
میگفت ما "محکومیم" به زندگی. اون یکی میگفت زندگی یه تردمیله که ما "باید" روش بدویم! اون یکی میگفت خودکشی "پایان درد" نیست. بلکه "انتقال" درده! یکی دیگشون میگفت باید واسه ی زندگی یه معنا پیدا کرد. یکی دیگشون میگفت تو در قبال کسایی که اهلیشون کردی مسیولی و حداقل ترین کاری که میتونی بکنی اینه که بلایی سر خودت نیاری! عجیبه اگه بگم فلسفه ی زنده بودنم فعلا اینه که "اگه" اوضاع بدتر شد، یه دکمه ای هست به اسم "مرگ" که میتونم بزنمش؟ خب شاید واستون هجیب باشه. ولی راستش بعد مدتها، متوجه شدم فقط من نیستم که اینطوریم!!!! نه اینکه الان اوضاع عالی باشهها. نه. منظورم از "اگه اوضاع بدتر شد،..." اینه که دیگه زیادی و غیرقابل تحمل گه بخوره تو وضعیت کنونی. اون موقع هنوز یه دکمه واسه ی نجات دارم!
باز هم همون صداها... ولی این بار دیگه با هم بحث نمیکنن، فقط با هم زمزمه میکنن. خستهام. واقعاً خستهام از این همه "جستوجو". چرا باید مدام دنبال یه معنایی باشم که انگار مثلِ یه سراب، هرچی نزدیکتر میشم، بیشتر ازم فاصله میگیره؟ انگار دنیا یه معمای بزرگ و بیهودس که قرار نیست هیچوقت حل بشه، و ما فقط یه مشت آدم احمقیم(با تشدید و عصبانیت خوتده بشه احمق) که داریم وقتمون رو با حل کردن معادلههای غلط تلف میکنیم. معنا؟ معنا فقط یه ویترین قشنگه برای پوشوندن پوچیِ ته این زندگی. اصن بگو ببینم معنای تو چیه؟!
میگن: "فکر کردی بعد از تو چی میشه؟ فکر کردی بقیه با رفتنت چیکار میکنن؟"
آره، میدونم. میدونم که برای اونا یه حفرهی بزرگ باقی میذارم، یه جای خالی که شاید هیچوقت پر نشه.(البته به همین هم شک دارم. قطعا خیلی زود پر میشه😏) اما میدونی مشکل چیه؟ من دیگه حتی توان این رو ندارم که به "خودم" فکر کنم، چه برسه به "اونها". وقتی داری توی یه آتیش شعلهور غرق میشی، دیگه برات مهم نیس که اونایی که بیرون ایستادن، چقدر از گرمای این آتیش لذت میبرن یا چقدر از دودش چشمشون میسوزه. من فقط میخوام از این شعله خلاص بشم. من دنبال جابهجا کردن درد نیستم، دنبال"نبودن" هستم. دنبال اون سکوتی که دیگه هیچ صدایی، نتونه توش نفوذ کنه. من فقط میخوام از این بندِ درد، از این زنجیر بیپایان حس کردن، آزاد بشم.اره میدونم که اگه درد رو حس نکنم، خوشی رو هم حس نخواهم کرد. ولی بیخیال:)
اگر واقعاً دنیا بیمعناست و هیچ نقشهی از پیش تعیینشدهای وجود نداره، پس این یعنی تو آزادی غزل! تو مجبور نیستی قهرمان باشی، مجبور نیستی معنا پیدا کنی، مجبور نیستی حتی خوب باشی. اگر زندگی هیچ معنایی نداره، پس شکست خوردن هم بیمعناست. پس برای چی اینقدر فشار میاری به خودت؟ نمیدونم. عزیزهام،منو از عزیزهام جدا میکنند. دنیا بدون ارتباطاتی که دوسشون داری فقط کره ی خاکی که طبق فیزیک و ماورالطبیعه کار میکنه هست واسم...