اون روز اولین باری که دیدمش نبود؛ ولی امروز، بعدِ ۱۶ سال که به اون روزای اول فکر کردم، اولین چیزی که تو ذهنم جرقه زد، همون روز بود.
خونهی مادربزرگش... که برای منم کم از یه مادربزرگ واقعی نداشت؛ از همون روزِ اول تا همین آخریا. که وقتی رفت، حس کردم یه بار دیگه مامانبزرگِ خودم رفت.
یه روزِ تابستونیِ شمال؛ ولی نه از اونایی که از شدتِ گرما روزشماریِ پاییز رو میکنی.
بادِ خنکی که از رودخونهی پشتِ خونه و درختای اطراف میاومد، یه بهارِ واقعی ساخته بود.
نشسته بودیم روی فرشهای دستبافتی که مامانم و عمهاش، لولشده از گوشهی اتاق آوردن و انداختن وسطِ حیاط تا همه کنار هم، تو اون هوای خوب بشینیم و مامانبزرگش برامون از اون چاییهای معروفش بریزه.
برعکسِ من که اون موقعها خجالتی و کمحرف بودم، اون از این پسربچههای تخسِ شیطون بود که یه جا بند نمیشد و همش میخواست یه آتیشی بسوزونه.
بیحرف نشسته بودم که یکدفعه با یه مشت تخمه تو دستش، با همون تخسی اومد صدام کرد و گفت:
«میای بریم ماشینبازی؟ من و سارا میخوایم بریم، توام باهامون بیا.»
مونده بودم چه جوابی بدم که پشتبندش دخترعموش سارا، که اونم همسنِ ما بود، اومد و دستم رو کشید و به زور بلندم کرد.
سهتایی رفتیم قسمتِ پشتیِ حیاط که ماشینا پارک بود.
تا اون لحظه فکر میکردم منظورش از ماشینبازی، اسباببازی و ماشینِ کنترلیه! ولی وقتی نفرِ اول دوید، درِ سمتِ رانندهی ماشینِ باباش رو باز کرد و نشست پشتِ فرمون، فهمیدم منظورش ماشینبازیِ واقعیه.
سارا رفت عقب و من، با همون شوک، رفتم و کنارش روی صندلیِ شاگرد نشستم.
با یه ژستِ شوماخری گفت: «خب! دوست دارین کجا ببرمتون؟»
من با همون شوکِ اولیه که هنوزم باهام بود، گفتم: «وااای! خطرناکه! تو که نمیتونی ماشین راه ببری!»
خندید و گفت: «نترس. واقعی که روشنش نمیکنم، الکیه. الان نمیشه ولی عوضش، بزرگ که شدم، واقعی میام با ماشین هرجا دوست داشتی بریم.»
فرصت نشد به حرفش فکر کنم؛ چون همون لحظه سارا با جیغ گفت:
«میشه برامون آهنگ بذاری؟ صداشم زیاد کن!»
همونجوری که تا لبهی صندلی اومده بود جلو و فرمون رو بغل کرده بود که مثلاً پاهاش به گاز و ترمز برسه، دست دراز کرد که ضبط رو روشن کنه و همزمان گفت: «بله که میذارم! برو که رفتیم!»
صدای آهنگِ رادیو تو ماشین پیچید و اونم ادای استارتزدن درآورد و شروع کرد الکی فرمون رو چرخوندن.
یه جاهایی ویراژ میداد، یه جاهایی یهدستی میرفت و یه جاهایی هم از ماشینای فرضی جلوش سبقت میگرفت.
واسهی مرغ و خروسای تو حیاط هم، بهجای ماشینا، بوق میزد که از سرِ راهش برن کنار.
من و سارا هم رفته بودیم تو فازِ جاده و دستهامونو از شیشه کردیم بیرون و شروع کردیم با آهنگی که بلد نبودیم، خوندن.
حتی یه جایی پلیس جلومونو گرفت و جریمه هم شدیم.
منم کلی سرش غر زدم که چرا چراغِ قرمز رو رد کردی که حالا اینهمه جریمه بشیم!
۱۶ سال از اون روز گذشت.
بزرگ شد و این بار، واقعی؛ همونجوری که گفته بود، با ماشین رفتیم هرجا که من دوست داشتم.
بازم دستامو آوردم بیرون از شیشه و این بار، دوتایی بلندبلند با آهنگ خوندیم.
بزرگ شد و این بار واقعی، وقتی کنارش روی صندلیِ شاگرد نشسته بودم و دستم تو دستش بود، خودمو امنترین جای دنیا حس میکردم؛ که دیگه نه نگرانِ جریمه شدنه، نه ردکردنِ چراغِ قرمز.
۱۶ سال پیش اگه بهم میگفتن یه روزی همین پسربچهی تخسِ شیطون، همین آشنای دور که از بچگی تا نوجوونی برات ناشناخته بود، میشه شناختهترین و عزیزترین آدمِ زندگیت، باورم نمیشد.
اگه میگفتن یه روزی با همونی که تو بچگی باهاش سوارِ ماشینِ خاموش شدی و رفتی بیرون، واقعی سوارِ ماشین میشین و اون روزارو مرور میکنین، باورم نمیشد.
۱۶ سال گذشته و حالا امروز، با همون آدم، میشینم پشتِ ماشین، میشینم ترکِ موتور، سوارِ مترو میشم، دستاشو میگیرم و پیاده خیابونارو قدم میزنم.
ولی هنوزم که هنوزه، وقتی اسمِ ماشینبازی میاد، با یادآوریِ اون روزِ تابستونی، کلِ وجودم لبخند میشه.