ویرگول
ورودثبت نام
Gin
Ginگوهر چشمی، چشمم را ربایید، از این به بعد صدام کنید خانوم شاعر گلستونی^^
Gin
Gin
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

《صحرا》

باد آرام میان بوته‌های خشک گذر می‌کرد.

دسته از ساکنین، پرواز کردند و رقصیدند.

آنان آفریده شده بودند که برقصند.

صحرا، با آرامش به آسمان پر از ستاره‌اش خیره بود و با فخر، رقاصه‌ای از دامانش را نوازش می‌کرد.

شاهی با وقار بود.

شاه بی‌خیال از خیال عالم، خاری را می‌بوسید‌.

جنگل فاصله‌ی کمی با او داشت، با دلی سرشار از نگرانی به فرزند هایش نگاه می‌کرد.

خورشید ماه را لگد کرده بود و گرم تر از قبل بود.

حیوانات تلف می‌شدند.

دریا دستی از دلسوزی به سبزه‌های خشکیده‌ی جنگل کشید،

خورشید ظالم... تنها توانش به صحرا نمی‌رسد... اگر بتوانی از او کمکی بخواهی... فرزندانت گزندی نمی‌بینند... ولیکن حاضری با کسی سر میزی برای معامله نشینی که به تو گزند خواهد زد؟...

جنگل به فرزندان بی‌گناهش نگاه انداخت، سری تکان داد... آری... اگر مرگ من برایشان زندگی باشد، لحظه ای برای دریدن نفس خویش، نمی‌کنم...

_ بیچاره نمی‌دانست که با مرگ خویش... فرزندانش نفسی برای واپسین دم ندارند‌...

جنگل دامن سبزش را تکاند، کمی از برگ های میان موهای سپیدش را به زمین سپارد و به کویر... به آن شاه ظالم رسید.

نفسش را فرو برد... زانو زد...

صحرا خنده‌ای کرد و رقاصه رو بوسید و کنارش نشاند، جنگلی که برایم زانو زند... هدیه‌ای از معشوق سابقم دریاست؟

جنگل بدو نگاه کرد، او مرا فرستاد... خورشید امان مارا بریده... نار بر زمین فرستاده... انسان مارا خرامان خرامان، به خرابی برده‌‌...

صحرا به شفق‌های سبزش اشاره کرد، آن را می‌شناسی؟...

جنگل سری با تعجب تکان داد، من... ما تا به حال اورا ندیده بودیم...

صحرا خندید، تو ابلهی... برای رشد حیوانت... از آراستگی گریختی...

من از سخاوت به خار ها آب داده‌ام که اگر روزی آبی نباشد، آنان باشند...

انسان ها را ببین... آنان برای لذت به سویم می‌آیند... برای گریز از خودشان...

ولی از تو... چونان می‌ترسند که آرزوی مرگت می‌خواهند...

آسمانم را ببین‌... آنان همچو تو بر زانوان مانده‌اند...

برای کمی نور به من دادند له‌له می‌زنند... ولی تو... التماس می‌کنی که خورشید از تو رحلت کند...

آن نه تغییر می‌کند که نه بسا بدتر هم می‌شوند... بگذار آنان بمیرند... اهالی که لیاقت زندگانی داشته باشند، زنده می‌مانند...

جنگل اخمی کرد... با خشم تیره از دامان رقاصه بر صورت صحرا ریخت... تو چیزی بیش از دریای خشکیده نیستی... تو چیزی جز ترس نداری‌... زیر این خاک هایت که برایت می‌رقصند چند جسد پاره داری؟... احساس داری؟ وقارتت پوچ است ای بیچاره شاه...

جنگل با شتاب رفت... به درخت پیر چنار رسید... کنارش سرو ها خمیده بودند... کنارش اشک و خون بود... ولی همه سبز بودند...

از چنار پرسید، کمی قبل صحرا مرا نصیحت کرد... ولی آنان به زور یقه‌هایشان گردن وصل است... من نمی‌خواهم فرزندانم چنین باشد...

چنار خندید، ای مادر... ای جنگل... تنها ره زنده ماندن... اطاعت ز صحراست... او نه دریا‌ی خشکیده است نه چیزی دگر... او پرستش‌گاه انسانیت است و گناه... اون شیطان است و مرید گرما...

و ما... با هرچه بدی... صحرا دوستیم... خود تو زیرت هزار صحراست... نهایت مرگ همانیم... بگذار حیوان هایت بمیرند... آنان زمان مرگشان است... خورشید و همه بی تقصیرند...

صحرا از دور به آنان نگریست... از جامش که میوه‌ی کاکتوس نوش گشته بود... نوشید...

باد با خنده نگاهش کرد... چگونه با این همه دشمن زنده‌ای؟...

صحرا لبش را کش داد... نه خنده... نه تمسخر‌..

آنان را تشنه بگذار تا برای سیری از تو التماس کنند‌... همه جوره زنده بمان که مرگ با تو دوست شود... ابن روش زندگیست... هر آنگاه که جان بیشتری نزد تو... برای تو باشد... آنان در تلاش خواهند ماند که تو زنده بمانی...

مرگ زندگیجنگلصحرا
۲۰
۸
Gin
Gin
گوهر چشمی، چشمم را ربایید، از این به بعد صدام کنید خانوم شاعر گلستونی^^
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید