ویرگول
ورودثبت نام
Gin
Ginآمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
Gin
Gin
خواندن ۹ دقیقه·۶ روز پیش

《ازادگی تا پای مرگ!》

درود، امیدوارم از متن لذت ببرید، این متن رو با همکاری هلیای عزیزم(آه سیترا منظورمه) بینا بین نوشتیم، ارادت مند شما گین و سیترا^^

ازدحام، صدای لب ها خاموش و تنش میان تن و تم و لباسشان بانگ بود.

سالن سر تا سر طلایی، گویی که مظهر نور است، بی خبر از آن‌که طلایی مرگ نور است:)

وسط هرج و مرج، مردی با موی مواج است.

بالاتر از همه!

اگر می‌توانست، کمی از سقف بالا تر می‌رفت تا بگوید خدا است.

به دختر ها با آرامش خاصی نگاه میکرد ، آرامشی در آمیخته با غرور.

او پدر بود:))

و این مهمانی برای پدر صرفا گسترش قلمرو بود!

دو دوختر...دو شاهزاده ، دو قلمرو جدید برای اتحاد!

یکی از دختران قلبش مچاله و دیگری انقدر بر لباس مشت کرده بود که مچاله تر از چشمان کور پدر شده بود.

چشمانشان سر تا سر سالن را می‌گذراند تا شکافی ببینند؛ شاید راه گریزی برای پناه بردن ببینند و قسم میخورم که اگر ببینند،خواهند گریخت!

تا فردای آسمان ها پرواز خواهند کرد!

و خواهند رفت..!

انقدر خواهند رفت که راه تمام شود...

انقدر خواهند رفت که ابر کنار رود...

و خورشید آغوشش را باز کند و زیر پر های سیه‌اش آن هارا نهان کند ،

تا فراموش شوند.

تا دیگر پرنسس نباشند.

ولی می‌شد‌...؟

+ به گمانم که ندارم گمانی...

منتظر همای سعادت بودند و کمی قبل پدر، هما را دفن کرده بود.

بر بلندای بادگیر صدای ناقوس مرگ می آمد.

انقدر صدایش کریه بود که گویا فرزند متولد نشده مرده بود.

صدایش مرده ها را از خواب بیدار و زنده ها را می‌میراند!

و دختر ها...فقط میخواستند بروند...

طناب دارشان نزدیک تر می‌شد.

بوی شاهزادگان با ولخرجی از جاده‌ی دور می‌آمد.

اگر همه چیز خوب پیش می‌رفت هنگام ورود شاهزادگان می‌گریختند...

کفش های پاشنه بلند مناسب دویدن نبود!

پاشنه ها هنگام وداع با گذشته و اینده، همچو زانوان می‌شکستند.

لباس رقص جلوی پایشان را می‌گرفت.

و موهای آشفته شان مانند طنابی بر گردنشان ضربه میزد:))

و گین به سیترا نگاه می‌کرد...

سیترایی که می‌دانست اگر کم بیاورد گین خواهد افتاد!

هردو برای هم می‌دویدند..

برای روحیه.

برای امید.

اشفته، خونین و خیره، آنقدر دور که اثری از شاهزادگان قعر ناامیدی نباشد.

امید؟

_واژه‌ی جالبی بود، با ما آشنا نیستند این کودکان راه!؟

+آخر با خودشان تقاص امید را می‌دهند!

×ساکت شوید... خالقمان، می‌خواهد برایمان خودکشی دست جمعی بیافریند گویا! خفه شوید... لبخند...

لبخند ، و لبخند برای لحظه نیستی:)

پاهای لختشان در سرمای شب یاد آور بی کسی شان بود...دیگر خبری از زندگی آسوده نبود...اگر انهارا میگرفتند محکوم به مرگ بودند.

از ترس جان می‌دویدند، از ترس امید از دست رفته می‌دویدند!

گرگان تشویق می‌کردند و کلاغان سرخ تر می‌شدند.

روبهان اماده‌ی دریدن تن و خاک تشنه و گرسنه از خون و گوشت!

صدای زوزه شان لرزه بر اندامشان می انداخت!

اندامشان می‌لرزید، رقص خوبی نبود، معشوق زندگی با آنان به زور می‌رقصید و اوه... کمی نا بلد بود.

و این تکه های سفید که از آسمان میبارید

به راستی برف بود؟

_کمی از پاپ‌کرن های خالق بود توجه نکنید.

گویا که او غرق لذت از این ازدواج رقص مرگ و امید و زندگی بود!

اولین برف سال...در پوست و گوشت و استخوانشان نفوذ می‌کرد...

از سرما می‌لرزند و از گرما شیره‌ی زندگی می‌ریختند. خونشان به دنبال راه فرار بود، جراحتی کوچک، موجب فرار بزرگ می‌شد‌!

عرق مرگ بر سر و رویشان می‌چکید.

حالا برای راه رفتن تا زانو در برف بودند.

برف!؟

به سپیدی پوست گین:))

برف پر از کبک بود، پر کبک بی جان، سپیدی چشم سیترا، سیاهی چشمانش را می‌بلعید تا سیاهی نهان شود...

حالا دندان هایشان بر لبانشان خط می انداخت.

و خون...تنها مزه‌ای بود که در دهان داشتند.

و این پایان بود؟

نه...اگر گین کم می آورد سیترا سقوط می‌کرد...پس راه رفتند...ماننده مجسمه ای رقصان در برف بودند‌.

_بیخیال... پایان هیجان انگیز باید باشه!

+گویا تنها کسی که کمر به بدبختی بسته، خالق نیست.

رود خانه کامل یخ زده بود... پس می‌توانستند عبور کنند!؟

اگر می‌شکست چه می‌شد؟

نه!

مجبور بودند.

باید عبور می‌کردند.

قدم های لرزان خود را روی یخ تازه شکل گرفته گذاشتند...

ادامه می‌دادند.

چون محکوم بودند به ادامه دادن.

محکوم به راه رفتن، حتی اگر مقصد نبود.

•• گین! من دیگه نمی‌تونم...

^^اخرشیم، کم مونده! اگر نیایی گرگ ها بهترین بخش زنده نبودن ما میشه!

•• دارم تلاشمـ...

یک صدا

صدای چه چیزی بود؟

شالاپ، مثل شکستن قانون جنگل، گین به پشت سرش نگاه کرد انقدر گشت که تنش با صدای گردنش لرزیدند آرامش دویدن، پیش دیدن هیچ بود.

مردمک ها کوچک و بزرگ می‌شدند، مردم و می‌مردند و زنده می‌شدند.

^^ادامه‌‌.... ادامه بده باید بریم... نگاه نکن تا بریم.

پشت سرش را نگاه کرد اما سیترا پشت سرش نبود!

دستانش شل تر از لباس خیس شد، تنش از کف پایش سرد تر شد...

تنش سر شد، تنش بالا گرفت ،مردمک چشمانش را باریک و تنش را بزرگتر می‌کرد...

به گمانم که از گرگ وحشی تر و درنده تر بود!

وحشت زده، از میان موهای خیسش به دریاچه می‌نگرید او به آن و آن به او، دیگر قابل تشخیص نبود نگاهش عشق است یا که نفرین نفرت!

طی یک تصمیم آنی،

به درون دریاچه پرید.

جز تاریکی چیزی نبود.

چشم چشم را نمی‌دید.

اما...

مگر می‌شود گین سیترا را نبیند؟

دستانش راه دستان خواهرکش را پیدا کرد.

بدن بی جانش را بالا کشید.

سرما مانند مادری بی رحم اورا پایین می‌کشید.

بالا می‌کشد و پایین میرود‌‌‌... لعنت به جبرشان.

اما...تلاش میکرد...برای سیترا.

وقتی نفسش به هوای تازه خورد کمی سرفه کرد.

و بعد یاد سیترا افتاد.

دستانش بر سینه هایش می‌شکست.

با رنج صدا می‌زد و هق هق می‌شد.

بیدار شوی جانم را قربانیت میکنم...

و اشک ها بود که بر صورت خواهرکش میریخت ، شاید که اشک ها نوش‌داروی جانش بشود!

برف ها سجده می‌کردند بر زیبایی اشک و بر صورت خواهر شفا می‌شدند تا برقصند:)

با تمام تن، تن صدایش می‌لرزید و صدایش میزد دنیا را سیه تر نکن... بیدار شو.

باز کردن چشمانش فقط معجزه بود به دنیای تاریک گین.

••گیـ...ن

چشمانش گشاد شد، حدقه شکست: خوبه‌.. خوبه بلند شو... بلند شو... وقتمون کمه باشه...؟ باید.. باید...

•• می‌دانم. ..

لنگ لنگان ادامه می‌دادند...دوشادوش.

شانه به شانه.

قدم به قدم.

صدای زوزه‌ی گرگان از ترس خفه شد.

حیوانی درنده تر در پوست انسان آمده بود.

ابر های تیره آسمان را می‌گرفتند.

صدایشان زد، صدایش فریاد نبود، آنقدر صدایش محکم بود که پولاد آسمان شکست.

صدای قهقهه شان مانند خنجری بر قلب سردشان بود.

چشمشان به دختر ها افتاد.

دستان گین، محکم تر شد، گویا که اگر رها کند، آنان خواهر دیگر را با چشم شکار می‌کنند.

و چشمان سیترا به گین بود و فکرش پیش خنجری که پنهان کرده بود.

صدایش رسا بود، داد نزد، لرزید و زمزمه‌اش را به باد سپارد،

^^ دور شوید، چیزی جز تکه‌ی مرگ گیرتان نمیاید!

قدم هایشان زانو را می‌لرزاند، وادار به زانو زدن می‌کرد صدایشان و چشمانشان تهدید به بیهوشی...

§ اگر ما به دنبال ازدواج با شما بودیم بدل های خود را در مهمانی نمیفرستادیم

∆خبر فرارتان دهان به دهان میچرخد پرنسس ها

تحقیر...فقط تحقیر طنین انداز صدایشان بود

اینان هم قرار است مدال افتخاری بر سینه‌ی ستبرشان بشود دوخواهر ژرف امید!

^^ پس قصدت چیست بیچاره!؟ رهایمان کن...

§ قصد؟ خدایان را احتیاجی نیست.

^^ خدایان؟ اینجا خدایان مرده‌اند، برده‌ای بیش نیستی رهایمان کن!

§ که رهایتان کنم؟

∆ بیخیال شاهزاده...مارا با فراری ها چه کار؟

§ صبر کن.

^^ مگر جوک است گفتارمان!؟

§ از سر تا پایتان جوکی بیش نیست و حس میکنم دلقک قصر رو به رویم قرار دارد!

خنده ای از نفرت بر زبانش جاری میشود: دلقک قصر را چنین دنبال میکنی برده؟...اگر دلقکی بیش نیستم، به دنبال که آمدی؟ از اول با این کودک همسری مخالف بودم!

شاهزاده دندان برهم میسابد و شمشیر می‌کشد و حمله ور می‌شود.

گرگ خویان را چه به پادشاهی؟

آنان که فقط به دنبال شکار بر میل درنده شان هستند!

اگر سیترا گین را هل نمیداد ضربه کاری بود و گین...

گین روی زمین بود و برف سراسر قرمز شد.

پخش بر جهان برین شد، چشمان سبز، خون بود، نگاهش به خواهر زیبایش محزون بود...

سرگیجه تنها چیزی بود که سیترا حس می‌کرد.

سرگیجه...

§ و تو شاهدخت

•• من؟

§ همراه ما به قصر می آیی تو به چموشی خواهرت نیستی مگرنه؟

سیترا نگاه محذونش را از گین گرفت و خود را به دستان شاهزاده سپرد...دستانش که دور کمر او حلقه میشد و اورا به خود نزدیک تر میکرد...حالش بد و بد تر میشد،اما برای نقشه اش لازم بود

نفس بر سینه‌اش حرام شده بود، تنگ بود... زمان، نفس...

در نزدیک ترین نقطه و لحظه ای که فاصله شان هیچ شد خنجر برکشید و گوشت و استخوانش را یکی کرد

شاهزاده دیگر مبهوت مانده بود!

دخترکی ظریف و طبعی درنده؟

سیترا بر سر جسد نشسته بود و سعی درآرام کردن نفرت خود داشت.

^^ خواهر! بس است... نگاهم کن!

برگشت و به گین نگاه کرد

چند قدمی برداشت.

تا اینکه بازوانش اسیر دست شاهزاده دیگر شد.

شاهزاده اورا بر زمین پرت کرد و روی او خیمه زد.

گردن کوچکش را با دست های خود گرفته بود.

∆ خوش میگذره پرنسس؟

و نفس...

تنها چیزی بود که از سیترا میگریخت...

خنده‌ای بلند شد، آنقدر خنده بلند بود که کلاغان راه فرار پیدا کردند..

گرگان سجده کردنند و روبهان رسم چابکی اموختند...

گین با تمام وجود، با تمام کینه، آرنج هایش را چون نارنج ترش بر زخم، بر کمر شاهزاده فرو اورد

قدم بعدی، بیدار شدن ققنوس بود، خنجر رها شده، بر شکمش فرو می‌امد

^^ چندتا... بگو چندتا از دستای کریهت را به غذا تبدیل کنم!؟وقتی گردنش را لمس کردی... فکر نکردی که یکی یکی آنها را هدیه‌ی مرگ شاهزاده ی دیگر میکنم!؟

شاهزاده با دست آزادش به پهلوی آزرده ی زخمی گین فشار می آورد و گین تحمل می‌کرد...

نفس نفس کشید و خس خس خون روان شد، چاقو بعدی بر کف دست شاهزاده بود.

^^ وقتی گفتم، به خواهرم دست نزنی... نگفتم به من هم دست نزنی!؟ اوپس.. انگار یادم رفت؟!

∆ هوووم شما فقط بچه اید.

لب های خشکش را تر کرد خشک تر شد، آنقدر خندید که شکافته شد لبانش، روی گوشش خم شد و خنجر را کمر به وسط سینه‌اش فشار داد تا خونی نازک تر از تن خواهرش جاری شود،

^^ چه بد برای خودت در تاریخ نویسنده‌ ساختی شاهزاده... به دست کودکی قرار است متوصل به درک شوی اگاهی؟!

∆ کار ما اینجا تمام نمیشود خانوم کوچولو! شاید در نیای دیگر آنگاه سایه ای خواهم شد و زندگیت را جهنم خواهم کرد!

و خون از گلوی شاهزاده بیرون ریخت.

^^ جهنم!؟ آه... مطمئن باش آن روز شیطانم...

خنجر بعدی، بر پیشانی اش شکاف ایجاد کرد و ثانیه ای بعد، با هراس از ترس به آغوش سیترا پناه برد،

^^ صدایم را می‌شنوی؟...خو...خوبی؟

ولی سیترا دیگر جان بر بدنش نبود‌.

و گین...خسته.

کنار خواهر زانو زده بود.

به دنبال نبضی در دست هایش می‌کشت.

فقط یک نشانی برای زنده بودن.

اما هیچ.

ناباور می‌خندید و نبض گردنش را فشار می‌داد تا زنده شود.

^^ ت‌‌‌.... تنهایم گذاشتی؟...

دستانش را قلاب کرد و روی قلبش گذاشت...تلاش میکردن با احیا اورا زنده کند...

اما دیر بود...

دیر برای همه چیز... زمان انقدر کشیده شده بود که بندش پاره شده بود...

اگر چند دقیقه زود تر میفهمید چه؟

شاید...شاید می‌ماند‌.

اگر او با شاهزاده کوتاه میامد چه؟

اگر با او می‌رفت‌‌‌‌...

اگر‌‌....

اگر چموش نمیشد و شاهزاده‌ی بزرگ را رام می‌کرد چه...

گرمی مایع را بین پهلویش حس میکرد.

^^ انگار کار خودمم تمومه...مگه نه سیترا؟

خنده‌ی بی رمقی کرد و کنارش دراز کشید، بدون تو نفس هم تنگ تر از شانس من است...

آسمان از آتش برق می‌زد.

مگر آتشی جز سینه‌ی آنان اتشگه بود؟

صدای لشکریان می‌آمد.

سواره بر اسب و شاه هر سه سرزمین به پیش از انان.

آسمان کمی مانده بود که حقایق را روشن کند.

زمین جنگل خون و برف بود، هنوز دریاچه‌ی شکاف دار بر پا بود.

ثانیه ای بعد گریز آغاز شد.

لحظه گرگ و میش.

لحظه ای بود که انسان ماسک درندگی میپوشید.

گین خواهرش را کشید.

به دره ی یخی سرنوشت رسید.

پشت سرش، شاه پدر فریاد و نعره می‌زد.

و پیش رویش پدر شاهزادگان.

خواهرش را پشتش نهان کرد و با لبخند خونینش به پدرش نگاه کرد‌.

گسترش قلمرو... امید پوچت بود... تنها امیدت من هستم نه؟ بمانم و بتوانی از جنگ بگریزی؟

ولی...فقط در خیالاتش.

شاید که امشب به خواب پدر می‌رفتند.

خندید و با خواهر به تل زمین گریختند.

سیترا و اولین مرگ ناقص در داستان^^
سیترا و اولین مرگ ناقص در داستان^^

پ.ن۱ : حاضریم قسم بخوریم با دیدن پشت صحنه از خنده در افق محو خواهید شد😅

پ.ن۲ : آخر داستان کامل دست گین بود و سیترا بی خبر...

پ.ن۳: روون ترین و طولانی ترین متن من!

جای خالی + و _ و × رو حس نکردیم زیاد؟...

هر دو... میان دریاچه یخ، یخی جاودان شدند

مرگامیدصبرهیجان انگیز
۷۷
۱۵۹
Gin
Gin
آمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید