
در میان سایههای بلندِ اداره و راهروهای پر از دروغ، تنها یک نفر است که مانستر بدونِ هیچ تردیدی به او تکیه میکند: آنجل. 🤝🌑
اما آنجل برای مانستر، فقط یک همکار نیست. او تنها شاهدِ روزهای خونی و زخمخوردهی کودکیِ اوست. 🩸🩹 آن روزی که مانسترِ ۹ ساله، زخمی و تنها در کوچه پسکوچهها افتاده بود و از ترسِ سرزنشِ خانواده به خانه برنمیگشت، این آنجلِ ۷ ساله بود که او را پیدا کرد؛ دستهای کوچکش را دور کمرِ مانستر حلقه کرد و با تمام وجود او را به سمت خانه کشاند. 🏠👦👧
از آن روز، پیوندی میان آنها شکل گرفت که هیچ رازی نمیتواند آن را بشکند. 🔗 آنجل، دخترِ موسیو برنارد (خدمتکار وفادارِ خاندان)، باهوشتر از آن است که به نظر میرسد و نکتهسنجتر از آن است که دشمنان متوجهاش شوند. 🧐💼 او نمیداند که در رگهایش خونِ «ردکلیف» جریان دارد؛ رازی که مانستر قسم خورده تا ابد از آن محافظت کند. 🤫🛡️
حالا در این بازیِ مرگبارِ هفتروزه، آنجل دیگر آن کودکِ ۷ ساله نیست؛ او تنها سنگرِ مانستر در برابرِ فروپاشی است. ⌛🔥
به نظر شما، اگر آنجل از رازِ اصلیاش باخبر شود، در برابر مانستر چه واکنشی نشان میدهد؟ 🤔💭
(نظرات شما در پیشبرد داستان موثر است!)❤️
فصلهای منتشر شده از «ما میتوانیم»:
ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مه
ما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله ها