
شب اول | نمیدونم چندم، خیلی وقته تاریخ از دستم در رفته
حالت تهوع بدی دارم. چشمام خیلی میسوزه و به زور میتونم صفحه کلید رو ببینم. پهلوی سمت چپم، جایی که قبلا با یه مشکل مواجه بود و مثلا مدتها بود خوب شده بود، امشب دوباره درد گرفته. از ظهر چیزی نخوردم ولی میخوام بالا بیارم. وسط قفسه ی سینم،مثل ۶ سال پیش که تصادف کرده بودم، داره دوباره درد میگیره. میدونم مشکل جسمیای ندارم! همه ی اینا قبلا خوب شده! روانم داره روی تنم بالا میاره...
فقط گریه کردم. میخواستم بنویسم تا خالی شم. ولی متاسفانه من هیچوقت نویسنده ی خوبی نبودم. نتونستم حتی یک کلمه بنویسم. فقط گریه کردم. سازم به ذهنم رسید. اگه نمیتونستم دردمو کلمه کنم، میتونستم نتش کنم؟ اغلب میتونتسم. یعنی همیشه میتونستم. این یه هنر و علم تیوری موسیقی بود که واقعا نجاتم میداد! ولی امشب نتونستم. ساز توی دستم خشکید و من باز فقط گریه کردم. مدتها بود از آسم خبری نبود. اما من خیلی سخت میتونم با دهان باز نفس بکشم! امیدوارم بهم ترحم نکنید و فقط بشنویدم:)
یاد تمام خداحافظی های دردناکی که داشتم افتادم! هیچکدوم به این اندازه دردناک بوده؟ فکر نمیکنم
مثلا سالها پیش، اولین دوست صمیمیم رو از دست دادم.بدون خدافظی. وقتی من خبری نگرفتم،خبری ازش نشد دیگه. شاید اون با من صمیمی نبوده !
بعدا دوست دیگه ایم رو از دست دادم. پشت تلفن، بهم گفتن خودکشی کرده! از اون موقع هروقت گوشی زنگ میخوره سیستم سمپاتیک فعال میشع! بهم نگید تفکرتو درست کن مگه هر زنگی باید خبر از مرگ بده. میدونم. تفکرم این نیست. ولی حافظه ی سلولام انگار نمیخواد از این ترس زها بشه. حتب اگه به طور هشیار، خودم یادم نیاد این ترس از کی شروع شد!
بعدا دوست صمیمی دیگه ای رو با داستان مشابه اولی از دست دادم:) چند سال بعد که بهم زنگ زد و گفت که دوباره باهم در ارتباط باشیم، دیگه دلم نمیخواست نه با اون و نه با کس دیگع ای صمیمی باشم:) صمیمیت و نزدیک بودن چقدر چیز خوبیه. ولی اگه از دستش بدی...
سالها تنها بودم تا ددباره دوستی صمیمیای ساختم. حدود ۵ سال بعد، این بار واسه اولین بار خودم ارتباطو قیچی کردم. هردو داشتیم ساییده میشدیم! ولی از اون سال به بعد، هروقت حس میکنم دارم به کسی نزدیک میشم، میترسم. از تجربه کردن دوباره ی این درد میترسم...بهاراون سال،سال بدی بودشاید اگر تنش های بین من و اون دوست خیلی خوشگلم(کاش خودشم قبول داشت زیباست)امسال یا پارسال اتفاق میوفتاد، احتمالا هردو میتونستیم حلش کنیم.ولی اون سال، زیادی ناپخته و کم تحمل بودیم...
میترسیدم ولی همون سال، بعد اون دوست، بازم خدافظی کردم! یکی از درددارترین های اون زمان، خدافظیای بود که توی پاییز همون سال رخداد. من بغض کرده بودم و او چشم تو چشم من، لبخند میزد! قطره اشکم که ریخت، لبخند روی صورتش چند ثانیه رفتو خنثی شد. میدونستم بازم دارم چرخه ی بدی رو تکرار میکنم! باید جلوی بیشتر زخمی شدنمو میگرفتم.روی این حساب، میدونستم دیگه نباید ببینمش! واسه همین ازش خواستم باهام کنار رودخونه قدم بزنه. خندید و قبول نکرد! شرط میبندم انعکاس خندشو توی اشکم دید و توی دلش بهم پوزخند زد. یه کانال تلگرامی داشت با یه سایت! من تا ماهها سایتشو چک میکردم که ببینم دوست عزیزی که "میگفت" من براش مثل گرمای شمس(خورشید) توی زندگیش بودم، یادی از ما میکنه؟ ماهها دنبال خودم توی اون سایت و کانال شبهدیلی لعنتیش گشتم. ولی هیچی نبود! از برادر آلمان رفته ی دورش نوشته بود. از خواهرش، از ایدا، از لیلی، از همه. و نه از من! انگار نه انگار منی وجود داشتم! و من حس کردم چقدر احمقم! چقدر حقیر! دوست کیه؟ صمیمیت چه شکلیه؟ چرا همش اشتباه میرم؟ البته این یکی را باید زودتر میفهمیدم! وقتی جواب پیامک یا پیام های توی پیامرسانهای دیگمو بالای ۴۸ ساعت بعد میداد و میگفت مشغول درسو مقاله و کتاب و زبان انکلیسی و کوفت و زهرماره میفهمیدم... خدای من!هنوز هم عصبانیم..!
و چند سال بعد ، اخرین صمیمیتی که بدرود گفتم بیشتر منو شکوند. از تمام دوستان قبلی میتونستم یه ایرادی بگیرمو سرمو بکنم لا برف تا یه ذره اتیش قلبم اروم بگیره. ولی هرچی میگردم، ایرادی از اون نفر نمیتونم پیدا کنم. نمیتونم در بابش از خشم بنویسم تا سبک شم. چدن ازش عصبانی نیستم. نمیتونم از دلخوری بمویسم.چون دلخور نیستم. حتی اخرین بار هم بهم گفت "عزیزدلم". و من میترسیدم مهربانانه صداش کنم ، نکنه که نتونم دل بکنم... نمستونم دربارش اهنگسازی کنم. نمیتونم دربارش نقاشی بکشم و حسمو بیان کنم. انگار که نمیتونم یادش رو تبدیل به نت های روی ویالن، یا تبدیل به کلمات روی مانیتور، یا رنگ های تیره توی دفتر و کلا تبدیل به هرچیزی خارج از خودم کنمش تا سبک شم. تبدیل به یه خلاء عمیق، یه حسرت از یه اشتباه عجولانه، یه ای کاش توی این شهر نبودم یا تو کمی نزدیکتر بودی تا بشه این مساله ی پیش امده رو توی این اتش بس لعنتی حل کرد... تمام اون دوست، حتی با اشک هم نمیخواست از من بیرون بریزه! تا امشب که سیستم بدنم ارور داده، نه میخوره، نه میخوابه، فقط عین کسی که کرونای سنگین گرفته درد میکنه و درحالیکه اسم اونو صدا میزنه گریه میکنه...ناراحتم از اینکه ناراحتش کردم. اون منو مقصر نمیدونه. منطقا من هم مقصر نیستم و فقط یه بدشانسی بزرگه. ولی شاید میتونستم جلوی این بدشانسی رو بگیرم. از اینکه نتونستم و این حال بد رو اون هم باید تحمل کنه ناراحتم... تمام سلولهای تنم ناراحته...اون فقط یه دوست نبود...