ویرگول
ورودثبت نام
Gin
Ginآمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
Gin
Gin
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

《جنگل باروت۲》

(این متن دو طرفه روایت شده و اگر توضیحات میان متن را نگاه نکنید مشکلی پیش نخواهد آمد.)

آن‌قدر با این و آن قاه قاه خندیدی‌؛ که در نهایت، صدایت به هق هق ریز گنجشک بدل شد.

ای زیبای بی وفای من باید انقدر دلت دریا می‌بود، که آخرش با غم خود، مرا هم در دریایت غرق کنی؟

آرام آرام، کیسه را بر زمین نمناک جنگل می‌کشید،

گاه می‌خندید، گاه می‌گریست،

(مکث)

تفاوت انسان بودنش با حیوانات جنگل،

تن ظریف آن نوا نام بود.

"صدای بیلی که خاک رو می‌شکافد"

با احترام، جسد رویین تن را به درخت پیر تکیه داد،  و با بیل به خاک خیس تجاوز کرد.

آنقدر به مادر ضربه زد که غرور زمین شکست، تسلیم سیاه چاله چشمانش شد؛ به سخره درآمد و خود چاه شد؛

(قدم های نوا میان علف ها و علف هایی که از ترس سر خم می‌کنند)

به سوی جسد بیچاره رفت،

پارچه دورش پاره شد...

گویی مانا حتی بعد از ترک دم، دمی از آزادی نخواهد داشت که بتواند تنش از درخت سالخورده جدا کند...

(نوا جسد رو رها می‌کنه و با نفرت به درخت خیره می‌شه)

نوا با نفرت، جسد را گوشه ای رها کرد و با برق چشمانش، به درخت خیره شد.

(انگار صداش از دوردستا میاد)

«خدایی که می‌بخشد در آسمان است... پیر سالخورده، متاسفم، آنقدر مهربان نیستم که بگذارم دریای روانم را لمس کنی و سالم بمانی... پس در آسودگی خاطر بمیر پیر مرد کور دل!

با برقی عاشقانه، تبر را بر درخت فرود آورد.

تبر دیوانه شده بود،

آنقدر کوبید، تا در دمِ مرگ معشوقه چوبینش شکست.

(خنده نوا شدت میگیره)

نوا خندید، خندید و کنار گیسوان آتشینش به خواب رفت.

(زمزمه ای آمیخته از عشق و جنون)

:«زیبای بی وفایم

مرگ زیبایی را به تو هدیه دادم، مانایم...

نماندی،ولی...عاشق موهایم بودی...ام... درسته؟

طناب دارت سیاه بود، اما تنت سپید تر از بختمان...»

(نوا پر از احساس جسد مانا رو در آغوش میگیره)

نوا با صدایی لبریز از احساس خندید،

جسد مانا را در آغوش کشید....

«یک جشن لایق ماست، مگه نه؟»

(نوا با چشمانی بی فروغ، و شوق بلند میشه)

برخاست، چشمانش بی فروغ تر شد.

باشور، جسد را بلند کرد، اواز خواند و رقصید‌.

می‌چرخید و می‌چرخید..‌.

به ناگاه روی زانو سقوط می‌کرد.

اشک هایش بر دریای روانش ریخت و عاشق را در خود حل کرد.

:«تو من بودی و من تو....

چرا با چشمان بازت تسخیرم می‌کنی بیچاره ی سرخگون؟!»

روحش از چشمانش جاری شد،

آنقدر با تن ظریفش می‌لرزید،

که آسمان از ترسش گریست،

مبادا که سیه مو چیزیش بشود.

(باران تند تر میشود، نوا برمیخیزد، انگار وجودش با آسمان یکی شده باشد)

آسمان تند تر اشک ریخت،

نوا برخاست.

چشمانش نه فروغی داشتند و نه بی فروغ بودند.

گویا چشمان نوا،  از اربابِ چشمانِ مانا پیروی میکردند.

(صدای افتادن توی چاه، چندین و چند بار)

نوا بلندش کرد و در چاه زمین فرو رفت.

چند بار بیرون آمده،

و باز سقوط کرد.

زانوهایش از کم و کاستی چیزی درون سینه اش، سست شده بودند.

ناامید

چشمانش برق زد،

از اشک بود یا خنده؟

برق شادی بود یا برق نفرت؟

نمی‌دانست...

دستش را بر رویین تنِ مانا چسباند،

بر سینه گرمش گذاشت و بی هدف خندید.

متقابلا،  دست مانا را بر قلب کوچک خودش نهاده

و انتظار کشید،

آرام گفت:«در انتظار تو می‌تپد و تو؟

نیستی...

هستی، ولی گویا باز هم قهر کودکانه ای با من کرده‌ای....

چرا حرف نمیزنی؟»

آرام با وحشی گری خود

به قفسِ قلبش تجاوز کرد،

قلبش را بیرون کشید.

خون راه فراری یافت.

و کف چاه سرخ گون شد.

چنان که گویی تاج سلطنت یافته..

قلب را در دست گرفته.

، با افتخار بالای سرش گرفت.

از چاهِ چشمانش بیرون آمد،

با خنده به درخت کشته شده نگریست.

:«نگاه کن پیر!  او آنقدر عاشق من است

که حتی قلبش را به من داد...

( باصدایی زمزمه وار)

ولی به تو...حتی جسم خوابیده اش را نیز نداد.. چه بی رحم»

بی حوصله قدم زد... قدم.. قدم...‌

خم شد، راست شد‌‌‌

گاهی بر زمین سقوط کرد

وگاهی بر آسمان.

قلب تپنده، گرما می‌داد، به دستان ظریفش.

تا به لب ساحل رسید.

قلب را با شادی بر شن ها فشرد،

با ذوقی کودکانه گفت:« شن ها مغرورند و خودخواه اما وقتی پیش ان‌ها بروی، تا ابد می‌چسبند و فریاد میزنند:«

نگاه کن! آن زیبارو پیش ما بوده!»

قلب را برداشت ُ با احترام بوسید‌.

گویی دلِ قدیسه شده.

دریا خندید،

فرزند خود را به آغوش کشید،

موج هایی را روانه ی سیه چشم و قلب رویین تن کرد..

سیه چشم شکست،

همراهِ قلب سقوط کرد.

تنش سخت تر شد، ُ

در همان لحظه

او و نویسنده اش، هردو

صدف و مروارید بودند....

قلبجنونمعشوق
۲۳
۲۵
Gin
Gin
آمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید