ویرگول
ورودثبت نام
Fateme
Fatemeنویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -
Fateme
Fateme
خواندن ۷ دقیقه·۵ روز پیش

روزی روزگاری مرگ، قسمت سوم: در آغوش شب

فصل چهارم:

جیمز، ریچارد و دوشیزه کینگ جوان در سرمای سوزناک عمارت شپرد کنار در اصلی منتظر وزیر بودند، حدود ۱۰ دقیقه از رفتن آخرین مهمان گذشته بود اما آنها امیدوار آنجا ایستاده بودند.

ـ می‌گم جم....

جیمز سرش را برگرداند:« هوم.»

ریچارد با تردید و آرام پرسید:« مطمئنی وزیر میاد.»

ـ معلومه که بابام میاد!

ریچارد سرش را برگرداند و سرتاپای دختر وزیر را برانداز کرد، موهای بور، لباس صورتی پفدار و ابروهایی کشیده و چشمان درشتی که در انتها به بینی قلمی می‌رسیدند، زیبا است این جمله‌ایست که هر نفر با اولین نگاه به دوشیزه جوان در ذهنش می‌آمد اما تنها چیزی که ریچارد بعد از این دو روز می‌دید یک دختر مغرور و از خود راضی بود، انگار هنوز کودک نوپایی بود که سر هرچیز با دیگری دعوا می‌کرد.

زیر لب غرغری کرد و سعی کرد به دوشیزه جوان محل نگذارد:« جم، ۱۰ دقیقه از زمان تعیین شده برای ملاقاتمون گذشته.»

ـ می‌دونم، جیمز این را مشوش و عصبانی گفت :« اما نمی‌دونم باید چی‌کار کنیم.»

ـ اون دختره کجاست؟

این سؤال را دوشیزه کینگ جوان با نگاهی معنی دار از ریچارد پرسید.

ریچارد جا خورد:« کدوم دختره؟»

دختر وزیر آزرده خاطر گفت:« همونی که جامو باهاش عوض کردم دیگه!»

جیمز که دید اوضاع دارد از کنترل خارج می‌شود به سمت دوشیزه جوان رو کرد:« ما رو ببخشید دوشیزه، این.... صدایش را پایین آورد:« این یه ماموریت سری‌ایه.»

ـ چی!؟ دوشیزه جوان جا خورد و کمی به عقب رفت.

جیمز سر تکان داد تا حرفش را ثابت کند.

اما دوشیزه جوان اصلا ساکت بشو نبود با صدایی بلندتر از قبل پرسید:« پس به خاطر همین اینجا منو به بابام تحویل می‌دید؟»

ریچارد با کف دست بر پیشانی‌اش زد، جیمز آه کشید و سعی کرد عصبانی نشود:« بله.... دوشیزه.»

دختر وزیر حق به جانب گفت:« اما اون دختر حداقل باید ازم تشکر می‌کرد، می‌دونید اون یه جلسه بود تا اولین بار خودمو برای عموم نمایش بدم با لحنی بلندتر اضافه کرد:« برای اولین بار، می‌فهمید!»

ریچارد به سمت جیمز برگشت و لبخند عصبی زد:« خودت حلش کن، من باید برم از این دور شم.»

و سپس راه افتاد به آن سمت در اصلی، جیمز همچنان رفتن دوستش را تماشا می‌کرد و در این فکر بود که باید جواب دوشیزه جوان را چه بدهد، لحن صحبت کردن با یک کودک در صدایش مشاهده می‌شد:«‌ببینید دوشیزه، من به عنوان برادر اون دختر از شما تشکر می‌کنم، شما خیلی کار بزرگی انجام دادید و یک مهره اصلی در ماموریت ما بودید.»

دوشیزه جوان که انگار از این تعریف ها خوشش آمده بود دست برد به حلقه موهایش و گفت:« واقعا؟ چه طور؟.»

ـ معلومه، بدون شما ما الان محل سوژه رو نمی‌دونستیم!

البته که دوشیزه کینگ جوان متوجه انزجار درون لحن جیمز نشد و بیشتر از خودش تعریف کرد.

جیمز هم با سر به تمام آنها پاسخ مثبت داد تا شاید بتواند این دختر را برای مدتی از سرش باز کند.

به کفش‌های براق و واکس خورده‌اش نگاه کرد که تنها مناسب چنین مجالسی بود، یعنی رز و لیز حالشان خوب است؟

بعد به ریچارد نگاه کرد که آن طرف در پرسه می‌زد سپس به دوشیزه جوان که حالا ساکت شده بود و داشت ناخن هایش را برانداز می‌کرد، یعنی به چه فکر می‌کردند، این کار خواهرش بود که همیشه با تعریف اینکه احتمالا بقیه به چه فکر می‌کنند او را بخنداند.

به اطراف نگاه کرد، باد می‌وزید و برگ‌ها روی زمین خش خش می کردند، ماه در آسمان زیبایی اش را مثل دوشیزه جوان کینگ اما بی غرور به نمایش می‌گذاشت از داخل عمارت صدای شادی و پای کوبی می‌آمد، دیگر نیم ساعت گذشته بود، نمی‌توانست این احساس را از خود دور کند که خواهرش در خطر است قرار بود پس از اینکه وزیر آمد و دخترش را تحویل گرفت جیمز و ریچارد هم پشت سر وزیر داخل شوند و سپس درِ ضلع شرقی را برای رز و الیزابت باز کنند یادش آمد که چه قدر به خواهرش اصرار کرده بود با آنها داخل عمارت شود اما الیزابت فقط گفته بود:« نه جم اگه شخصی سعی کنه سوژه رو بدزده منو رز باید آماده باشیم.»

ـ جم فکر کنم باید نقشه رو تغییر بدیم.

جیمز به ریچارد نگاه کرد که از آن سمت در بدو خودش را به او رسانده بود.

ـ اتفاقی افتاده؟

سپس نگاهش به پشت سر ریچارد افتاد.

ـ وای خدای من!

دختر وزیر این را گفت و سپس بی‌هوش روی زمین افتاد.

الیزابت درحالی که رز زخمی را در بغل گرفته بود به سرعت به سمت آنها می‌دوید، لباس شبش پاره شده بود، موهایش در هم گره خورده بودند و یک زخم عمیق هم روی صورتش بود، اما رز.... به نظر مرده می‌آمد.

فصل پنجم:

الیزابت بی‌هوش روی زمین افتاده بود و رز درحالی که خشمناک و ترسیده بود، رو به تاریکی داد زد:« کی‌ اونجاست؟»

الیزابت بی‌هوش را در بغل گرفت:« بهت هشدار می‌دم اگر...»

انگار قوه حرف زدنش را از دست داده بود، خودش را برای مقابله با هر موجودی آماده کرده بود یا حتی استفاده از قدرتش، می‌دانست که مانع حفاظت از جادو تا چند کیلومتری عمارت کشیده شده، می‌دانست الیزابت از قدرتش استفاده کرده و در اینجا خطری از بین رفتن قدرتشان را تهدید نمی‌کند اما نمی‌دانست تا چقدر سلب قدرت می‌کند پس اگر شانس می‌آوردند ممکن بود قدرت تلپورتش جواب دهد.

صدای غرش مانندی از لابه لای بوته ها به گوشش رسید، درحالی که الیزابت را محکم گرفته بود عقب عقب رفت، لباسش بر روی بوته های خاردارد کشیده می‌شد اما از ترس فقط می‌توانست به عقب برود مردمک چشمانش گشاد شده بود الیزابت را محکم تر چسبید و ایندفعه چشمانش را بست.

چند دقیقه سکوت با تردید چشمانش را یکی پس از دیگری باز کرد و چشمش به یک....

خرگوش افتاد!

ـ آه تویی، منو ترسوندی گوگولی.

رز الیزات را رها کرد و محصور شده به سمت خرگوش کشیده شد.

ـ رز.....

صدای کم جان و زیر لبی الیزابت که به هوش آمده بود به گوش رز که داشت از زیبایی خرگوش کوچولوی کوچک لذت می‌برد نرسید.

سعی کرد بلند شود، درد داشت، کمرش درد می‌کرد سرش را مالش داد و به این فکر کرد که چند دقیقه بی‌هوش بوده اما وقتی به رز نگاه کرد چیزی را دید که تا عمر داشت از خاطرش نرفت، یک خرگوش نما!

و داشت رز را به سمت خودش می‌کشید!

ـ رز، نه!

اما دیگر دیر شده بود.

خرگوش نما به جان طعمه خود افتاده بود و به گردنش حمله ور شده بود.

الیزابت در حمله‌ای عصبی دردش را فراموش کرد و به سمت خرگوش پرید، می‌دانست، می‌دانست درگیر شدن با خرگوش نما و جدا کردن طعمه‌اش از او به این معناست که حکم مرگت را امضا کرده‌ای، اما نمی‌توانست بشیند و ببیند این خرگوش نما دوستش را می‌خورد، خرگوش نما عصبانی از دخالت در کارش به سمت الیزابت جهید و با پنجه تیزش به صورت الیزابت چنگ زد و زخم عمیقی برجای گذاشت، الیزابت چرخی زد و گوش خرگوش نما را کشید، خرگوش بزرگ تر شد، این طبیعت خرگوش نماها بود با هر ضربه یا مخالفت ۱ متر قد می‌کشیدند الان خرگوش تقریبا هم قد الیزابت بود دندان‌های تیزش را به نمایش گذاشت و چشم هایش پر از شرارت شد، الیزابت باید جان رز را نجات می‌داد به اطراف نگاه کرد، فقط یک حقه در آستین داشت، چشمانش را بست و گذاشت ذهنش باز شود، زجر ذهنی، خرگوش نماها در اصل انسان های دورو، شرور و پستی بودند که ظاهر زیبا و نازی داشتند اما از درون به دنبال راهی برای آزار و اذیت دیگران می‌گشتند اگرچه خودشان نمی‌دانستند که در شب، هنگامی که ماه کامل است چه کاری انجام می‌دهند اما ذهن انسانی‌شان به جسم خرگوشی‌اش دستور می‌داد، مجذوب کن بعد بکش، بکش بکش، الیزابت بیشتر تمرکز کرد این مانع محافظت باعث کاهش قدرتش می‌شد اما بالاخره افکار خرگوش نما را پیدا کرد بکش بکش بکش، احساسات خشم عصبانیت و انتقام از شخصی که طعمه‌اش را از او جدا کرده بود و حالا وارد ذهنش شده بود، الیزابت با خود عهد بسته بود هیچ‌گاه از قابلیت های تاریک قدرتش استفاده نکند اما الان لازم بود، برای نجات رز که الان ازش رودخانه‌ای از خون جاری بود، بمیر، خودتو بُکُش این جملاتی بود که الیزابت به ذهن خرگوش نما اضافه کرد خرگوش با خود کلنجار می‌رفت دستش را به گردنش برده بود، تقلا می‌کرد خود را از افکار مزاحم خلاص کند اما نه باز هم تکرار شد، بمیر، خودتو بکش و در نهایت این الیزابت بود که برنده شده بود خرگوش نما مفلوک و بیچاره روی زمین افتاد و مرد.
الیزابت پریشان به سمت رز دوید و خودش را روی او انداخت، گریه کرد نه از پشیمانی برای کشتن خرگوش نما از سر ناامیدی و از اینکه...آیا رز زنده می‌ماند چشمانش را پاک کرد، دستانش را زیر رز گذاشت و از روی زمین بلندش کرد، آرزو کرد جیمز هنوز سرجایش باشد، هرچه توان داشت در پاهایش جمع کرد و سپس به سمت در اصلی دوید.

داستان ادامه دارد.....

پی‌نوشت:
پایان قسمت سوم

آیا رز زنده می‌ماند؟ الیزابت چگونه میتواند دوستش را نجات دهد؟
نظرتان را برایم بنویسید! 🌸

قسمت‌های منتشر شده از «روزی روزگاری مرگ»:

روزی روزگاری مرگ، قسمت اول: آغاز

روزی روزگاری مرگ، قسمت دوم: در آستانه‌ی خطر

داستانداستان کوتاه
۹
۳
Fateme
Fateme
نویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید