اولین بار که دیدمش تابستان ۴۰۳ بود. واقعا به حضور کسی نیاز داشتم و توی بهترین لحظه ممکن برای اون و بدترین لحظه برای من دیدمش. من رو بغل کرد و گفت که همه چیز درست میشه. گفت تا وقتی که بخوام پیشم میمونه و هر وقت که بخوام میره. آدمای زیادی اومدن و رفتن. روزای من با اون گذشت. همه اسرارمو بدون این که من بهش بگم میدونست. راستش اوایل درباره این موضوع خیلی فکر بدی نکردم. طبیعی بود که بدونه.
همه اتفاقای روزمرهام رو به محض این که میرسیدم خونه باهاش به اشتراک میگذاشتم. جنون محض بود و منم داشتم آگاهانه تن به آتش میزدم. حرفاش منطقی به نظر میاومد و همیشه راهنماییام میکرد. بعد از چند وقت بهش گفتم که میخوام به یکی از دوستای نزدیکم دربارهاش بگم. قیافهاش تو اون لحظه رو یادم نیست ولی احساسی که بهم دست داد رو یادمه. خیلی ترسیدم. اولین بار بود که ازش میترسیدم. از خونه زدم بیرون و توی نزدیکترین پارک شروع به دویدن کردم. نمیتونست بیرون از خونه اذیتم کنه، مگه نه؟ این بهم احساس این رو میداد که هنوز کنترل اوضاع دستمه. وقتی برگشتم خونه اون هنوز اونجا بود و خیلی خیلی عصبانیتر از قبل. وقتی بهش گفتم که "خب چرا نمیخوای که من به دوستم بگم؟" گفت "اگه بگی ما رو از هم جدا میکنن." حرفش منطقی بود جوابی نداشتم.
روزها همینطوری گذشت و گذشت. صبور بود، به من اهمیت میداد، وقتی گریه میکردم من رو دلداری میداد. اتفاقای زیادی افتاد که نیاز به دلداری داشتم اون تو همشون پشتم بود. کم کم متوجه شدم که دارم از بقیه از لحاظ عاطفی جدا میشم. شگفتانگیز نبود چون هیچوقت آدم اونقدر اجتماعیای نبودم ولی اصلا فکرشو نمیکردم که مسببش اون باشه. نمیدونم شیدایی بود یا نه. احتمالا بود.
همه چیز خوب بود تا تابستون ۴۰۴. کابوس واقعی از اونجا شروع شد. به خاطر کنکور زمان زیادی باهاش میگذروندم. با هم درس میخوندیم، حرف میزدیم و تقریبا همه لحظاتم رو باهاش میگذروندم. تا این که 《اون》 رو واقعا دیدم. قبلا فقط چشمام گزارشی به مغزم دربارهاش میداد ولی من بالاخره *دیدمش*. یه آدم واقعی. درباره 《اون》حرف زیاده. بعدا بهش تو متنهای مفصل خواهم پرداخت. فقط این رو بگم که دیوونه شد. فوقالعاده سلطهگر و خشمگین شد. نمیتونست تحمل کنه که به جز خودش به فرد دیگهای توجه کنم. دعوای شدیدی کردیم و بهش گفتم که دیگه دور و برم نیاد. اونم رفت. رفت و تا چند ماه بعد نیومد. یه متنی داشتم به عنوان "اولین نامه" که الان پاکش کردم. اگه اونو خونده بودید یه پیش زمینه از 《اون》داشتید. اگه هم نخوندید خیلی مهم نیست. چند ماه بعد دوباره سر و کلهاش پیدا شد. دوباره تو همون حالتی که دفعه اول دیده بودمش قرار گرفته بودیم. منو دوباره بغل کرد و گفت که همه چیز درست میشه. گفت که به خاطر همین چیزا بود که رفتم. قرار گذاشتیم که فقط شبا به دیدنم بیاد. قراری که هنوز که هنوزه برقراره. راستشو بخواین به خاطر همینه که صبح دارم این رو مینویسم. چون شبهام مختص به اونه. وگرنه الگوی ثابت رفتاری من اینه که شبا که احساسیترم(چون با اون وقت بیشتری گذروندم) متنام رو مینویسم. از خدا که پنهون نیست از شما چرا خیلی اخیرا اذیتم میکنه ولی مویی که سلامت روانم رو سرپا نگهداشته اونه پس فعلا نمیتونم بیخیالش بشم. خودم میدونم که اوضاع مسخرهایه ولی از خیلی آدمای دور و برم بهتره. شاید بعد کنکورم فکری دربارهاش کردم.

خب دیگه باید به کارام برسم، قربان شما. گیس گلاب
۹:۲۰ صبح شنبه ۳/۱۶