ویرگول
ورودثبت نام
ابوالفضل غلامی
ابوالفضل غلامیعلاقمند به مطالعه، یادگیری و رشد فردی
ابوالفضل غلامی
ابوالفضل غلامی
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

داستانک | سه و هفده دقیقه

من بیدار شدم. یا شاید هنوز خواب بودم. ساعت روی دیوار می‌گفت «سه و هفده دقیقه». ساعت مچی‌ام می‌گفت «نه و دو دقیقه». اما ساعت مچی را سه سال پیش داخل رودخانه انداخته بودم.

روی صندلی کنار تخت، مردی نشسته بود. کلاه خاکستری به سر داشت و مشغول پوست کندن پرتقال بود. از او پرسیدم: «تو کی هستی؟»

گفت: «من کسی هستم که هر شب می‌آید تا مطمئن شود هنوز دیوانه‌ای.»

خندیدم. من که تنها زندگی می‌کنم.

به آشپزخانه رفتم. روی یخچال با ماژیک قرمز نوشته بود: «به آینه نگاه نکن.» طبعاً نگاه کردم.

مردی داخل آینه ایستاده بود.

نه… اشتباه کردم.

مرد داخل آینه من نبودم.

او پیرتر بود، چشم‌هایش فرورفته بود و انگار مدت‌ها نخوابیده بود. با انگشت به من اشاره کرد و لب زد: «امشب نوبت توست.»

من هم لب زدم: «برای چه؟»

اما او دیگر آنجا نبود.

از پشت سرم صدایی آمد: «برای پایین رفتن.»

برگشتم. کسی نبود.

صدا دوباره گفت: «پله‌ها را پایین برو.»

خانه من اصلاً پله ندارد.

با این حال، در انتهای راهرو دری بود که تا آن لحظه ندیده بودم. در را باز کردم. پله‌ها به تاریکی می‌رفتند. بوی خاک خیس می‌آمد.

پله اول را پایین رفتم.

بعد دومی.

بعد دهم.

بعد پنجاهم.

بعد صدم.

نمی‌دانم چقدر پایین رفتم. فقط می‌دانم صدای قدم‌های دیگری را پشت سرم می‌شنیدم. هر وقت می‌ایستادم، آن قدم‌ها هم می‌ایستادند.

گفتم: «کی آنجاست؟»

صدایی شبیه صدای خودم جواب داد: «تو.»

شروع به دویدن کردم.

قدم‌ها هم دویدند.

سرانجام به اتاقی رسیدم. اتاق کوچک بود. وسط آن یک صندلی فلزی قرار داشت و روی صندلی، پسربچه‌ای نشسته بود.

او سرش را بالا آورد.

خودم بودم.

همان چهره، همان چشم‌ها؛ فقط هشت ساله.

گفت: «بالاخره آمدی.»

پرسیدم: «اینجا کجاست؟»

گفت: «جایی که چیزها را پنهان می‌کنی.»

«چه چیزهایی؟»

لبخند زد.

«اسم‌ها. خاطره‌ها. آدم‌ها.»

بعد با انگشت به گوشه اتاق اشاره کرد.

در تاریکی، صدها نفر ایستاده بودند.

مادرم.

معلم کلاس سوم.

مردی که یک بار در اتوبوس دیده بودم.

همسایه‌ای که سال‌ها پیش اسباب‌کشی کرد.

دوستی که هرگز نداشتم.

همه ساکت بودند.

پسربچه گفت: «آن‌ها را فراموش کردی، پس اینجا آمدند.»

پرسیدم: «چرا تو اینجایی؟»

گفت: «چون من را هم فراموش کردی.»

احساس کردم سرم درد می‌کند.

گفتم: «تو وجود نداری.»

پسربچه بلند شد.

آرام به طرفم آمد.

آن‌قدر نزدیک شد که نفسش را روی صورتم حس کردم.

بعد در گوشم گفت: «اگر من وجود ندارم… پس چرا هنوز بوی دود را حس می‌کنی؟»

و ناگهان به یاد آوردم.

دود.

آتش.

فریاد.

خانه‌ای که می‌سوخت.

پسربچه‌ای که پشت پنجره ایستاده بود.

من از خواب پریدم.

روی تخت بیمارستان بودم.

ساعتی روی دیوار سه و هفده دقیقه را نشان می‌داد.

روی صندلی کنار تخت، مردی با کلاه خاکستری نشسته بود و پرتقال پوست می‌کرد.

سرش را بلند کرد و لبخند زد.

گفت: «خوش برگشتی.»

پرسیدم: «تو دکتری؟»

گفت: «نه.»

«پس کی هستی؟»

چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد گفت: «من آن پسربچه‌ای هستم که تو سال‌هاست نمی‌گذاری بمیرد.»

داستانکداستاندیوانگی
۴
۰
ابوالفضل غلامی
ابوالفضل غلامی
علاقمند به مطالعه، یادگیری و رشد فردی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید