ویرگول
ورودثبت نام
فازو
فازو
فازو
فازو
خواندن ۹ دقیقه·۶ سال پیش

ناله مرغ سحر

محمود نازنین
محمود نازنین

وقتی ماشین از حرکت ایستاد، قلب من هم در اعماق گلویم ایستاد، در ماشین را باز کردم خودم را به بیرون پرتاپ کردم تا ریه هایم را از هوا پر کنم.

پایم را روی زمین که در زیر چادر قیرگون به خوابی سنگین فرو رفته بود، گذاشتم و نگاهم را به آسمان انداختم، حس کردم آسمان مرا به خود می خواند، آسمان شب برای من همیشه معبد جادویی رویا و خیال بوده که سقفش آکنده از رمز و رازهای های شگفتی ست. نگاهم را ازپس پرده حجاب تاریکی به دوردست ها آویختم تا از راز سر به مهر شده پرده بردارم. سوار بر بال شب شدم نمی دانم چرا آسمان تب کرده امشب مرا به دنیای مردگان برد انگاری جولانگاه ارواح مردگان بود، مردگانی که در شب زنده می شوند. هم حس ترس، هم حس شیرینی داشتم.

همین طور که چشمانم به سقف آسمان دوخته شده بود میان تاریکی قیراندود ستاره ای که به نظرم آشنا می آمد مرا صدا زد و در آسمان ملول با چشمکش پرده شب و پرده دل مرا باهم درید. دست حسرت زده ام را بالا بردم تا ناز ستاره را بچینم، ستاره آشنا چشمکش ریز ریز کم سو شد و رنگ رخ باخت و سوخت...انگار ستاره مرد...ستاره از تاریکی شب دامنه اش را می چید و من از تاریکی شب دنبال او می دویدم، ستاره آشنا را می خواستم، دو دست سرد ستاره مرا دوباره پس زد، من در تاریکی خود گم شدم. نمیدانم هنوز نمیدانم در این تاریکی مطلق منتظر کدام نور بودم؟

رویاهای من که در شب سیری ناپذیر بودند و من که طبق عادت همیشگی مسخ رازهای محسورکننده شب شده بودم، با صدایی که شبیه زوزه سگ کتک خورده می ماند، و پشت سرم بلندتر بلندتر می شد از سقف آسمان به دامن زمین افتادم....

کجا خانوم ساعت دو نیمه شبه، الان ملاقات نداریم، مگه صدای منو نمیشنوی بهت میگم وایستا...

معلوم نبود چه جوری در این نیمه شب در آن تاریکی شوم هراس انگیز مثل جغدآویزان از درخت، نگهبان چاق با چشمای ورقلمبیده نفس نفس زنان سروکله اش پیدا شد. زیرلب غرولندکنان گفتم بر خرمگس معرکه لعنت. دویدن من و نگهبان پشت سرم شبیه دویدن من و ستاره رویاهایم شده بود. درختان دو طرف راه همچون سایه هایی از شکاف زمین بیرون زده بودند و مرا در بر می گرفتند، نور ضعیف ماه همچون تیری سینه ام را نشانه گرفته بود. بالاخره با هر زوری که بود خودم را در لابه لای تاریکی شب چپاندم و از دید نگهبان محو شدم.

قلبم به تپش افتاده بود انگار که در ماراتن دوی المپیادی برنده شده باشم از شادمانی ناشی از پیروزی نفسم بند آمده بود. از تیزی و بزی خودم بسیار خرسند بودم و در ذهنم به آن نگهبان سمج و پرمدعای جلوی در بیمارستان لبخندی از غرور و تمسخر تحویل دادم. من که دلخوشی از آنها نداشتم انگاری می خواستم با این کار، دمل چرکین و کهنه ام از همه نگهبان های پرمدعای این شهر و دیار را یکجا خالی کنم.

هن هن کنان ساختمان بیمارستان را دور زدم مثل پرنده صید شده که بر روی دیوار باغ افتاده باشد خودم را داخل اورژانس انداختم. من که اهل دعا و تسبیح و ثنا نبودم در ضمیرناخودآگاهم تند تند هر ذکر و صلوات و حدیث و سوره ای که به مخیله ام می رسید، زیرلب زمزمه می کردم تا نگهبان از دماغ فیل افتاده دیگری مثل زنبیل از آسمان پایین نیفتد و جلویم راهم سبز نشود.

بالاخره با هر بدبختی که بود، خودم را به کروکوری زدم و از راهرو های سفیدرنگ بیمارستان که روح آدم را سیاه می کرد، عبور کردم. لامپ های میخ شده به سقف مانند تیری از نور حزن آور، تخم چشمم را نشانه گرفته بودند و تونلی از ترس وامید سر راهم ظاهر می کردند.

از لای درهای نیمه باز به مریض ها نگاه می کردم؛ این همه آدم، پیر و جوان، خندان و گریان، بی سواد و مهندس، فقیر و ثروتمند، بیکار و سیاستمدار...باید در ذهنم همه قطعاتی که را که فکر می کردم سرجایشان محکم گذاشته ام، باردیگر از نظرمی گذارندم. ترس از مرگ، ایمان، آرزوی زندگی جاودانه، حسرت، سلامتی، شکرگزاری، ثروت، محبت... لازم شده بود درباره همه مفاهیم از نو بیندیشم.

به راهروی اصلی رسیدم. بالای سرش که رفتم با چهره ای زرد بر روی رختخواب دراز کشیده بود. چشمانش همچون دره های تاریک جلوه می کردند که سایه های بیماری و درد در آن ها جولان میداد. آن چهره جدی که تا دیروز سمبل مهربانی و سرور و شوخ طبعی بود امروز بادکرده مانند صفحه های زرد می مانست که بیماری خط های عجیب و مبهم بر روی آن می نوشت. دست های پوشیده از زحمت اش دیگر قوت جسمانی نداشت. جان خسته اش مانند شعله ای در برابر باد می لرزید. سرم از شیشه ای بالای سرش تپ تپ می چکید و به بدن ضعیفش قطره قطره زندگی می فرستاد. چشم هایم پر از اشک شد. اما به خودم قول داده بودم گریه نکنم. سرم را که در هاله ای از یاس و ماتم مدفون شده بود، به شیشه ای سی یو چسباندم و دست هایم را درهم قفل کردم و به لب هایم نزدیک کردم.

خداوندا تو قدرتمندی و او ضعیف؛ چرا او را با هاله ای از دردها تنها گذاشتی؟! چرا در دهانش نسیم زندگی را میدمی و بذرهای مرگ را در دلش میکاری؟! او پیاده راه های جان فرسای سلامتی را سپری کرده، حالا بیماری و رنج را سواره به دنبالش می فرستی تا او را شکار کند؟! پروردگارا تو عالمی؛ که چقدر تن رنجورش به دام درد افتاد ولی حسرت شکوه و ناله و آه را بر دلمان گذاشت. آگاه بودی که او مرد تحمل است و در برابر قضا و قدر تو خموش است. او بود که با سکوتش به ما درس صبوری و تسلیم در برابر تقدیر الهی را داد. هنوز زندگی را با شادمانی هایش لمس نکرده که اندوه سیلی اش می زند؟! هنوز زندگی را آنچنان که باید و شاید در آغوش نگرفته، مرگ را در آغوش می گیرد. کنار بسترش مرگ و زندگی باهم گلاویز شده اند. خدواندا یاری اش کن تا در این کشمکش قوی باشد، کمکش کن، خواست، خواست توست...ای که نام مبارکت تا ابد آرامش دهنده قلب هاست...

بوی تاریکی اتاق را پر کرده بود. بیشتر نتوانستم آن جا بمانم، از اتاق بیرون آمدم. میان سینه ام از نومیدی نفس نفس می زدم. درونم به پا خاست...

در آن شب هیچ کدام ما چیزی نمیگفت زیرا سوزش غم از حد فراتر رفته بود و به سکوت تبدیل می شد. خبری از هیچ حرف و سخنی حتی آوایی هم نبود؛ تارهای دل تک تکمان سست و ضعیف شده بودند به طوری که با آه و ناله هم بریده میشدند چه برسد به کلام وسخن.

این شب تیره، چون چاهی تنگ و تاریک و ستوه آور ما را دوره کرده بود. تن شب دم کرده و ورم کرده چو آواری به روی ما می ریخت و تاریکی دست های سنگین و سیاهش را بر بدنمان می نهاد. امید، گاهی جانم را بالا می برد و به ستارگان می رساند، گاهی هم غم دلم را پایین می کشید و در درون زمین مدفون می کرد.

