ویرگول
ورودثبت نام
Fateme
Fatemeنویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -
Fateme
Fateme
خواندن ۱۰ دقیقه·۱۵ ساعت پیش

روزی روزگاری مرگ، قسمت دوم: در آستانه‌ی خطر

ادامه فصل دوم:

ثانیه‌ای بعد جیمز دستانش را با آب و تاب در هوا تکان می‌داد و با شور و حرارتی بسیار نقشه‌اش را که به قول خودش ناگهان به ذهنش خطور کرده بود تعریف می‌کرد به نقشه عمارت اربابی شپرد اشاره کرد:« خب لیز تو و رز باید از در پشتی وارد بشین، اون سمت نگهباناش کمتره.»

سپس انگشت اشاره‌اش به سمت ریچارد رفت:« و تو ریچ باید به اونا کمک کنی وارد بشن.»

ریچارد با تعجب به دوستش خیره شد:« اما جم پس کی به تو کمک کنه دوشیزه جوان کینگ رو به وزیر برگردونی؟»

رز گفت:« بهتره دوتا دوتا باهم باشیم اینجوری ... اممممم خطرش کمتره؟»

و با نگاهی پرسش آمیز به الیزابت حرفش را تمام کرد، الیزابت نسبت به این نقشه و تنها گذاشتن برادرش احساس خوبی نداشت در صورتش چین بزرگی افتاده بود اما چیزی نگفت و ساکت ماند.

جیمز که دید از طرف خواهرش مخالفتی متوجهش نیست با شادی ادامه داد:« خب وقتی ریچ اون نگهبان‌ها رو با استفاده از قدرتش بی‌هوش کرد.....»

رز پرید وسط حرفش:« دقیقا چه طوری قراره این کارو انجام بده؟»

ریچارد پوزخندی زد، دستش را تکان داد و فنجانِ چایِ روی میز در هوا معلق شد.

جیمز با سر تأیید کرد و گفت: «دقیقاً ریچ! همین‌طور بی‌صدا یه سنگ بزرگ رو روی سر نگهبان‌ها رها می‌کنی.»

سپس دستانش را بهم کوبید و با شوقی بیشتر از قبل به آن سمت عمارت اشاره کرد:« احتمالا سوژه مورد نظر رو در ضلع شرقی پیدا خواهید کرد اما باید به شدت مراقب باشید و با هیچکس حرف نزید پس از ورود به عمارت اجازه استفاده از قدرت هاتونو ندارید و  تا حدی ممکنه سطح هوشیاریتونو از دست بدید پس دقت کنید.»

جیمز سرش را پایین انداخت:« وقتی به ضلع شرقی عمارت برسید موانع جادو نمی‌گذارن که به سوژه نزدیک بشید، برای عبور از اونجا فقط یک راه دارید.....

سرش را بالا آورد و به رز نگاه کرد:« تو باید از قدرتت استفاده کنی.»

رز ماتش برد و ریچار زیر لبی چیزی راجع به خراب شدن اوضاع زمزمه کرد، الیزابت بالاخره سکوت را شکست:« جم خودت می‌دونی این کار چقدر خطرناکه، اون مکان حفاظت شده است اگر رز قانون حفاظت رو بشکونه....... ممکنه قدرتشو از  دست بده!»

ـ تو هم ممکن بود قدرتتو از دست بدی!

خواهر و برادر لحظه‌ای به هم خیره شدند، الیزابت زیرلبی گفت:« اون فرق داشت.» و نگاهش را پایین انداخت، این موضوع هنوز از یاد برادرش نرفته بود.

سعی کرد آرامشش را حفظ کند، نفس عمیقی کشید و بعد با سرعت به سمت رز برگشت که از ترس می‌لرزید:« نظر تو چیه؟»

رز آب دهانش را قورت داد و لبانش مانند خطی به‌هم دوخته شدند آرام نجوا کرد:« این ماموریت بدون قدرت من حل نمیشه؟»

جیمز پرید وسط:« چرا فقط ممکنه طول بکشه تا به اونجا برسید، با عصبانیت اضافه کرد:« یا حتی بمیرید!»

الیزابت نگاهش بین رز و برادرش می‌چرخید بار دیگر باید میان دوستانش و ماموریت یکی را انتخاب می‌کرد، آهی کشید و شقیقه اش را ماساژ داد، چرا زندگی‌اش مثل یک دختر ۱۶ ساله معمولی نبود؟، این سوالی بود که هر بار از خودش می‌پرسید:« ما بدون قدرت رز پیش می‌ریم.» این تنها حرفی بود که زد.

ریچارد سوتی کشید و رز باز دمش را از سر آسودگی رها کرد.

جیمز چشم غره‌ای به خواهر کوچک‌ترش رفت :« اگر می‌خواین بدون قدرت تله پورت رز به سوژه برسید، باید از ۴ تا مانع جادوی قدرتمند عبور کنید.»

الیزابت فقط سرتکان داد.

برادرش چند لحظه مکث کرد انگار امید داشت تا خواهرش نظرش را تغییر دهد، اما نه الیزابت دست به سینه منتظر نقشه جایگزین بود:« خب، مانع جادوی اول اسمش قطع ارتباطه........

مکث کرد، شاید این موضوع می‌توانست خواهرش را منصرف کند، مانع قطع ارتباط خیلی سنگین بود.

رز به الیزابت نگاهی انداخت مردد بود اگر از قدرتش استفاده نمی‌کرد ممکن بود هردویشان بمیرند اما خوب می‌دانست دولت با کسی که جادویش را از دست داده چه ‌می‌کند.

سکوت تنها چیزی بود که در میان گروه کوچک برای مدت ۷ دقیقه جریان داشت، آنها در کنار هم از پس ماموریت های بسیاری برآمده بودند اما هیچ گاه با مانع قطع ارتباط مواجه نشده بودند.

الیزابت گفت:« رز میشه کتاب الیوت گری رو بیاری؟»

رز سرتکان داد و به آن سمت پناهگاهشان حرکت کرد ناگهان ایستاد، کتابی کوچک با جلد سبزرنگ جلوی پایش بود اما اثری از طرح یا موضوع بر روی کتاب به چشم نمی‌خورد، خم شد و کناره کتاب را با دست نوازش کرد، کتاب از ناحیه‌ای که لمس شده بود باز گشت و نوری بنفش رنگ از خود ساتع کرد، کتاب هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد تاجایی که دیگر یک کتاب تنها نبود، یک کتابخانه بود!

جیمز یا ناباوری گفت:«اینو تازه ساختین!؟»

ریچارد عذرخواهانه به جیمز نگاه کرد:« ببخشید مرد، سرت شلوغ تر از اون بود که بتونیم بهت بگیم.»

الیزابت که در چشمانش برق شادی می‌درخشید گفت:« این یک کتابخونه سری‌ایه خیلی طول کشید تا بتونیم درستش کنیم.»

جیمز آزرده خاطر گفت:« پس مثل همیشه به جادوی من احتیاجی نداشتید.» و پشتش را به خواهرش کرد.

اما الیزابت فرصت نکرد که از او دلجویی کند یا دلیلش را توضیح دهد چون رز با کتاب برگشته بود.

محکم آن را روی میز انداخت.

ـ هَچی ، ریچارد دماغش را خاراند و گفت:« نمی‌شد یکم آروم تر بذاریش.»

رز شانه بالا انداخت و لبخندش را پنهان کرد:« خب باید از میز فاصله می‌گرفتی.»

ـ خیلی خوب ریچ حالا اخم نکن، رز برای دلجویی این را گفت

الیزابت همچنان که دستش را برروی جلد کتاب می‌کشید زمزمه کرد:« قوانین موانع جادو اثر الیوت گری.»

سپس چشمانش را بست و بادقت تمرکز کرد

ـ داره چی‌کار می‌کنه؟ ریچارد آرام نجوا کرد

ـ هیس مگه تا حالا کتاب گری رو نخوندی؟

نگاهش را دزدید و از جواب دادن به رز طفره رفت.

جیمز همچنان که محو تماشای خواهرش بود گفت:« اشکال نداره ریچ منم نخوندم، اِ نگاه کنید داره ورق می‌خوره.»

در برابر چشمان متعجبشان کتاب بدون اراده شخص خارجی‌ای ورق خورد تا به این صفحه رسید.

رز که کنار الیزابت ایستاده بود از روی صفحه خواند:« مانع قطع ارتباط، قدرتمند ترین مانع.»

الیزابت چشمانش را باز کرد و به اطراف نگاهی انداخت، لبخند زد:« شما پسرا باید بیشتر روی جادوهای فرعی تمرکز کنید و انقدر به جادوی خودتون متکی نباشید.»

ـ بله، اینجوری می‌فهمیدید که لیز داره چی‌کار می‌کنه انقدر حواسشو پرت نمی‌کردید.

جیمز و ریچارد اول به یکدیگر و بعد به دختر ها نگاه کردند سپس آرام سرتکان دادند.

الیزابت شروع کرد به از روی کتاب خواندن:« اطلاعات درباره این مانع بسیار کم است که شاید به این دلیل باشد که افرادی که در معرض آن قرار گرفتند همگی مرده‌اند.

مکث کرد و ریچارد آب دهانش را قورت داد.

الیزابت چشم غره‌ای به ریچارد رفت و ادامه داد:« قدرت این مانع صدمات روحی و فیزیکی بسیاری به حامل جادو وارد می‌کند به طوری که اول با چندین آزمایش قدرت او را محک می‌زند و سپس با تضعیف اعتماد به نفس او را از پا در می‌آورد اگرچه شاید در بیان راحت به نظر برسد اما مرگی شکنجه وار در انتظار هرکسی که با آن مواجه می‌شود خواهد بود.»

ـ خب؟

الیزابت در جواب رز سرتکان داد:« تموم شد، دیگه هیچی ننوشته.»

جیمز گفت:« اینا رو که خودمونم می‌دونستیم!»

الیزابت مشوش سر برادش داد کشید:« فکر کردی ما نمی‌دونستیم!»

جیمز جاخورد و کمی به عقب رفت تا از خواهرش فاصله بگیرد.

رز سعی کرد الیزابت را آرام کند:« ما فکر کردیم شاید راه هایی برای مقابله باهاش وجود داشته باشه که بهمون نگفته باشن.»

جیمز سرش را پایین انداخت و از قضاوت زود خود شرمنده شد.

دوباره سکوت تنها چیزی بود که میان گروه کوچک جریان پیدا کرد.

اما در این سکوت باریکه امیدی بود.

ریچارد که هرگز ناامید نمی‌شد همچنان نقشه عمارت را از نظر می‌گذارند.

ناگهان داد زد:« اِ اینجارو.»

اما هیچکس بهش توجه نکرد.

با این حال تسلیم نشد و دوباره به سمت دوستانش فریاد زد:« بچه‌ها من یه فکری دارم.»

اینبار همه سرچرخاندند تا پسر ۱۷ ساله‌ای را ببینند که گاهی اوقات از مرگ نجاتشان داده بود.

گونه‌هایش رنگ گرفتند:« البته یکم مسخرس نمی‌دونم جواب بده یانه.»

الیزابت آه کشید:« هرچی باشه خوبه ریچ بهتر از حال الانمونه.»

ـ نظرتون چیه  عمارت رو دور بزنیم؟

ـ دور بزنیم؟

وقتی این جمله از دهان ریچارد در آمد، جیمز با هیجان نقشه را نگاه کرد بعد با شوری وصف نشدنی گفت:« فهمیدم!.»

به سمت ریچارد رفت و محکم تکانش داد، پشت سرهم تکرار می‌کرد آفرین ریچ، آفرین.

ریچارد خجالت زده خودش را از جیمز جدا کرد.

الیزابت و رز سردرگم به هم گروهی‌هایشان نگریستند، اگرچه الیزابت جرئت نداشت اعتراف کند چیزی را نفهمیده است اما در دلش به رز به خاطر شهامت به اعتراف نفهمیدنش آفرین گفت.

ـ میشه به ما هم توضیح بدید اینجا چه‌ خبره؟

جیمز به سمت نامه رسان دولتی رفت و چیزی نوشت بعد آن را سوزاند و خاکسترش را به سمت نقشه ساختمان دولتی فوت کرد.

الیزابت گفت:« چه چیزی برای وزیر نوشتی؟»

جیمز با سرخوشی و شور وحرارت فراوان گفت:« بهش پیام دادم به عمارت شپرد بیاد تا اونجا دوشیزه کینگ جوان رو تحویل بگیره.»

انگار الیزابت بالاخره ماجرا را فهمیده بود  با چشمانی گشاد شده جمله برادرش را کامل کرد:« ما همراه وزیر از در اصلی وارد می‌شیم.»

همچنان که از روی هیجان نقشه را با دقت نگاه می‌کرد ادامه داد:« اون طرف عمارت به سمت محل سوژه چندتا مانع جادو هست؟»

جیمز با هیجان پاسخ داد:« فقط دوتا.»

ـ و مانع اول چیه؟

ـ یه مانع ساده به اسم مبارزه

رز شادی کنان بالا و پایین پرید و برای جیمز هورا ‌کشید.

ریچار آزرده خاطر گفت:« قبول نیست، این اول فکر من بود!»

اما هیچکس حواسش به او نبود، جیمز الیزابت و رز همه داشتند کتاب گری را می‌گشتند تا تمام اطلاعات لازم برای مقابله با مانع مبارزه را پیدا کنند.

ایندفعه رز شروع کرد:« مانع مبارزه، مانعی با قابلیت پایین اما محافظت دشوار است......»

فصل سوم:

سرمای شبانه به پوستشان چنگ می‌زد. چند ساعت پس از آن نقشه‌کشی طولانی، حالا الیزابت و رز پشت بوته‌های تاریک و نمورِ عمارت شپرد کز کرده بودند.

ـ آخ پامو له کردی! ...

الیزابت در تاریکی چشمانش را در حدقه چرخاند و با لحنی عاری از تاسف گفت:« بی‌خیال رز، بهت گفتم این لباسو نپوش.»

ـ خب... خب... نشنیدم.

و سرش را چرخاند تا با الیزابت و نگاه نافذش روبه رو نشود.

الیزابت آه کشید و دستش را بالا آورد تا به ساعت مچی‌اش که ظاهرا از جنس طلا بود نگاه کند« ۱۰ دقیقه از زمان تعیین شده گذشته، چرا نمی‌رسن؟»

رز چهره‌اش را در هم کشید و با لحنی آزرده خاطر گفت:« نمی‌دونم چقدر دیگه می‌تونم پشت این بوته‌ها منتظرشون بمونم.»

سپس رو به الیزابت کرد:« اینجا خیلی چندشه لیز، اَیییییی.»

ـ ساکت باش رز ممکنه لومون بدی!

اما رز متعجب و ترسیده، نگاهش از عنکبوت روی دستش به سمت الیزابت سر خورد، می‌خواست جیغ بزند، ولی صدایش در نمی‌آمد:« لیز.....،لیز....، الیزا..... خواهش می‌کنم...

افسوس الیزابت که غرق در ذهنخوانی بود، صدای رز را نشنید، شقیقه‌اش نبض می‌زد و چشمانش را بسته بود، دنبال یک فکر مشخص می‌گشت، فکری که متعلق به برادرش باشد، مردی در ذهنش از زیبایی همراهش خوشحال بود، الیزابت با خودش فکر کرد چه مسخره، خانمی احساس می‌کرد همراهش به فرد دیگری بیشتر توجه می‌کند، چه دردناک و بعد صدایی افکارش را شکست.

ـ الیزابتتتتت!

صدای فریاد رز مثل موجی سهمگین در ذهن الیزابت منفجر شد. رشته افکارش پاره شد، نیرویی نامرئی او را از جا بلند کرد و محکم به میان علف‌های هرز کوبید. نفس در سینه‌اش حبس شد و دنیا پیش چشمانش تیره و تار شد...

ـ وای خدای من!

رز عنکبوت را فراموش کرد و گریه کنان به سمت الیزابت رفت، جایی که در اثر شتاب پرتاب، علف ها خوابیده بودند.

ـ من، من چی کار کردم....

به اطرافش نگاه کرد، ترسیده بود و نفس نفس می‌زد انگار که در جای کوچکی گیر افتاده، با دستان لرزانش گونه‌ی سرد الیزابت را لمس کرد. نفسش را حبس کرد و به تاریکی خیره شد.
«الیزابت...» زمزمه کرد.
اما هیچ پاسخی نیامد.

رز چشمانش را بست و سعی کرد روی ضربان قلبش تمرکز کند، اما صدایی از پشت بوته پیچید.

داستان ادامه دارد......

پی‌نوشت:
پایان قسمت دوم

آیا رز میتواند الیزابت را نجات دهد؟ چه کسی پشت بوته‌هاست؟ نظرتان را برایم بنویسید! 🌸

قسمت‌های منتشر شده از «روزی روزگاری مرگ»:

روزی روزگاری مرگ، قسمت اول، آغاز

داستانداستان کوتاه
۱۰
۲
Fateme
Fateme
نویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید