوری آبی رنگ از چشمانش خارج شد، ۲ دقیقه طول کشید تا به خودش آمد:« در میپل استریت، با شخصی که مثل یک خدمتکار لباس پوشیده بود ملاقات کرد، همون طور که گفتی.»
ـ عالیه پس متوجه جابه جایی من و دوشیزه کینگ نشد و عملیات اصلیش رو به انجام رسوند.
پسر بزرگتر که جیمز نام داشت با حالتی کنجکاو پرسید:« اما خواهر، چه چیزی رو میخواست به اون شخص اطلاع بده.»
همگی با علاقه به الیزابت خیره شده بودند، این کار فقط از او بر میآمد، کاری که در آن استاد بود، به همین دلیل برادرش این سوال را فقط از او پرسیده بود.....
او، یک ذهن خوان بود.
فصل دوم:
در ساویل رُ مغازه خیاطی کوچک و عجیبی وجود داشت، چرا عجیب؟ خب دلیل خاصی نداشت فقط چون چند نوجوان ادارهاش میکردند عجیب بود، البته یکی از رهگذران حاضر بود قسم بخورد پسر شوخ و نچسبی به نام ریچارد میتواند اشیا را جابه جا کند اما چه کسی حرفش را باور میکرد؟ شخص دیگری دیده بود که یک بار دخترک فروشنده ناگهان از غیب ظاهر شده، و شخصی میگفت مطمئن است آنها جادوگرند؛ پلیس هم که دیگر از این گزارشها کلافه شده بود به آن خیاطی کوچک که در سردرش اسم خیاطی الیزابت و دوستان به چشم میخورد، وارد شد اما..... پلیس جوان هیچ وقت یادش نیامد که بعدش چه اتفاقی افتاد که از خیاطی خارج شد!
ساختمان خیاطی الیزابت و دوستان، ساختمان کوچکی بود و هنگامی که وارد میشدی چیزی جز پارچههای ابریشمیِ اعلا و نخ و سوزن نمیدیدی، اما اگر کمی پیش میرفتی و به انتهای مغازه میرسیدی یک دیوار بزرگ مسیرت را کوتاه میکرد و جواب سوالت را مییافتی، آیا اینجا واقعا جادو وجود دارد؟، فقط کافی بود در آن دیوار بزرگ آجر متفاوت را پیدا کنی و بعد....... تبریک میگم شما در پناهگاه مخفی ۱۰۴ هستید!
پناهگاه نسبت به ساختمان خیاطی خیلی بزرگتر بود و جای جایش وسایل مهم اما عجیب و شگفت انگیز به چشم میخورد در کنارش وسایل عادی روزمره هم بود، بله!، همان وسایلی که ما هم استفاده میکنیم در کنار دیگر وسایل جادوگران کوچک هم وجود داشت،
دیوارهای آن به رنگ آبی و زمینش به رنگ سفید بود، در هر دیوار یک در کوچک با قابی سبز رنگ مشاهده میشد، و هر در به یک فضای باز که محل استراحت هر یک از ساکنان را فراهم میکرد منتهی میشد، اینجا جادو موج میزد، اما افسوس که در این اوضاعِ پر مخاطره از جشن ها و شادی های این گروه خبری نیست زیرا آن ها باید مهر جادویی را هر چه سریعتر پس گرفته و به سرپرست تحویل بدهند.
الیزابت همچنان که در آینه لباس ابریشمی قرمز رنگش را مرتب میکرد چشمانش را روی صورت جیمز ثابت کرد و گفت:« میدانم چه میخواهی بگویی جیمز، اما مطمئن باش، ما مواظب خودمان هستیم.»
رز درحالی که سعی میکرد لباس مجلسیاش را ببندد با تکان سر تایید کرد.
جیمز چهره در هم کشید و به ریچارد اشاره کرد کمکش کند، ریچارد دست و پایش را گم کرد:« خب ببین جم اگه فایده داره خب... بذار برن.»
جیمز جا خورد و دهان باز کرد تا حرفی بزند اما الیزابت جلویش را گرفت:« اونا وسایل محافظتی دارن و قدرتمامون اونجا به کارمون نمیاد اما همهچی که قدرت نیست.»
ـ درسته اما من میگم خطرناکه بگذار ما هم باهاتون بیایم لیز.
دستانش را ملتمسانه به سمت او دراز کرد.
ـ اما شما باید دوشیزه کینگ جوان را برگردانید، ما به وزیر قول دادیم.
جیمز بازو های خواهرش را چسبید و وادارش کرد در چشمانش نگاه کند ثانیهها میگذشت ۲ دقیقه ۳ دقیقه و ۵ دقیقه، جیمز حتی یک پلک هم نمیزد چشمانش قرمز شده بودند الیزابت خودش را آزاد کرد:« کوتاه بیا، خودت خوب میدونی که نمیتونی هیپنوتیزمم کنی.»
در آن لحظه الیزابت همهچیزش را میداد تا بتواند فقط برای مدت کمی ذهن برادش را بخواند، اما او سوگند خورده بود که قدرت ذهن خوانیاش را برای مصارف شخصی استفاده نکند همچنان که برادش سوگند خورده بود.
جیمز به حالت تسلیم دستهایش را بالا آورد و ناامید به آن سمت اتاق حرکت کرد.
ـ نگران نباش مرد اونا از پس خودشون برمیان.
ـ این خیلی مسخرس! صدای رز بود که هنوز داشت با لباسش کلنجار میرفت، ریچارد دستش را دراز کرد و حالهای درخشان به طرف روبانهای لباس روانه شد، چند ثانیه بعد یک روبان بینقص پشت لباس به چشم میخورد:« خوشحال باش مو طلایی، دارین میرین جشن.»
ـ ریچارد! صدای متعجب رز در پناهگاه مخفیشان پیچید.
الیزابت میدانست رز به چه فکر میکند حتی اگر از قدرت ذهنخوانیاش استفاده نمیکرد، جلو آمد و سرش را به سمت رز تکان داد تا با ریچارد درگیر نشود:« ولش کن رز.»
ـ چیه تو داشتی به خاطر ماموریت حاضر میشدی، استفاده از قدرت در این موضوعات مجازه، و لبخند درشتی در پهنای صورتش نقش بست.
اما همه خوب میدانستند که سوگند او ناقص بود به همین دلیل گاهی اوقات میتوانست از قدرتش برای خودش استفاده کند اگرچه این موضوع خیلی به کارشان آمده بود.
جیمز به طرف سکوی کنار میز رفت ، روی میز نقشهی عمارت شپرد با ابهت سنگدلانهاش به چشم میخورد، سپس روی سکو نشست، سرش را میان دستانش گذاشت و آه کشید انگار پیرتر از یک پسر ۱۸ ساله به نظر میآمد، این کارش باعث شد الیزابت دوباره به این فکر فرو برود که اگر ۵ سال پیش به درخواست آن مرد مرموز پاسخ رد داده بود آیا باز هم برادرش اینگونه میشد؟
مدتی ۳ نفر از گروه، الیزابت، رز و ریچارد به یکدیگر نگاه کردند و هریک از آنها با نگاه درخواست میکرد تا اول برود و جیمز را آرام کند، الیزابت در این بازی شکست خورد، از آینه جدا شد و به سمت برادرش رفت، خوب میدانست الان به چه چیزی فکر میکند، به مادرشان، جیمز هیچ وقت عوض نمیشد، به سکو که رسید مدتی مکث کرد جیمز سرش را بالا آورد و با چشمان پر فروغش، که اکنون چشمهی خشکی بیش نبودند به خواهرش نگاه کرد، الیزابت انگشتانش را دور آستین لباسش فشرد و نگاهش را از جیمز دزدید:« متاسفم برادر، ما باید این کارو انجام بدیم.»
همچنان به خواهرش خیره شده بود، به مادرش فکر کرد، قبل از مرگ از او قول گرفته بود که تمام تلاشش را برای محافظت از الیزابت انجام دهد، یعنی میتوانست به قولش عمل کند؟ اخمانش در هم رفت:« تو واقعا میخوای این کارو انجام بدی؟»
الیزابت مصمم سرتکان داد.
ـ پس باید مطمئن باشیم همه چیز خوب پیش میره.
برق خوشحالی در چشمان الیزابت نمایان شد، رز بالا پایین پرید و ریچارد در حرکتی دوستانه مشتی به شانه جیمز زد.
جیمز از جا بلند شد و چشمانش را چند دور در حدقه چرخاند:«خیلی خوب، زیاد هیجان زده نشید، برای اینکه برنده بشیم.....»
همه همراهانش جوری که انگار هیجانشان به طور ناگهانی فروکش کرده باشد یک صدا گفتند:« اول باید یه نقشه خوب داشته باشیم.»
رز خودش را روی زمین انداخت و سرش را روی دستانش گذاشت، ریچارد هم با بیحوصلگی دوباره به دیوارتکیه داد.
اما الیزابت نمیخواست برادرش را ناامید کند، این تصمیم به خاطر او بود:« عالیه جیمز، فقط.... این قراره تا کی طول بکشه.»
ـ نگران نباش مثل همیشه یه نقشه دقیق و سریع پیدا میکنم.
لبخند زورکیای بر روی چهره الیزابت نقش بست و با صدایی ساختگی گفت:« بی صبرانه منتظرشم.»
ـ آه، پس امرا به مهمونی نمیرسیم.
الیزابت به رز چشم غرهای رفت و سعی کرد به او بفهماند اگر جیمز برای این ماموریت راضی نباشد اتحاد گروه به هم میخورد.
اتحادی که خیلی برای آن تلاش کرده بود.
ـ فهمیدم!
صدای فریاد جیمز، ریچارد را آنقدر متعجب ساخت که گلدانی که داشت در هوا میچرخاند را انداخت و دوباره باعث اعتراض رز شد:« یه روز به سرپرست میگم از قدرتت برای خودت استفاده میکنی.»
ریچارد یکه خورد و سعی کرد رز را آرام کند:« بیخیال رز یادت نیست اوندفعه، با همین قدرت از دست اون مار بوآ نجات پیدا کردی!؟»
ـ چه حرفا هوف، رز این را گفت و پس از جا گذاشتن ریچارد پشت سرش به سمت میز نقشه کشی رفت.
با سرخوشی گفت:« خب، نقشه چیه؟»
ریچارد که احساس کرد از قافله عقب مانده به سمت میز رفت و کنار رز ایستاد، جوری به جیمز نگاه میکرد انگار میگفت، منم میخوام بدونم.
الیزابت به برادرش نگاه کرد، صورتش را جمع کرد و منتظر هر نقشه غیر منتظرهای شد، چهرهاش تکیده تر از یک نوجوان ۱۶ ساله شده بود:« باید چیکار کنیم جیمز؟»
همه نگاهها به جیمز دوخته شده بود.
او لبخند زد و گفت:«فکر کنم راهش را پیدا کردم...»
داستان ادامه دارد........
پینوشت:
پایان قسمت اول
الیزابت و گروهش در آستانهی یک مأموریت خطرناک قرار گرفتهاند. نظر شما دربارهی نقشهی جیمز چیست؟ خوشحال میشوم در پیامها برام بنویسید. 💬✨