ویرگول
ورودثبت نام
Gin
Ginآمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
Gin
Gin
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

《گندم‌زار》

درود بر شما! امیدوارم از تفاوت نوشتار این پارت متعجب نشوید، بنده شنوای هرآنچه نقد، تحلیل، نظری که دارید هستم، ارادت‌مند شما، گین^^

باشد که صدای‌ ذهنمان، چنین نباشید‌.
باشد که صدای‌ ذهنمان، چنین نباشید‌.

باد آرام میان گندم های سبک، می‌پیچید.

کمی از دانه ها بر زمین ریخته بودند و پرندگان کوچک، با ذوق صدا می‌دادند و میان وعده میل می‌کردند.

خورشید، با مهربانی به کوه تکیه داده بود و با لبخند مادرگونه‌اش به ماه که فرسخ ها دور تر بود، دستی تکان می‌داد و خمیازه‌ی کوتاهی می‌کشید.

ماه می‌خندید و نزدیک تر می‌شد تا که به خورشید برسد و رویش را ببوسد.

باد همچو فرزند این دو، به این طرف و آن طرف جنب و جوش می‌کرد و برایشان خبر می‌آورد.

کلاغان بر شانه‌ی سبک مترسک نشسته بودند و کبک‌شان، کماکان خروس می‌خواند.

پروانه ها، خورشید دوم را یافته بودند،

گندم‌زار، چون خورشید زمین، محل گردهمایی شادی گشته بود.

معشوق‌های گندم‌فام در هم تنیدنده بودند و از موجودات اطراف را می‌دیدند و چنین اطراف را درک می‌کردند.

ماه کمی دیر کرده بود پس خورشید با ناز کمی دور تر گشت و ماه به دورش گردید.

ستاره‌ها پدید آمدند.

ماه بالا ایستاد تا که خورشیدش را رصد کند و کمی آواز بخواند که شاید، ناز هنگفت خورشید را بخرد.

از آواز ماه، عاشق مسخ و معشوقان به سوی عاشق می‌رفتند.

آرام گروه کر، ماه را همراهی می‌کردند.

جیرجیرک ها روی سنگ و گندم های جوان ایستاده بودند و آواز می‌خواندند.

آرام آرام صدای قدم‌های نازک و درشت انسانی می‌آمد،

گویا که او گم شده‌ است و قدم های خویش را می‌شمارد.

از تشنگی، سینه‌اش خس‌خس می‌کرد، گندم‌زار درش باد می‌پیچید تا خبر مهمان را به صاحب‌خانه بدهد.

میان گندم‌زار، گوشه روی سنگی نرم نشست.

دستانش را نگاه کرد، نمی‌دانست که از سرخی شراب است یا که چیز دیگر... اگر کمی آن را می‌چشید، می‌فهمید؟...

_بعید می‌دانم... اخر که خود دانای داستانش بود‌‌‌...

جیرجیرک ها بی‌صدا شدند، آنان هم کنجکاو مرد بود‌‌ند...

ابر ها کمی پایین‌تر آمدند که جنجال جدید و زیبا را لمس کنند...

مرد، گندم کوچکی برداشت و به لب‌هایش آویزان کرد‌.

کبریت مرطوبش را بیرون کشید و سر گندم را آتش زد،

به آتش کوچکش خیره شد و دنیای نهان، برایش عیان شد‌.

کمی جلوتر، که انقدر جلو بود که به پشت سرش تبدیل گشته بود،

مجسمه‌ای به نام فرشته‌ی‌ گریان، خشک شده بود، چشمانش خیره بود،

به مرد، به آتش خاموش، باد کمی لرزید، گویا که می‌خواست از این ازدحام مرگ دوباره جلوگیری کند.

سکوت با اتش، برایش جالب بود، پس بار دیگر گندمی نوزاد را به پیش چشم سبز بودنش، سیاه کرد،

دستی سرد با جریانی گرم، به سنگینی نفس مرگ، به شانه‌اش نشست و صدایی همچو صدای ذهن، به گوشش رسید،

نه انقدر که ناواضح که بشود گفت، آن صدا توهم است و نه انقدر واضح که بشود فهمید او کیست و دارای جنسیت است یا که هیچ؟

گفت: آثار مستی کنون چه زیاد است، اگر در واقعیت چنین بودم که درد غم قتل نداشتم!

مه‌ سرد آرام بازویش را لمس کرد و رو به رویش ایستاد: مستی یا که از شادی سرخوشی؟...

مرد بدو نگاه کرد: مگر مستی و شادی یک‌نام نیستند؟...

او خندید و خاکستر گندم مرده را لمس کرد و با نرمی، به صورتش پاشید: گم گشته‌ای یا که از گمی ترسناک، خودت را گم و گور نموده‌ای؟

مرد، مردد شد، تنها توهم بود دگر؟ پس عیبی در سخن در و گوهرش نبود.

+من... من کسی را کشته‌ام... پشی‌‌‌...پشیمانی درم نیست، ولیکن که آنان درکی بر درک ساخته شده بر من نداشتند...

باز گردشی به دورش زد: داستانی را می‌خواهی بشنوی؟...

مرد دستان سرخش را نشان داد: اگر میان داستان پیدایم کنند چه؟

:اگر آنان... می‌خواستند که کسی را پیدا کنند، ابتدا اولین مجرم را می‌گرفتند، نگران مباش‌‌‌‌... آنان هم می‌دانند که به اینجا نباید بیاییند و تو نمی‌دانی...

مرد به چهره‌اش دقت کرد، هرچند که دقتش بی حاصل بود، آرام کبریت دیگری را برداشت: دیگر روشن کردن اتش‌... ممنوع است مرد... بعد از آتش زدن خودش، دیگر آنجا جای آتش نیست... پس به من گوش ده، آخر و عاقبتت نکند که چنین باشد...

پ.ن: راستش علاقه نداشتم طولانی بشه... پس پارت بعدی، داستان مثل همیشه هست، آهنگ هایی که گذاشته می‌شه، فقط این پارت مربوطه و پارت بعد، فقط فضا را توضیح می‌دهد

پ.ن: مسخ صدایی گشتم و چنین شد متنم، نوازنده خبری نیست، صدایی جدید روحم را ساخته^^

مردخورشید
۵۲
۶۴
Gin
Gin
آمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید