این داستان، چند پارت هست که پارت اولش اینه.

از جایت تکان نخور!
صدایش میان دیوار ها زنجیر شد، پیچید تا بوی خون به مشام مرد برسد.
سراسیمه تن زخمیاش را تکان داد، تازه متوجه شده بود...
دیوار ها نزدیک و نزدیک تر میشدند تا محو میشدند.
صندلیهای چوبی، پوشیده از پوشال بودند.
نه گرما، نه سرما،
جایی میان درک و چشمهی بهشت.
پشت در های قفلش، برزخ نادانی بود.
صدایی رسا، برایش نعره شد،
از جایت تکان نخور!
به زمین میخ شده بود، زنجیری نبود و زنجیر شده بود، اربابی نبود و بنده بر دو زانوی شکسته شده بود.
مردی با موهای نئونی و لبخند، صندلی اول را کشید و بر رویش نشست، پوشال را روی رانهایش خواباند و همچو گربه، نوازشش کرد.
سرش رو کج کرد: اگر بخواهی شیون و ناله کنی... انجامش ده... اینجا عادی تر از ان است که عار حساب شود چیزی برایت...
زنی با نگاه لجوجانه، موهای سپیدش را پشت گوش هایش داد و با شک، روی صندلی دوم نشست.
پوشال ها را بر زمین تکاند، آخر کدام احمقی پوشال نوازش میکند که او دومیش باشد؟
قربانی، کمی خودش را تکان داد که شاید آزادی نسیبش شود، مرد سراسیمه سرش را نوازش کرد و درد میان قفسهی سینهاش پیچید.
زن لبخندی زد، لبخندش بوی اعداد میداد، سه درجه به چپ و دو درجه بالا تا نشان دهی دندان، آری فرمول نهایی او همین بود.
از جایت تکان نخور... لال شو... اگر به ایینه نگاه کنی هم چنین میکنی با صورت کریهت؟
مرد موهایش را تکان داد، موهایش رنگ هارا تغییر میداد: فرار؟ چه هیجان انگیز! اگر فرار کنی، تا چند دقیقه بعدش به نظرت قلبت منفجر میشه؟ تاحالا هیجان حس کردی؟ رنگی خوردی؟ میخوای که رنگ زرد را امتحان کنی یا قرمز؟ من آبی رو دوست دارم_
زن غرغری کرد و از پشت، مرد را دوباره بر صندلیاش نشاند: تو... اول باید تو لال میشدی و بعد این احمق... بحث عاشقی این ابله هست... لال شو دیگه!
قربانی لب از لب باز کرد: چرا انقدر زشتید...؟ کی هستید شما لعنتیها؟...
مرد پیشانیاش را مالش داد، موهایش صورتی شده بود، احتمالا هیجان زده بود؟ موهاش رو کشید و مرد مثل رباط سر هم شد، ایستاد و مرد شد.
مرد مو نئونی لبش را لیس زد: چاقو میخوای؟... اگه روی صورتم یه خش بندازی قول میدم خوشت بیاد!
زن آهی کشید و زنجیر دستش را کشید و مرد دوباره بر زانو فرود آمد: مهم نیست که من و این ابله چه کسی خواهیم بود، خنجر را بگیر... قرار است معشوق کشی کنی!
هر دو مرد، ابروهایشان بالا رفت، ان زن... دیوانه بود؟...
مرد مو نئونی موهایش لیمویی شد: شوخی میکنی؟! پیشرفت کردی! فکر نمیکردم که یه روز بتونی طنز باشی!
زن نگاهی پر از خشم به مرد مو نئونی داد: نکنه میخوای من بمیرم!؟ اولین کسی که میمیره تویی!
قربانی با گیجی نگاهشان کرد، سر و قلبش هردو نبض میزدند، در عین حال گویا که در خلسه بود: من...من عاشق شدم؟...
مرد مو نئونی و زن مو سپید کیه؟... اینجا چه خبره؟