ویرگول
ورودثبت نام
Gin
Ginآمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
Gin
Gin
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

《مفلوک فلک‌آفرین》

درود، امیدوارم از این متن لذت ببرید و دچار گیجی نشید، این متن پاک شده... حالا با متنی واضح تر نشون می‌دم، من پذیرای هر انچه، نقد، تحلیل و نظری که دارید هستم، ارادت مند شما، گین^^

می‌لرزید و می‌لغزید، می‌رقصید و می‌گریید، گاه خنده‌ای از سر خوشی و واپسین گریه از سرخوشی.

بی نام نام‌دار با خنده با افکار پلیدش می‌گریید و با گریه به سخنان می‌خندید، از پشت خنده می‌گفت و از جلو، خنجر دندانی تیز می‌کرد.

سپید موی و سیه روی، سیه خاک و سپید بخت، پایش در آسمان و سرش در گل.

نشسته بر خاک سیهش با بخت سپید... اطرافش را سیاهی جنگل پوشانده، زیر جامه‌ی او، جامعه‌ای خوابانده، جن است یا که انس یا که ورای او... نمی‌داند ، نمی‌دانم، نمی‌دانیم.

انسانیتش به جن و جنیش به انسانیت، خالقیش به ورای انان و خلقتش پست تر از نسل ادم، کیست این ابله عاقل، نمی‌دانم، نمی‌دانیم.

می‌نویسد و می‌کشد(به هردو روش خوانده‌ می‌شود)، کاغذ نیاز نبود تا مانند نسل ادم، خالق شود، کاغد را به چه کار هنگامی که پوست ادمیان کشته و نمرده را؟

قاتل است یا خالق، خالق قتل و قاتله‌ی خلق؟

کاغذ را به خورد کلاغ و کلاغ را به خورد کاغذ می‌داد، دست نوازشش حیله و مکر بود، کاغذش گوشتین و غذایش روحین، کلاغ با تن رنجورش به چشم خورشید التماسی حقیر تر از الماس می‌انجامید، منقارش را می‌زد تا گوشت بیشتری نسیبش بشود،

حتی آن کلاغ پر کینه می‌دانست که دشمنش هرکه هست با جن و انس و حَیَوان دشمن خونین است، بیچاره فکر می‌کرد دشمن خونین است... او خود خون بود سپید موی بود، رویش سیه بود و خاک اطرافش را سیه تر از حرکات دستش می‌کرد...

می‌نوشت و حق می‌شد، حق می‌گفت و تاریخ می‌شد.

او کیست؟ هر انکس که دانست خاک سیهش بالین شد به ناگه و رویش سپید تر از موی سیه روی!

ادم بر ادم، می‌نوشت و کلاغ بر کلاغ می‌خوراند، حق را سازنده و فریب را حق می‌کرد چه اهمیت دارد بر ان دو لغزنده گوی؟

حق و ناحق را شوخی و توهین، حقایق به فریب می‌انجامیدند، گرگان از روبهان فریب می‌خوردند و روبهان گرگ می‌خوردند

بره ای را شناساند به جهانیان که بدانند گوشت را تنها سپید موی به عجز نمی‌اورد.

به راستی کیست این سیه روی و سپید موی، هر انچه هست میان جنگل چشمان گم شده... چشمه‌ای خشک کرده و جنگل را به سیاهی کشانده... اوست نویسنده یا اوست خالقِ خالق خلق شونده؟

_کافیست... او همین لحظه همین جاست... رهایش کنید، ننوسید، دستان را همچو قلم می‌شکاند، خون را بر کاغذ می‌چکاند!

+اشباه همین جای است! ما در قعریم... خانمان سیه تر نمی‌شود!

×خفه شوید... لبخند بزنید، عادی نشان دهید همه چیز را‌...

آه هاها راست میگه... مثل همیشه سرتون رو ببرید زیر برف، آخرش که بوی خون مفلوک به آنجا می‌اید... بیچاره ها..

  • ا

کلاغخاککاغذ
۶۸
۶۶
Gin
Gin
آمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید