
چند شبی بود که گُلای بالشتشو آب میداد. یه صدای ترسناک توی مغزش میاومد که میگفت یالا بپر پایین شبنم کوچولو! ولی اون که اسمش شبنم نبود! البته مهم نیست. وقتی یه بچه ی گرد و سفید بود بهش میگفتن شبنم کوچولو! اون شبنمِ پاک بود، مثل یه قطرهی اشکی که هنوز روی گونهی دنیا خشک نشده بود؛ اما حالا این موجود، فقط بقایای یک غرقشدگیِ طولانی بود.

وقتی بچه بود چه غذایی دوست داشت؟ نمیدونم ولی فعلاً هر روز نهار مغز خر میخوره. احتمالا داره دیوونه میشه ولی واسم مهم نیست. یا دیوونه میشه و میپره پایین، یا بالاخره خودم میکشمش! انگار داره با چنگ و دندون، آخرین تکههای هوشیاریشو میجوه تا شاید طعم زندگی رو دوباره یادش بیاد، اما فقط طعم خون و آهن رو حس میکنه. این جنگ بیسرانجام، بین یک قاتل و یک قربانی که هر دو در یک بدن نفس میکشند، داره تموم میشه. سایهی مرگ، مثل یه مأمور وفادار، از لبهی تخت تا لبهی پنجره قد کشیده و منتظره؛ البته امبدوارم عین اسکلا از طبقه ی دوم نپره. این ارتفاع کافی نیست. منتظر لحظهای که این تضاد وحشتناک، یا با صدای خرد شدن استخوانها تمام بشه، یا با سکوتی که از خود مرگ هم عمیقتره.
یالا شبنم کوچولو. هم منو منتظر گذاشتی هم خدا رو علاف خودت کردی. راستی چرا بچه ها خودکشی نمیکنن؟! به چی دل میبندن؟ به ارتباطاتشون؟ خب اگه به ارتباطاتشونه بهشون حق میدم. همه چی امادست واسشون. همه دوستشون دارن. همه نازشون میکنن. فقط بازی و لذت و خواب!حالا گهگاهی کتک هم میخورن.
یالا شبنم کوجولو. عاقل شو احمق. تو توی این تن گنده گیر افتادی. ازاد کن خودتو...