
فصل هفتم:
اتاق محاکمه مقر اصلی با آن جایگاه های چوبی و نا گرفته اش برای مجرمان، حالا دومهمان جدید داشت، من و هافمن، مسیو کالفر، چکشِ پتک مانندش را بر سر میزش کوبید و داد زد:« ساکت باشید!جلسه رسمیست.»
این هم از آن عادت هایی است که آدم ها هیچوقت نمی توانند ترک کنند، بزرگ بینی.
مسأله این است که.... اول، اشخاص خاصی در آن جلسه حضور نداشتند دوم، هیچ کس حتی جیکش هم در نیامده بود!
کوتاهش کنم، در حالی که روی آسفالت داغ و پرحرارت، کنار ماشین از هم پاشیده شده ایستاده بودم، ناگهان جواب را یافتم!
کار کارِ هافمن بود، چرا از اول نفهمیده بودم؟ او با بهانه ای ساختگی آمده بود تا آن بمب ۱۰ ساعته را در ماشینم جاسازی کند، تصاویرِ لحظاتِ بعد از جلسه دیروز مثلِ فیلمی سوخته در ذهنم تداعی میشد…
در حال سوار شدن به داخل ماشین بودم، آن زمان ذهنم درگیر حرف های ماریا بود. با خودم می گفتم:« اگر دروغ بگوید چه؟ هرچه نباشد او تنها کسی بود که با وینکلی به آن مأموریت فوق محرمانه رفت و البته آخرین کسی که او را قبل از مرگش دید بود، باید یک بار دیگر پرونده ها را چک کنم. غرق در افکارم بودم که صدایِ لرزانِ هافمن رشتهی افکارم را پاره کرد:
-مسیو مانستر..... -بله هافمن؟
نگرانی و اضطراب در چهره اش دیده می شد، انگار از چیزی که می خواست بگوید هراس داشت.
-بگو هافمن من تمام روز را وقت ندارم!
-بله مسیو، متأسفم، وقتی داشتم نامههایی را که مسیو جانسون گفته بود روی میزتان میگذاشتم، نامهای از دوشیزه آنجل دیدم!
-خب؟؟ -آن نامه..... در آن نوشته بود که دوشیزه کمک لازم دارند، نوشته بودند موقعیت اضطراری است!
انگار پتکی به صورتم کوبیدند. آنجل به دیدن “بیل مککِنی” رفته بود؛ کثیفترین جنایتکارِ سال! با عجله به سمتِ ساختمانِ پایگاه دویدم. آنقدر دستپاچه بودم که کُتم را روی صندلی ماشین جا گذاشتم؛ کتی که کلیدهای یدک در جیبش سنگینی میکرد!
وقتی به پایگاه رسیدم آنجل را در حال وارد شدن به سلول زندانیان یافتم، با تعجب نگاهم کرد:« اوه مسیو مانستر! شما اینجا چی کار می کنید؟»
نفس نفس میزدم:« دوشیزه شما...... صبر کنید ببینم! شما هنوز به ملاقات آن زندانی نرفته اید!؟»
-نه هنوز،قبل ار رفتن باید یک سری مدارک اداری را تکمیل می کردم، چیزی شده مسیو؟»
با همان سرعتی که آمده بودم، زیرِ لب خداحافظی کردم و به سمت ماشین برگشتم. اما هافمن دیگر آنجا نبود…
وای، من کور بودم! آنقدر به خودم مطمئن بودم که این بازیِ کثیف را به حسابِ یکی دیگر از حماقتهای هافمن گذاشتم. متوجه نشدم که در آن چند دقیقهی طلایی، هافمن کلید ها را برداشته و فرار کرده است.
و دیشب او آمده بود تا کارش را به پایان برساند.... کشتن کسی که هویت واقعی او را فهمیده بود!
نگاهم از کف صیقلی و سنگی دادگاه سر خرد و روی هافمن متوقف شد، درست همانجا بود، در جایگاه متهم، کنار من، با آن چهره مضطرب ِ ساختگی اش به چکش مسیو کالفر زل زده بود، هِه فکر می کرد هنوز می تواند مرا بازی دهد، اما نمی داست،حالا من همه چیز را می دانم! بازی تازه شروع شده بود!
فصل هشتم:
-شما دارید زود قضاوت می کنید مسیو کالفر.
-شما اینجوری فکر می کنید موسیو مانستر، خیلی خوب، به من بگید چه طور باید قضاوت کنم!؟
تابلو بود که داشت بهم طعنه می زد! اما یک نادیده گرفتن ساده کافی بود تا من به هدفی که می خواستم برسم!
-البته موسیو، من همیشه این خصلتِ اشتباه پذیری شما را تحسین می کردم.
موسیو کالفر لبخند احمقانهای زد، انگار واقعاً فکر کرده بود دارم از او تعریف میکنم!مردک نمیدانست که دارم طناب دار را دور گردنش سفت میکنم!
ادامه دادم:« باید خدمتتان عرض کنم که اولین اشتباه شما این بود که حرف مسیو هافمن را راجع به متهم کردن من برای کشتن جرج به دلیل منافع شخصی پذیرفتید و با حرف من که اشاره کردم که هر نوع خیانتکاری از نظر من ارزش زنده ماندن ندارد به مخالفت برخاستید!»
چهره اش اول سرخ شد بعد سفید و بعد کبود، سه نشانه برای وجود عصبانیت ۱۰۰ درصد در مسیو کالفر، چیزی که مرا به موفقیت می رساند!
-دوم، شما اشاره کردید که دیر به جلسه آمده ام و این را به منزله مجرم بودن من گرفتید درحالی که هیچ علت جویی از من نکردید!
-و سوم اینکه.....
-موسیو مانستر فکر کنم کافیست ، آنجل پچ پچ کنان بهم هشدار داد و به صورت تیره کالفر اشاره کرد.
با خودم گفتم:« بوم، برنده شدم، تنها چند لحظه دیگر مانده بود تا کالفر از فرط عصبانیت منفجر شود و همه چیز را به گردن جانسون بیاندازد، او آنقدر بی حوصله است که نمی تواند انتقاد را تحمل کند!»
-با اجازه موسیو کالفر، به نظرم بگذاریم موسیو جانسون علت دیر آمدنشان را توضیح دهند.»
اَه هافمنِ.... مردک، نقشه ام را خراب کرد، عصبانیت کالفر داشت می خوابید باید سریع چیزی می پراندم.
اما دیگر دیر شده بود.....
-درست است موسیو هافمن، ممنون، خب موسیو مانستر توضیح دهید.
بیان کردن اونچه که واقعا اتفاق افتاده بود و متهم کردن ناگهانی هافمن ممکن بود با مخالفت سریع کالفر مواجه شود و هافمن این این مو ضوع را می دانست..... اَه الان وقت تعلیق شدن و خانه نشینی نبود من باید به دفتر پرونده ها دسترسی داشته باشم!
نمی شد کاری انجام داد وقت نقشه دوم بود.
-باشه موسیو، شما بردید! این دلیل من است، صبح امروز من سوار ماشین سازمان شدم اما در حال حرکت بمبی در ماشین من منفجر شد!
-چیییییییی!؟
-بله موسیو درست حدس زدید این سوء قصدی به جان من بود، و همان طور که می دانید قصد جان آدمی که خالی از اطلاعات هست را نمی کنند!
-این مسخره است موسیو چرا باید تو اطلاعات مهمی داشته باشی، الان دیگه همه می دونیم وینکلی زندَس.
این مردک هافمن داشت از موقعیت استفاده می کرد اما برگه برنده را من در آستین داشتم!
-با اجازه موسیو از شما می خوام به اظهارات شاهدم، دوشیزه آنجل، توجه کنید.
انگار کالفر گیج شده بود اما از نمایش لذت می برد!، سر مبهمی تکان داد که به نشانه تأیید بود.
حالا نوبت آنجل بود، این قسمت آخر نقشه ام بود امیدوارم خوب پیش برود، چون حقه دیگری در آستین ندارم!
فصل نهم:
ساعت ۵ و ۴۷ دقیقه صبح بود، کنار ماشین از هم پاشیده شده ایستاده بودم و ناخن انگشتانم را از فرط عصبانیت در کف دستم فرو می کردم، از کشف جدیدم، قطعی بودنِ خیانتکاری هافمن، هیچ خوشحال نبودم، دیگر برای فهمیدن چنین چیزی دیر شده بود، آن هم وقتی که به احتمال زیاد تا الان هافمن راپورت مرا به شخصِ اصلی رسانده است، یعنی رئيسِ رؤَسا، موسیو وینستون رَدکلیف، مردِ مرموز و کثیفی که همه دستورات را از پشت پرده می داد و دستش را به خون آلوده نمی کرد، با کت و شلواری به سیاهی شب و صورتی که روزگاری در جنگ بر سر قدرت با پدرم زخم عمیقی رویش افتاده بود، پس به طور قطع دادگاهی در حال شکل گیری بود و هافمن برای آن آماده بود، من هم باید خودم را آماده می کردم. کمی قدم زدن به سلول های خاکستری ام کمک می کرد!
حدود ساعت ۷ بود؛ درست وقتی به تقاطع وِردیکت رسیدم. جایی که مسیرها از هم جدا میشدند: سمت راست، ابهتِ سنگیِ مقر اصلی و اتاقهای محاکمهاش انتظارم را میکشید و سمت چپ، جادهای بود که از شهر فاصله میگرفت، از دهکده میگذشت و به آن راه باریک و خلوتی منتهی میشد که به خانهی من میرسید.
و درست وقتی که جواب را یافتم،..... با توجه به محاسبات من امروز، روزِ قاضی کالفر بود؛ مردی ساده و دم دمی مزاج که با هر انتقادی زود از کوره در می رفت و به نفع شما نظرش را تغییر می داد، او خیلی زود نتیجه گیری می کند و من می توانم با کمی انتقاد از او زود عصبانی اش کنم که در نتیجه باعث متهم کردن هافمن می شود، اما...... قطعا هافمن فکر اینجایش را کرده، اَه نباید دوباره ازش ببازم! درست است! پرونده ها!
یک تماس تلفنی با آنجل همه چیز را حل می کرد.
نمی شد با گوشی خودم تماس بگیرم اگر گوشی آنجل را قبل از دادگاه چک می کردند ممکن بود مشکوک شوند؛ رهگذری را پیدا کردم، مرد نحیف، قوز کرده و ژنده پوشی بودو یک کلاه قهوه ای مندرس بر سر داشت، در جای جای کتش وصله به چشم می خورد، مشکل می شد فهمید گوشی دارد یا نه، اما این آخرین شانسم بود!
-ببخشید آقای محترم!
مرد به اطراف نگاه کحرد تا مطمئن شود منظورم او بوده است.
با انگشت به خودش اشاره کرد و ما صدایی که انگار از ته چاه در می آمد گفت:«من را می گید آقا.»
-معلوم است مگر به غیر از شما، اینجا مرد محترم دیگری اینجا وجود دارد!؟
مرد سرخ و سفید شد و این دفعه با غرور سرش را بالا گرفت:« بله آقا، چه کار می تونم براتون انجام بدم؟»
اگر صراحتاً درخواستم را بیان می کردم ممکن بود بهم شک کند، نگاهی به ساعت انداختم، ۷ و ۳۵ دقیقه، وقت تنگ بود، با خودم گفتم:« یا شانس و یا اقبال.»
-این نشانه سخاوتمندی و بزرگ منشی شماست که حاضرید برای من کاری انجام دهید درواقع باید بگم بله اما می ترسم شما هم واکنش رهگذران قبلی را نشان دهید.»
-نگران نباشید آقا، من به هیچ وجه شما را به خاطر درخواستتان قضاوت نمی کنم.
-نمی دانم چه طور لطفتان را جبران کنم، آیا می شود با تلفن همراهتان به یکی از آشناهایم زنگ بزنم؟
صورت مرد درهم رفت اما پس آن، نگار که می ترسید روی حرفش بزند، با اِکراه گوشی نوکیا جیبی اش را به دستم داد.
-خیلی ممنون آقا از لطف شما بسیار سپاس گزارم!
نفس راحتی کشیدم گویا در این چند دقیقه قلبم منتظر نتیجه بود، حالا وقت زنگ زدن بود
-الو... دوشیزه آنجل؟ -مسیو مانستر شمایید!؟ این شماره کیست؟؟
باید کلماتم را به درستی انتخاب می کردم تا مرد به چیزی شک نکند، او چهارچشمی مرا می پایید.
اِهم اِهمی کردم و گفتم:«آه متأسفانه گوشیم را در خانه جا گذاشتم.»
آنجل باهوش بود، سریع نکته را گرفت.
-اوه که این طور، مهمانی دارد شروع می شود میزبان و رئیس ناراحت می شوند اگر نباشید، هرچه نباشد این مهمانی به خاطر شما برگزار شده! اتفاقی افتاده است؟
منظورش از میزبان موسیو کالفر بود و رئیس هم که تابلو بود جانسون است!
-درست است، فقط من یک غافلگیری را فراموش کرده ام!
رمز غافلگیری میان جاسوس ها به معنای شهادت برای طرف مقابل بود.
-که این طور.... چه غافلگیری ای؟
الان زمان اجرای نقشه بود امیدوارم آنجل بفهمد!
-خب.... در جواب شما باید بگویم که....
زور می زدم به مغزم فشار بیاورم، باید کلماتِ رمزی برایِ پرونده های بایگانی شده، مأموریت و جاسوسی باشند!
ناگهان لامپ ایده ای در سرم روشن شد!
-بله! من، متأسفانه یادم رفته آن «آلبوم عکسهای قدیمی» را با خودم بیاورم! همان آلبومی که مربوط به سفرِ مشترکِ «عمو وینکلی» و «ماریا» است. میدانی که، پیرمرد همیشه میگفت آن سفر مهمترین خاطرهاش است و ماریا هم در تمام عکسها حضور دارد. بدون آن آلبوم، غافلگیریِ مهمانی کامل نمیشود.
سکوتی طولانی حکم فرما شد می دانستم آنجل دارد مسئله را در ذهنش سبک سنگین می کند، نگران بودم که شاید به خاطر این فکر ملامتم کند.
بالاخره سکوت را مانند شیشه ای شکست:« اما مسیو مانستر، آن آلبوم در قفسهی کتابهای ممنوعه است! دسترسی به آن در این ساعتِ صبح کمی سخت نیست؟»
پوزخندی زدم. مرد ژندهپوش با تعجب نگاهم میکرد. لحنم را کمی جدیتر کردم:
- دوشیزه آنجل، شما همیشه در پیدا کردن اشیاء گمشده بهترین بودید. فقط کافی است به بخش «امانات قدیمی» بروید، همانجایی که گرد و خاک سالهای پیش روی هم نشسته. مطمئنم میزبان و رئیس از دیدن آن مدارک… یعنی همان عکسهای قدیمی، خیلی شگفتزده میشوند. این بهترین کادو برای وسطِ دادگاه… اوه، ببخشید، وسطِ مهمانی است!
-درست است.....
- بله! این عالی است خب من دیگر باید بروم، مطمئنم این آقای محترم را خیلی معطل کرده ام.
گوشی را به سرعت قطع کردم، به دست مرد دادم و قبل از اینکه سؤالی از من بکند به سمت مقراصلی حرکن کردم، همه چیز طبق نقشه پیش می رفت!
با خودم گفتم:« هافمن من دارم میام....»
پی نوشت۱:
پایان قسمت سوم
این سه فصل نتیجهی تلاش شبانهروزی من از دیشب تا الان است. امیدوارم از خواندنش لذت ببرید و با نظراتتان به من انرژی بدهید.❤️👋
پی نوشت۲:
می توانی قسمت های قبلی را اینجا ببینی: