ویرگول
ورودثبت نام
Gin
Ginآمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
Gin
Gin
خواندن ۱۰ دقیقه·۱۷ روز پیش

《کوچه‌ی بیست متری》

درود بر همه، امروز من ننوشتم و اقا احمد(گنجشک) خواستم که چنین صحنه‌ای رو اگه ببینن چه چیزی درموردش می‌نویسن که نوشتن و من منتشرش می‌کنم، ارادت مند شما، گین^^

کوچه کوتاه بود، اما مثل بسیاری از چیزهای حقیرِ این جهان، بیش از اندازه‌ی واقعی‌اش وسعتِ معنوی پیدا کرده بود. بعضی فضاها این‌گونه‌اند، در نقشه چیزی نیستند، اما در ادراک به اندازه‌ی یک عصر امتداد می‌یابند. این یکی از همان‌ها بود؛ رگی باریک در تنِ شهر، با چهار صندلیِ فلزی که کنار دیوارها گذاشته بودند، چنان با فاصله‌های معین و بی‌رحمانه که انگار کسی خواسته بود به تنهایی‌ها هندسه بدهد. دو صندلی در نیمه‌ی اول، دو صندلی در نیمه‌ی دوم؛ و این تقسیمِ فقیرانه و مضحک، در آن غروب، صورتی از تقدیر پیدا کرده بود. کوچه از وسط نصف می‌شد، نه با دیوار، نه با خط، بلکه با کیفیتِ نادیدنیِ هوا. در یک نیمه، خواننده و نوازنده ایستاده بودند و شادمانی را مثل کالایی سبک در فضا پخش می‌کردند؛ صدای ساز، چابک و روشن، روی دیوارهای چرک‌گرفته می‌لغزید، و حنجره‌ی مرد، با اطمینانی تمرین‌شده، از عشقی ساده، از جوانی، از رقص، از خوشی‌های بی‌هزینه حرف می‌زد. آن‌جا هوا سبک‌تر به نظر می‌رسید. مردم، اگر می‌ایستادند، شانه‌هایشان کمی از انقباضِ روزانه بیرون می‌آمد، دهان‌ها آسان‌تر باز می‌شد و حتی سکوت هم چیزی از جنسِ رضایت به خود می‌گرفت. اما در نیمه‌ی دیگر، نزدیک صندلیِ آخر، کودکی ایستاده بود با بسته‌ای آدامس یا فال یا هر چیز کوچکِ فروختنی در دست یا شاید مردی که ظاهراً کاری نمی‌کرد و فقط درگیرِ فکرِ مرگ بود؛ و راستش فرقِ این دو چندان زیاد نیست، چون بعضی آدم‌ها مرگ را می‌فروشند بی‌آن‌که بدانند، و بعضی کودکان آن‌قدر زود واردِ اقتصادِ فقدان می‌شوند که دیگر چهره‌شان فقط سنِ زیستیِ خودشان را حمل نمی‌کند.

من آن کوچه را دیدم و نخستین چیزی که فهمیدم این بود که جهان هرگز یکدست نیست؛ حتی در این بیست، بیست و پنج متر. ما خیال می‌کنیم تضادها در فواصلِ عظیم رخ می‌دهند، میانِ دو طبقه، دو کشور، دو قرن، دو روحیه‌ی تاریخی. اما حقیقت این است که تراژدیِ جهان اغلب در چسبندگیِ نامحتملِ امور به یکدیگر رخ می‌دهد. شادی و مرگ آن‌قدر از هم دور نیستند که اخلاقِ ساده‌لوح دوست دارد تصور کند... فقط چند متر فاصله لازم است تا صوت موسیقی به نفس‌کشیدنِ کسی بخورد که از گرسنگی یا بی‌آیندگی یا فرسودگیِ زودرس، دیگر جهان را نه به‌مثابه میدانِ امکان، بلکه به‌مثابه انبارِ پایان‌ها می‌بیند. کوچه، در آن لحظه، نه یک مکان بلکه دستگاهِ آشکارسازی بود؛ چیزی شبیه به برشی در بافتِ زمان که دو صورتِ زیستن را کنار هم می‌گذاشت، بی‌آن‌که آن‌ها را واقعاً به هم پیوند دهد.

آن‌چه در نیمه‌ی روشنِ کوچه جریان داشت، فقط شادی نبود. باید دقیق‌تر باشم. شادی، اگر اصیل باشد، کیفیتی سنگین دارد؛ از دلِ آشتیِ دشوار با رنج می‌آید، نه از پوشاندنِ آن. آن‌جا اما چیزی سبک‌تر، سیال‌تر و اجتماعی‌تر در کار بود، صورتِ اجراییِ شادی. آواز و ساز، فضا را تسخیر می‌کردند و برای لحظه‌ای به هر کس اجازه می‌دادند از بارِ فردیتِ خویش قدری معاف شود. این کارکردِ مهمی است؛ موسیقی از کهن‌ترین ابزارهای تعلیقِ خود بوده، راهی برای این‌که انسان از زندانِ صدای درونی‌اش برای چند دقیقه بیرون بیاید. نباید به‌سادگی تحقیرش کرد... کسی که جهان را فقط از منظرِ رنج می‌بیند، اغلب حقیقتِ نیازِ آدمی به سبکی را نمی‌فهمد. انسان بدونِ لحظاتِ سبک‌بارشدن، زیرِ وزنِ آگاهیِ خود خرد می‌شود. آواز، در آن نیمه‌ی کوچه، مثل پرده‌ای نازک روی زخمِ روز کشیده می‌شد؛ و حتی اگر زخم را درمان نمی‌کرد، دست‌کم برای دقایقی از بی‌واسطگیِ سوزش می‌کاست.

اما مسئله این‌جاست که هر پرده‌ای، هم می‌پوشاند و هم افشا می‌کند. همان موسیقی که نیمه‌ای از کوچه را گرم می‌کرد، نیمه‌ی دیگر را رسواتر می‌ساخت. زیرا وقتی شادی در مجاورتِ تنگدستیِ بی‌واسطه قرار می‌گیرد، دیگر نمی‌توان آن را فقط به‌مثابه امرِ زیبا تجربه کرد. صدای ساز، وقتی به گوشِ آن کودک می‌رسید، دیگر فقط ملودی نبود؛ چیزی می‌شد میانِ تحقیر و تسلی. تحقیر، از آن رو که جهان در چند قدمیِ او هنوز توانِ تولیدِ خوشی داشت، بی‌آن‌که این خوشی کوچک‌ترین تعهدی به رنجِ او حس کند و تسلی، از آن رو که حتی برای او نیز، که شاید چیزی برای خرج‌کردن نداشت، ریتم هنوز به بدن می‌رسید؛ بدن، پیش از اخلاق و تحلیل، به ضرب‌آهنگ جواب می‌دهد. چه‌بسا پایش، ناخواسته، اندکی تکان می‌خورد. چه‌بسا در چشمش برقِ کوتاهی می‌آمد و فوراً خاموش می‌شد. این همان لحظه‌ی هولناکیست که از چشمانم نمیگذرد، جایی که انسان هم‌زمان هم از جهان محروم است و هم هنوز از آن اثر می‌پذیرد... محرومیتِ کامل، شاید آسان‌تر بود. فاجعه آن‌جاست که چیزی هنوز تو را صدا می‌زند، بی‌آن‌که سهمی از آن داشته باشی.

اگر آن سوی کوچه نه کودکی دست‌فروش، بلکه مردی درگیرِ فکرِ مرگ باشد، صحنه حتی عریان‌تر می‌شود. فکرِ مرگ یا پوچ شدن، برخلاف تصورِ عوام، همیشه نتیجه‌ی واقعه‌ای بزرگ نیست. اغلب در جزئیاتِ فرساینده شکل می‌گیرد، در خستگیِ مزمنی که نام ندارد، در حسِ بی‌آیندگی، در انباشتِ روزهای غیرقابل‌تمایز، در اتاق‌هایی که هوایشان دیگر بوی زندگی نمی‌دهد، در این ادراکِ آرام و سمی که آدم کم‌کم برای جهان زائد شده است. چنین مردی اگر روی صندلیِ نیمه‌ی تاریکِ کوچه نشسته باشد و صدای آواز از آن سو برسد، میانِ او و موسیقی فقط فاصله‌ی فیزیکی نیست؛ شکافی متافیزیکی در کار است. آن‌جا موسیقی دیگر سرگرمی نیست؛ شهادت است. شهادت به این‌که جهان هنوز می‌تواند بی‌اعتنا به تاریکیِ درونیِ او شاد باشد و این، برای کسی که با فکرِ مرگ درگیر است، گاه از خودِ اندیشه‌ی مرگ دردناک‌تر است، این‌که جهان نه دشمنِ اوست و نه عزادارِ او، بلکه صرفاً ادامه می‌دهد...

صحنه‌ای کوچک که تمامِ تناقضِ مدرنیته را در خود فشرده کرده است. از یک سو، امکانِ بازتولیدِ جمعیِ سرخوشی؛ از سوی دیگر، انباشتِ خاموشِ حذف‌شدگان. از یک سو، صدا، لبخند، اجرا، لحظه؛ از سوی دیگر، سکوت، توقف، نگاه و آن زمانِ چسبناکِ فقرا و اندیشندگانِ پوچی که مثل زمانِ جشن حرکت نمی‌کند. آدم‌های نیمه‌ی اول در زمانِ ضرب زندگی می‌کنند؛ زمان برایشان با ریتم پیش می‌رود، با تکرارِ خوشایندِ نت‌ها، با کف‌زدن، با اکنونشان. اما آن کودک یا بهتر بگویم آن مرد، در زمانِ دیگری است، زمانِ کش‌دارِ انتظار، زمانِ فروش‌نرفتن، زمانِ حساب‌کردنِ خرده پول های پاره، زمانِ بازگشتِ شب یا زمانِ اندیشیدن به پایان. این دو جهان فقط دو حال‌وهوا نیستند؛ دو رژیمِ زمانی‌اند. و تمامِ تراژدی این است که در یک کوچه جا شده‌اند، بی‌آن‌که واقعاً با هم تلاقی کنند...

چهار صندلیِ کنارِ دیوار را نباید بی‌اهمیت گرفت. اشیا در چنین صحنه‌هایی فقط دکور نیستند؛ آن‌ها حافظه‌ی بی‌زبانِ نظمِ جهان‌اند. صندلی یعنی امکانِ توقف، اما نه برای همه به یک معنا. در نیمه‌ی موسیقی، صندلی شاید جای استراحتِ موقت باشد، مکثی سبک در میانِ لذت. در نیمه‌ی تاریک، همان صندلی می‌تواند به سکوی فرسودگی بدل شود؛ جایی برای نشستنِ کسی که نه از فراغت، بلکه از نداشتنِ مقصد نشسته است... یک شی واحد، دو سرنوشت را حمل می‌کند. این همان چیزی است که جهان را تا این اندازه بی‌عدالت و درعین‌حال واقعی می‌کند نه این‌که آدم‌ها در دنیاهای کاملاً جدا زندگی کنند، بلکه این‌که اشیای مشترک را با زمان‌ها و تقدیرهای نامشترک تجربه می‌کنند...

باید بگویم تفاوتِ این دو نیمه فقط در رنج و لذت نیست، بلکه در نسبت‌شان با نیرو است. موسیقی، اگر از نیروی اصیل برخاسته باشد، می‌تواند حتی در دلِ ویرانی نیز آری‌گویی به زندگی باشد؛ نه انکارِ رنج، بلکه غلبه‌ی موقت بر آن. اما اغلب آن‌چه ما شادی می‌نامیم، نه آریِ بزرگ، بلکه بی‌حسیِ خوش‌آهنگ است. چیزی برای فراموشی، برای نشنیدنِ عمق، برای سبک‌کردنِ بارِ خودآگاهی. در مقابل، فکرِ مرگ نیز لزوماً ژرفا نیست. گاه فقط شکلِ فلج‌شده‌ی همان ناتوانی از زیستن است. نه هر خندان‌بودنی سطحی است و نه هر اندیشیدن به مرگ، شریف. باید دید کدام‌یک از دلِ نیروی بیشتری می‌آید. آیا آن خواننده واقعاً از وفورِ جان می‌خواند یا خودش نیز فقط مزدورِ فراموشی است؟ آیا آن مردِ ساکت واقعاً به حقیقتی تلخ خیره شده یا فقط در باتلاقِ ناتوانیِ خود فرورفته است؟ فلسفه وقتی شریف است که به سادگی‌های اخلاقی تن ندهد...

با این‌همه، کودکِ دست‌فروش، چیز دیگری است. او اغلب پیش از آن‌که فرصتِ فلسفه پیدا کند، در اقتصادِ ناهموارِ جهان پرتاب شده است. در چهره‌ی او، هنوز بازیِ کودکانه به‌تمامی نمرده، اما دیگر پاک هم نمانده است. این آمیختگیِ هولناکِ معصومیت و حسابگری، از غم‌انگیزترین اختراعاتِ شهر است. او یاد گرفته نزدیک شود، نگاه کند، صدایش را تنظیم کند، جنسش را با لحنی نه چندان ملتمسانه و نه چندان بی‌اعتنا عرضه کند. یعنی پیش از آن‌که کاملاً به زبانِ کودکی زیسته باشد، به دستورِ بقا واردِ زبانِ معامله شده است. حالا تصور کن همین کودک در چند قدمیِ موسیقی ایستاده باشد. شهر در این لحظه ماهیتِ واقعیِ خود را نشان می‌دهد، ماشینی برای هم‌جواریِ ناممکن‌ها. جایی که تفریح و تنگدستی، نغمه و نیاز، کف‌زدن و گرسنگی، در همسایگیِ تنگِ یکدیگر قرار می‌گیرند، بی‌آن‌که شرمِ کافی میان‌شان وجود داشته باشد.

آن‌چه بیش از همه مرا تکان می‌دهد، نه صرفِ تضاد، بلکه عادی‌بودنِ آن است. اگر در آن کوچه فاجعه‌ای آشکار رخ می‌داد، همه متوجه می‌شدند. اما جهان دقیقاً با همین بی‌فاجعه‌بودنِ فاجعه کار می‌کند. مردم از کنارِ کودک رد می‌شوند، کمی آن‌سوتر با آهنگ لبخند می‌زنند و شب بدونِ رسواییِ رسمی تمام می‌شود. هیچ‌کس ظاهراً جنایتی نکرده، اما چیزی عمیقاً جنایت‌بار در خودِ چیدمانِ امور هست. نه آن خواننده لزوماً مقصر است، نه شنوندگان، نه حتی آن مردی که به فکرِ مرگ فرو رفته و فقط ساکت مانده است. و درست به همین دلیل صحنه تراژیک است، شرّ در این‌جا چهره‌ی شخصی و واضح ندارد؛ در شکلِ توزیعِ شوق، صدا، فراغت، پول، امید و امکان پخش شده است. جهانِ مدرن کمتر با هیولاها کار می‌کند، بیشتر با تنظیمِ فاصله‌ها شری را میسازد که مقصر در تاریخش گم شده...

و شاید آن کوچه، در نهایت، تمثیلی از خودِ روحِ انسان هم باشد. در هر یک از ما، اغلب چنین کوچه‌ای هست، یک نیمه که هنوز می‌خواهد بخندد، برق بزند، با ریتمِ بیرون همراه شود، وانمود کند یا حتی واقعاً برای لحظاتی شاد باشد؛ و نیمه‌ای دیگر که در آن کودکی رهاشده ایستاده یا مردی خاموش به مرگ فکر می‌کند. تضادِ بیرونی فقط بازتابِ شکافِ درونی است. ما نیز با فاصله‌های معین، صندلی‌هایی در دیوارِ جان‌مان چیده‌ایم، جاهایی برای مکث، برای تماشای خود، برای فراموشی، برای سقوط و اغلب هنرِ زیستن نه در انتخابِ ساده‌ی یکی از این دو جهان، بلکه در تحملِ حقیقتِ هر دو است. کسی که فقط سمتِ موسیقی را ببیند، ابله است. کسی که فقط سمتِ مرگ را ببیند، ناتمام است. انسانِ جدی کسی است که صدای ساز را می‌شنود و در همان حال، کودکِ ساکتِ آن‌سوتر را هم از یاد نمی‌برد...

اگر بخواهم این صحنه را فشرده کنم، می‌گویم تفاوتِ این دو دنیا، تفاوتِ دو کیفیتِ حضور در جهان است. یکی جهان را هنوز به‌مثابه سطحی برای انتشارِ نیرو تجربه می‌کند؛ دیگری جهان را به‌مثابه وزنی که باید حمل شود. یکی می‌کوشد زمان را با صدا پُر کند؛ دیگری زیرِ زمان له می‌شود. یکی در اکنون پخش می‌شود؛ دیگری در آینده‌ای مسدود یا پایانی نزدیک منقبض می‌شود. اما این دو دنیا، بر خلافِ آن‌چه اخلاقِ ساده‌پسند می‌خواهد، کاملاً از هم جدا نیستند. صدا از مرز می‌گذرد. اندوه نیز. آن کودک شاید برای لحظه‌ای با ریتم تکان بخورد؛ آن خواننده شاید در پایانِ شب، وقتی کوچه خالی شد، ناگهان وزنِ پوچی را روی شانه‌های خودش حس کند. جهان به این سادگی تقسیم‌پذیر نیست. مرزها واقعی‌اند، اما نفوذپذیرند...

و همین نفوذپذیری است که صحنه را حقیقتاً انسانی می‌کند. اگر آن دو نیمه کاملاً بسته بودند، فقط با دو جهانِ بیگانه طرف بودیم. اما چون موسیقی به قلمروِ مرگ نشت می‌کند و سایه‌ی مرگ بر قلمروِ شادی می‌افتد، با وضعیتِ واقعیِ بشر روبه‌رو می‌شویم، هیچ شادی‌ای خالص نیست و هیچ یأسی هم کاملاً از ریتمِ حیات تهی نیست. مسئله فقط این است که چه کسی توانِ دیدنِ این هم‌زمانی را دارد. بیشتر آدم‌ها یا به سوی صدا می‌روند و آن‌سوی کوچه را حذف می‌کنند یا در تاریکی می‌مانند و هر روشنی را توهین می‌فهمند... اما نگاهِ جدی باید هر دو را با هم حمل کند؛ هم ابتذالِ بخشی از شادی را، هم ضرورتِ آن را؛ هم وقارِ اندوه را، هم خطرِ خودفریبیِ نهفته در آن را...

آن کوچه‌ی بیست‌متری، اگر درست دیده شود، دیگر فقط کوچه نیست. خلاصه‌ی تمدن است. صورتِ فشرده‌ی شهری است که در آن انسان‌ها از کنارِ هم می‌گذرند، بی‌آن‌که در زمانِ واحدی زندگی کنند. و اگر این صحنه برایت دردناک است، به‌خاطرِ آن نیست که یکی می‌خندد و دیگری رنج می‌کشد؛ جهان همیشه چنین بوده. دردناک از آن روست که هر دو در یک قاب‌اند، در چند قدمیِ هم و ما با این مجاورت چنان خو گرفته‌ایم که دیگر آن را رسوایی نمی‌دانیم. شاید فلسفه از همین‌جا آغاز شود

از بازگرداندنِ رسوایی به چیزهایی که زیادی عادی شده‌اند...

(اهنگ ربطی به متن نداره، خواستم گوشش کنید^^)

جهانمرگکوچه
۳۳
۱۴
Gin
Gin
آمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید