
فصل اول:
چهره اش را خوب بررسی کردم اثری از شک و تردید در آن وجود نداشت.
-ارباب ماشین منتظرتون هستن.
این صدای جرج بود ؛ - بهشون گفتی کنار دریاچه پارک کنند؟
-بله - خوبه، الان میام.
فصل دوم:
صدای آرام موج های دریاچه در تضاد با اضطراب من بود، نشستم داخل ماشین مأموریتم درست به سرانجام نرسیده بود، آخرش جواب درست و حسابی بهم نداد.
شروع کردم به مرور دوباره جلسه ،شاید نکته ای از دستم در رفته بود.
-دوشیزه لری شما مطمئن هستید که اون شخص رو کنار خیابان دیدید؟
-بله مطمئنم درست مثل روزی که دیدمشون صحنش تو ذهنم مونده گرچه هوا کمی تاریک و مه آلود بود اما تیر چراغ برقی که بالای سرشون بود صورتشون رو به وضوح نشون میداد
-خواهش می کنم دوشیزه، این موضوع خیلی حیاتیه همون طور که میدونید براساس اطلاعات من ایشون در اون واقعه اسفناک کشته شدند؛ اگر اونچه که شما دیده باشید حقیقت داشته باشد ... آه لطفا اگر میشه بهم بگید ایشون در حال انجام چه کاری بودند.
-آقای مانستر میدونم چه احساسی دارید به هر حال شما از دوستان نزدیک ایشون بودید اما من از اونچه که دیدم اطمینان کامل دارم و بله باید بگم ایشون داشتند.........
-ارباب! ارباب! ، رسیدیم، محض رضای خدا لطفا بیدار شید، هر لحظه ممکنه خارجی ها از راه برسند ، شما باید داخل عمارت باشید.
-ببخشید جرج خوابم برده بود؛ میشه کمکم کنی بلند شم؟
کنار ماشین ایستادم و اطراف را نگاه کردم، هیچ ماشین نظامی دور و بر عمارت نبود، حتی پرنده پر نمی زد!
-جرج، مطمئنی خارجی ها رو این اطراف دیدی؟
-بله ارباب، در راه ماشینی رو دیدم، چون چراغ های پرنوری داشت توجهم را جلب کرد ناگهان چشمم به رنگ سبز ارتشی ماشین خورد، ارباب شما باید به سرعت برید داخل عمارت!
-نه جرج تو اول برو. - ارباب، چرا من؟
-درسته جرج چرا تو؟، پولی که بهت میدادم برات کافی نبود؟
حرف های نامفهوم جرج پشت افکار قدرتمندم برای انتقام ناپدید شد با خودم گفتم:« درست مثل بقیه.»
ثانیه بعد جرج دیگر حرف نمیزد،وقتی داشت در اثر شتاب شلیک گلوله به قلبش روی آسفالت سرد و یخیِ دم عمارت به عقب پرتاب می شد ، به خودم زحمت ندادم بگیرمش، او یک خیانتکار بود،این جمله مدام در ذهنم تکرار میشد ، بله درست حدس زدید جرج تنها به خاطر پول نظامیان خارجی را به وطنش ترجیح داده بود و حالا آن نظامیان در خانه من بودند!
صدای شلیک گلوله باعث تعجب نظامیان شده بود و یکی یکی در حالت آماده باش از عمارت خارج میشدند تا ببینند چه خبر شده ، درست در کنار در سفید رنگ عمارت دوست قدیمیم سرگرد پائول به چشمم خورد.
سوار ماشین بنز طوسی رنگ سازمان شدم، بار دیگر از آینه بغل ماشین به پیکر بی جان جرج نگاه کردم که خون از آن رفته بود و آسفالت تیره رنگ را تیره تر از قبل کرده بود ؛ وطن فروش.
فصل سوم:
ادوارد جانسون « رئیس کل سازمان مقاومت با نظامیان اشغال گر مشتش را محکم روی میز فلزی و سرد سازمان کوبید،لوستر کوچک پایگاه زیزمینی سازمان تکان شدیدی خورد و اعضای جلسه آن در سکوتی پرتنش فرورفت.
خود جانسون سکوت را شکست با چهره ای عصبی عرض اتاق کوچک را طی می کرد گفت« لطفا یه بار دیگه بگید مسیو مانستر، شما با جرج چی کار کردید!؟
-لازم به تکرار نیست مسیو جانسون، فکر کنم همه همون بار اول شنیده باشند. این طور نیست؟
خیالش می رسید می تواند مرا ادب کند، در دستور کار سازمان آمده که هنگام مواجهه با یک خیانتکار او را دستگیر کرده و برای جمع آوری اطلاعات به مقر اصلی ببریم اما .... خب من این کار را نکردم.
-چیییی!؟این صدای گریگوری هافمن دست راست رئیس کل سازمان بود. ادامه داد:« رئیس من که گفتم این مردک دیوانه است، تمنا می کنم، اخراجش کنید.»
-با اجازه مسیو جانسون همون طور که عرض کردم، اون یک خیانتکار بود!
بخش آخر جمله ام را با صدای بلد گفتم تا تمام اعضای حاضر در جلسه بشنوند.
-خیل خوب بحث دیگر فایده ای ندارد؛ باید به گفته های دوشیزه لری یعنی مأموریت اصلی موسیو مانستر توجه کنیم. موسیو، شما گفتید ایشون تأکید کردند که آقای وینکلی مرحوم را دیدند؟
-ممنون دوشیزه آنجل، درسته که من از دستور سازمان سرپیچی کردم اما نمیدونم وقتی همه چی تموم شده و من مقصر اصلی ماجرا بودم به بقیه چه ربطی دارد؟ مکثی کردم و نگاه تند و تیزی به هافمن انداختم.
از فرط خجالت گونه هایش رنگ لاله سرخ شد و با دستپاچگی گفت:« من میروم برای حضار چایی بیاورم.»
ادامه دادم:«دوشیزه لری گفتند هنگامی که جمعه شب برای پیاده روی رفته بودند آقا را دیدند، البته آن شب همون طور که همه می دانید باران می باریده و نور ماشین ها مانع دید میشدند بنابراین ایشون ممکنه دچار اشتباه شده باشند.»
از اینکه داشتم با دوشیزه آنجل صحبت می کردم سر از پا نمی شناختم او آدم دقیق و زیرکی بود.
دوشیزه ماریا خشمناک وارد اتاق شد، در قاب چهار خطِ در هیکل تنومندش نمایان شد موهای طلایی اش را از صورت خونی اش کنار زد، نگاهی گذرا به دور تا دور اتاق انداخت، سپس چشمانش روی من متوقف شد و سر تا پایم را با حالتی تمسخر آمیز برانداز کرد. قطرات قرمزرنگ از لباسش بر کف سنگی پایگاه لکه های تیره بر جای می گذاشت.
داستان ادمه دارد.......
پی نوشت: سلام دوستان ادامه این داستان فردا منتشر خواهد شد برای اینکه اولین نفری باشید که از ادامه داستان و راز "وینکلی" باخبر می شود، می توانید من را دنبال کنید.