
فصل ششم:
کلبه کوچک چوبی زیر نور ماه از سرما میلرزید، شب بیست و سوم دسامبر بود مثل همیشه سرد و یخی، کلبه چنان ساده بود که توصیفش بیهوده مینمود فقط.... میشد گفت از چوب ساخته شده و یک بالکن و سقف دارد البته پس از این طوفان دیگر همین ها را هم نخواهد داشت.
دورتادور کلبه کاج های برافراشته تنها محافظان آن در برابر بادهای سوزناک زمستانی بودند، با این حال چیزی به نابودیشان نمانده بود، درست مثل امید ساکنان آن.
هنگامی که در چوبی و باد کرده کلبه را باز میکردی یک در سمت راست میدیدی و یک راه پله روبهرویت قرار داشت اگرچه زندگی در طبقه بالا خطرناک بود اما کلبه دیگر جایی برای زندگی ساکنانش نداشت.
در تاریکی کلبه دختر کوچولویی با موهای خرمایی و لباسی نه چندان مناسب از راه پله چوبی آهسته پایین آمد به اطراف نگاه کرد و پس از طی کردن چند قدم دیگر پشت در ایستاد، صورتش را به در چسباند و با دقت گوش کرد.
از آن طرف در صدای درماندهای به گوش میرسید، صدای آشنای یک زن.
ـ دیگه نمیتونم الیوت ، کاش دیوونه بودم!
زن ناامیدانه زیرلب نالهای کرد
ـ سوزان بس کن نباید این حرفو بزنی.
صدای نگران اما جدی یک مرد.
چند لحظه تعلل انگار زن مردد بود چه بگوید.
زن بالاخره اما ناامید تر از قبل به حرف آمد:« این شکلی لازم نبود فکر کنم.»
مرد فقط سکوت کرد و بعد:« سوزان کسی پشت در ایستاده.»
دختر کوچولو تا به خود بجنبد در باز شد، بدون آنکه کسی دستگیرهاش را بکشد، حالا میشد داخل اتاق را به خوبی ورانداز کرد.
یک میز چوبی با شومینهای که در آن آتش نیمه جانی بود تنها وسایل این اتاق بودند.
زن پشت میز نشسته بود و مرد که چهرهاش خشمناک و جدی شده بود کنار شومینه ایستاده بود.
لباس خاکستری زن از چند جا پاره شده بود؛ اما مرد با کتوشلوار قهوهای، کفشهای واکسخورده و ساعت جیبی طلاییاش، انگار به این کلبه تعلق نداشت.
زن لبخندی زد و با شور و حرارتی که کاملا متناقض با چند دقیقه قبلش بود از جا برخاست و به سمت دختر کوچولو رفت:« آه لیز.»
خم شد تا با دختر هم قد شود:« اینجا چی کار میکنی دختر قشنگم؟»
الیزابت کوچک خودش را پشت مادرش پنهان و از پشت به مردی که آنجا ایستاده بود اخم کرد.
زن بلند شد و همچنان که دست دخترش در دستش بود مرد را معرفی کرد:« ایشون آقای الیوت گری هستن عزیزم، بهشون سلام کن.»
نگاه الیزابت و گری لحظهای به هم گره خورد و بعد، سرش را پایین انداخت:« سلام.»
آنچه زن را نگران میکرد این بود که دخترش تا کجای صحبتشان را شنیده است و آشکارا از لحنش پیدا بود اگرچه بیانش نمیکرد:« برادرت کجاست؟»
و سرگرداند تا جیمز را که شاید آن پشت ها قایم شده ببیند، اما الیزابت گفت:« خوابیده.»
سپس رو به مادرش اضافه کرد:« من اومده بودم آب بخورم.»
بهانه مسخرهای بود زیرا تمام اهالی خانه میدانستند حتی یک جرعه آب هم در این کلبه پیدا نمیشود.
الیوت گری نگاه معنا داری به زن انداخت:« سوزان.»
ـ متاسفم الیوت اما فکر کنم باید لیز رو ببرم بالا بعدش میتونیم حرف بزنیم.
دست دخترکش را گرفت، اما الیزابت پا سست کرد، سرش را عقب گرداند:« ازت خوشم نمیاد.»
زن جا خورد، ترسیده و نگران گفت:« لیز مودب باش.»
الیزابت اخم کرد و گفت:« از آدماى شیک خوشم نمیاد.»
اما لبخندی بر لبان الیوت گری نقش بسته بود، این دختر با بقیه فرق داشت:« گفتی امروز تولد دخترته سوزان؟»
زن سربرگرداند و با تعجب به دوستش نگاه کرد، الیزابت گستاخانه پاسخ داد:« بله، امسال هشت ساله میشم.»
حالا لبخند الیوت گشادتر شده بود، این دختر برایش عجیب بود؛ چیزی در وجودش با جادو همآوازی میکرد.
از شومینه جدا شد و لرزان و مصمم به سمت الیزابت قدم برداشت، زن کنار رفت:« چیزی شده الیوت؟»
در لحنش نگرانی موج میزد اما لیز فقط به آن مرد غریبه با چشمان خاکستری زل زده بود.
الیوت گری خم شد، چیزی در دستانش جرقه زد و سپس در برابر چشمان متعجب الیزابت خودکاری فلزی با نوک نقرهای و بدنهی آبی تیره در دستش شکل گرفت.
الیزابت چشمان گرد شده اش را به دستان الیوت گری انداخت:« چی کار کردی؟»
الیوت گری که از کشفش شگف زده شده بود خودکار را به دختر مو خرمایی داد و زیر لب گفت :« اون جادو رو میبینه!»
الیزابت که همچنان خودکار را ورانداز میکرد و سعی میکرد از ساز و کارش سر دربیاورد رو به غریبه گفت:« باید بهم بگید استفاده باهاش چه جوریه.»
انگار کم کم داشت از این غریبه خوشش میآمد.
الیوت گری در حرکتی دوستانه خودکار را از دخترک گرفت:« خوب گوش کن الیزابت این وسیله مهمیایه.»
الیزابت سر تکان داد.
گری جوری که دارد با یک بزرگسال صحبت میکند ادامه داد:« این خودکار یه وسیله نجاتِ.»
ـ نجات!؟
الیوت گری تایید کرد:« اوهوم و تو باهاش فقط میتونی سه نفر رو نجات بدی، سه نفر که درحال مرگ باشن.»
ـ الیوت!
زن اعتراض کرد و گوش های دخترش را گرفت، رو به گری لب زد اون هنوز بچس.
الیزابت پرسید:«چی!؟» و سعی کرد لب خوانی کند.
اما کسی حواسش به او نبود، دید که مادرش و آن مرد دارند با یکدیگر صحبت میکنند، تنها چیزی که به گوشش خورد این بود:« سوزان او یکی از پنج قدرت برتره.»
فصل هفتم:
شب بیست و سوم دسامبر هشت سال بعد همان دخترک برای نجات دوستش میجنگید.
ساکنان خیاطی الیزابت و دوستان شب سختی را می گذراندند پناهگاه پر از خون شده بود و جیمز هر دکتری که سر راهشان بود را هیپنوتیزم کرده بود تا رز را نجات دهد.
دوشیزه کینگ جوان در گوشهای چشمانش را گرفته بود و از ترس به خود میلرزید، الیزابت مشوش دنبال چیزی میگشت و رز خونآلود روی تخت دراز کشیده بود، زنده بودنش معجزه بود انگار جادویش برای نجات او تقلا میکرد.
ـ ریچارد مواظب باش.
صدای عصبانی الیزابت در پناهگاه پیچید.
ریچارد عذرخواهانه و مشوش گفت:« ببخشید لیز حواسم نبود.»
سپس خم شد و بانداژی را که از جادویش جدا شده بود از روی زمین برداشت.
ـ جیمز بیا اینجا.
جیمز سراسیمه به سمت خواهرش آمد:« چی شده لیز؟»
لیز پریشان حال گفت:« ازت میخوام هیپنوتیزمم کنی.»
داستان ادامه دارد......
پینوشت:
پایان قسمت چهارم
الیزابت از برادرش میخواهد او را هیپنوتیزم کند؛ اما آیا این تنها راه نجات رز است؟ خودکار نجات چه راز دیگری را در خود پنهان کرده است؟
خوشحال میشوم نظراتتان را پیامها بخوانم💬✨
قسمتهای منتشر شده از «روزی روزگاری مرگ»:
روزی روزگاری مرگ، قسمت اول: آغاز