(درود، این متن خام و یک دفعهای ظاهر شد، امیدوارم کم و کاستی مفهوم نداشته باشه و ممنون از تحلیل ها و نظرات شما، خوشحال میشم تحلیل و نقد یا هر نظری دارید بگید، ارادت مند شما، گین)

آسمان سپید و تن در حل معمای اقیانوس تن.
آرامش پوچ و گل ها خاک و سنگ.
باد بوسهی معشوق تازه و جنگل تیره از ترک.(باز هم به دو صورت خوانش میشه، تَرک، ترک شدن جنگل توسط عزیز و تَرَک از بین رفتن جنگل.)
چشمهها میجوشند و چرک تر از چروک عدل میشوند.
تن زمین در تب میلرزد و میسوزد و عالمیان از سر زیادخواهی های خویش و در التماس گرما به خور بیچاره چنگ میزند و خدا را لعن میکنند.
این چه واقعهی هولناکی جز زمان است؟
نور ها میزنند و چشم کور میکنند تا که حقیقتی برای دیدار نماند، سایه میسازند بی خبر از مردم پوشالی که گمان میکنند نور حقی از حق هایشان است.
دست را به سوی چوب میبرند و بریده میشوند، بریده های وجود را به به پیوند میزنند و هیولا میشوند، نعره نمیزنند، شیون و ناله میشوند.
کر نمیکنند، میگذارند هر انچه که میخواهند بشنوی، کور نمیکنند، پایت را از میان زمان گم میکنند تا دیدن بی سود تر از بوسهی شبانگاه میان غروب دریا باشد.
ایینه ها را به زنگار تحمیل میکنند تا شیشهای جز شیشه های کوچک قلبشان در این میان برق نزند، خورشید را کور میکنند تا به همه یکجور بتابد و حقیقت زیر سایه نهان شود.
(در واقع میخواستم افسانهی بعدی رو بگم گفتم باید شخصیت جدیدی بهش اضافه شه تا بادگین(گین باید تغییر کنه) ساخته بشه، ایدهای دارید اساتید؟)