برادرش در گوشه ای خیره مانده بود تا آنجا که حس کردم، سینه اش به حنجره ها و دهان هایی وامانده می ماند که سوز دلش را به بیرون سرازیر می کنند. درونش به آتشی تبدیل شده بود که جگرش را می سوزاند و با دودخود، جانش را می پوشاند. یاس و امید همانند دوسایه بلند او را در برگرفته بود، یکی از دوسایه بال هایش را بر سرش کشیده، و دیگری با چنگال های خود گلویش را گرفته...

پدرش آوازه اندوه را از حنجره اش سر میداد و لب هایش را غم بسته و زبانش با ناله گره خورده بود. جلو آمدم؛ کنارش آهسته نشستم دستان یخ بسته اش را با دست های آتشینم گرفتم و انگشتانش را با لب ها و چشمانم بوسیدم. هنگامی که می خواستم با کلمات او را تسلی دهم، ساکت و لب بسته ماندم، او به ناله درونی دلش گوش فرا می داد. غصه ها و اندوه ها دامن گیرش شده بودند. آرام سرم را روی شانه اش گذاشتم.

از پنجره به بیرون نگاهی انداختم؛ تمام شب آنجا از شاخه های سیاه، غم فرو می ریخت. شب گویی مثل آینه ای که راز را نگه نداشته، ترک می خورد و می شکست. فریادش مثل خرده شیشه ای تیز به چهارطرف پخش می شد و همه چیز را سوراخ سوراخ می کرد... انگار بال های یاس بالای سرمان کف می زدند.همراه با ماه و ستارگان شب زنده داری می کردیم. با خود گفتم: ای شب غم انگیز در جست و جوی چه کاری آخر؟ تا چند آتش به دلمان میزنی؟ تو رازگشای اسرار سحر آمیزی ؟!!

دانه های لرزان دلم که آرام گرفت. دقت که کردم شب بوی خدا می داد خوب که گوش دادم صدای پای خدا در سکوت شب تجمسی دلنشین با خود به همرا آورد. احساس کردم آسمان شب با آن همه گستردگی و بی کرانگی با لبخندی، ستاره گم شده ام را به آغوش پر مهره اش فرا می خواند و ستاره آشنای من به سبکبالی باد به سینه فراخ آسمان پناه می برد تا به آرامشی که آرزو داشت دست یابد. انگار آسمان اینجا امن ترین مکان دنیا بود... انگار ستاره در شبی مهتابی آنچنان که به دنیا آمد، رخت ازین جهان بست و با مهتاب به دیار دیگر شتافت....

در همان حال سر بر شانه پدری که ماتم گره به گره در وجودش بافته شده بود، خوابم برد....

صدای اذان در حفره های گوشم پیچید، پلک هایم را که بازکردم هوا گرگ و میش شده بود. خورشید نرم نرم پولک های نورش را در دامن آسمان می پاچید.

صدای اذان مرگ میامد الله اکبر اللــه اکبـــــر...

سربرگرداندم مادرش را که خون از دلش می چکید، دیدم که به نمازی عمیق ایستاده بود. محو تمنایش به پروردگار شدم. جانش را در پیشگاه آسمان برای آرامش پسر جوانش ادا می کرد. در سکوت، مادری به آیه های تاریکی شب قامت بسته و لب می جنباند و حزین نماز می خواند، بر خاک زانو می زد و دوباره قد می کشید به حول الله و می ایستاد، این بار دست هایش را گشود؛ شاید شمیمی از خدا را در آغوش گرفت ربنــــااا... باز هم سجودی در پس رکوع...سر برخاک می نهاد و می نشست و باز همان لب ترک خورده را جنباند و سلام آخر... در این آخرین دم لبی از جنبش ایستاد صدایی از گلوی لرزانی در گوش و در عمق وجودم پیچد: مرغ سحر ناله سرکن... داغ مرا تازه تر کن...

در همان لحظه؛ پرستار، تختی از جسمی سفیدپوش از کنار مادرش رد کرد انگار روح اش مدت ها پیش در ابدیت به پرواز درآمده بود و جسمش را خاک پس می گرفت...فجر طلوع کرد و رویا به آخر رسید...

هنگامی که پیکر رنجور پسردایی صبورم سیدمحمود، همان ستاره آشنای سبکبال من، در تاریکی تونل بیمارستان کم فروغ تر میشد جمله ای از خودش که لحظات آخر به مادرم گفته بود، ضمیرم را که مانند آسمان دیشب تیر و تار بود مثل ماه مهتابی کرد: خدا مرا خیلی دوست دارد، با خود خواهد برد...

فازو 98/12/21

بیماریمرگ
۳
۰
فازو
فازو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید