(درود بر شما، ممنون از نظرات و پیشنهاد ها، هر نظر هر تحلیل هر نقد و هر جایی که نامفهوم بود خوشحال میشم به من بگید، ارادت مند شما، گین)(گین و صابر همکاری کردن^^)

آناشید، خورشید تابان میان اهالی صور های فلکی بود.
چشمانش گرما و بوسه هایش رذل تر از لرزش تن میان تن ها بود، به زمین میتابید که اهالی خسته و وی خجسته از گرما بخشیدن.
گاهی اهالی به صورت های پر از چرک و چروکشان چین میدادند که از چین های صورتشان فرزند چین متولد میشد.(هم فرزند چینی هم چین و چروک)
اناشید داستان عاشق لباس های نورانی بود.
همهی رنگ ها در تنش نور میشد گویا که فرزندش به همه اثبات میکرد که او مادر نور است.
اهالی کور تنها چشمان تنگ تر از دنیا را تنگ میکردند.
انقدر دید که پنهان شد.
پشت ان همه لباس نورانی پنهان شد.
گیس های بلند و سیهاش را به آسمان چهل تکه سپرد، آسمان عاشق در تنش بود، عاشق چشمان رود رنگ و موهای سیه اناشید شده بود یا این هم هوسی مثل رنگها بود، نمیدانست و نمیدانیم...
ولی گاهی ازش تقلید میکرد، به همین سادگی و گاهی میگذاشت که اناشید بر ان چیره بشود و با گیس های بلندش به دار ببندتش و رنگ سرخ را به اسمان هدیهای نو بدهد.
اما اناشید مسخ چیز دیگری بود.
عاشق زمین!(آخی... بیچاره اگر انسان نبود شاید شانسی داشتی ولی زمین رو به قعر جهنم خواهیم برد^^...)
اهالی از گرما ناله سر میدادند اما نمیدانستند که خور آنها انقدر خودش رو کنترل کرده که گرمایش باعث نفس کشیدن انهاست؟
کور بودن یا عاشق؟ هیچکدام... آنها امیدشان به درک رفته بود، امیدی برای زندگی نداشتند و بخواهند که عاشق دلیل زندگی باشند؟ احمقانس...
خودمان هم درکی از خود نداریم، چه برسید به اناشید بیگانه؟
چکاد به استواری کوه بود و به آزادگی باد.
موهایی به موجهای طوفان داشت و آخ...
زبان و دست سر میشود...
موهایش سپید و چشمانش سوسنی رنگ...
آزاده بود و آزاده از ایستادگی کوه.
ماندگار؟
شوخی و مضحک بود.
اناشید انقدر وقف گرما دادن به اهالی بود که از یاد برده بود گرمای همیشگی یک خواب کسالت آوره...
پس چکاد معشوق اناشید را نوازش میکرد.
گاهی به جلو فریبشان میداد تا اسیر گرمای اناشید بشوند و وقتی تنفر را به او هدیه دادند به آغوش خود آنها را سوق میداد.
اناشید هر دفعه میشکست.
چون اهالی باز هم عاشق چکاد بودند
و او همه را از گین دور میکرد و اناشید بیچاره فقط میتابید.
صورتش را پنهان کرده بود و میگریسیت
چکاد همه جا را میگشت تا بند انگشتی اورا ندیده از دنیا نرود.
_گل و بلبل برای داستان های دگر است، این روانی چشم به هم آغوشی معشوق بسته، کلمات را میسازد تا بکشد...
_و تنها قاتل آن من نیستم مگه نه؟...
اناشید، خشمگینتر از همیشه شد.
روی سپیدش حال به سرخی می انجامید.
ماه از ترس به زمین پناه اورد.
چکاد باز در حال خام کردن شکار گوشت خام بود و روی اناشید را دید، وی را دید، اناشید را دید.
انقدر دید که ایستاد.
گین اخلاقش تابستانی شده بود و با شلاق حقیقت به همه جای کوه میکوباند
انقدر تبعیدش کرده بودند که کوری شکست و بینا شد.
چکاد رها را کشت.
(شاید هم نمیتوانست رها را بکشد چون رها وابستهی زندگی نبود... هر چه نباشید رها بود...)
حداقل برای یک شب دیگه کشته شد؟ نه فقط کم محو تر شد مثل آزادی.
و از ان نفس به بعد شیفتهی اناشید شد.
روز هاست که از ان روز میگذرد، هنوز که هنوز است از حسادت ابر هارا چون پوششی برای زیبارویش به تهدید وا میدارد و نگاهشان میدارد.
و اناشید همچنان غرق کینه است هیچ عاطفهای بر خندههایش ندارد.
و تنها در میان بادشید به آنها رسید...