تشکر از جرج

روی مبل راحتی نشستم، پنجره بخار گرفته و فضای بیرون مشخص نیست. هوا مه آلود و بارونی هست. شاخه ی درخت ها در مقابل باد مقاومت می کنند و به تکان های جزئی بسنده می کنند. همین فضا از دید فکر های مختلف توصیف های متفاوتی داره. از توصیف شاعرانه گرفته، تا ناله از آب و هوای سرد و بارونی و یا دریافت عرفانی که اینها همشه در حال حمد و ستایش هستند.

قبلا در چند نوبت از شب تا صبح توی لندن پیاده گز کردم. اغلب به خاطر از دست دادن قطار آخر شب. ظاهر خیابون ویکتوریا شب و روز خیلی متفاوت هست. صبح ها محل رژه ی آدم های خوش لباس و شب ها محل بیتوته اغلب بیخانمان ها. وقتی ساعتی از شب می گذره و خستگی بر آدم چیره میشه توانایی تصمیم گیری کاهش پیدا می کنه یا حتی انسان از قید و بند رها میشه. احتمالا بهترین راه جاودانگی باقی گذاشتن اثری از خود هست. در قلبم حس تحسین و احترام نسبت به جرج اورول دارم، در کتاب آس و پاس ها در پاریس و لندن، هنرمندانه و با فروتنی تجربه ای شخصی از فقر رو که ناشی از زندگی و به تعبیری دربه دری چند ماهه در پاریس و لندن هست رو به تحریر درآورده. در صفحه ی آخر اعتراف کرده که این فقط یک تجربه ی سطحی از فقر بود.

من تجربه ای از فقر نداشتم، البته تا حدودی از فقر معنایی رنج می برم. در زندگی به جهت خاصی حرکت نمی کنم، صرفا یک سری کارها رو انجام میدم چون راحت هستند. مبلی که روش نشستم خیلی راحت هست. حتی به تخت هم تبدیل میشه، البته من چند ماه هست زمین رو ترجیح میدم، احساس ژاپنی بودن بهم دست میده، با اینکه نمی دونم اصلا ژاپنی ها روی زمین می خواببند یا تخت. این مبل راحت توی هال خونه سهت، به هر طرفی که نگاه کنم، چیزی هست که میشه بهش خیره شد. روی در یخچال یک تصویر یا نقاشی هست که با یادگاریهای آهنربایی متصل باقی مونده. روی میز روبرویی دو تا گلدون هست. سمت چپ یک گیتار، روی طاقچه یک نقاشی، دو سه تا شمع، یک بلندگوی خرفت به اسم دستیار گوگل و مجسمه ی بودا که با آرامش زیاده سیخ نشسته هست. هیچ کدوم اینها مال من نیست. من انسانی مصرف کننده هستم یا شاید یک زالوی مودب. اینجا چند ماه هست خونه ی دوستم بیتوته کردم، الان خودش توی اتاق خوابیده یا فقط دراز کشیده.

پشت مبلی که روش نشستم یک کیف کولی بزرگ و یک کیف برای سرکار هست. یک سبد به سبب لباس های کثیف که همه ی خرده وسایل من داخلش قرار داده شده و از بی نظمی جلوگیری می کنه. کمد روبروی درب ورودی هال سابقا محل قرار گرفتن جا کفشی و انباری بوده اما الآن چمدون من توش قرار داره. دوستم برای من یک قفسه ی سیار تهیه کرده، تا من به کمد نظم بدم. قبل از تهیه نظرم رو پرسید، اصرار کردم که من اینجا موقتی هستم. اما افاقه نکرد. حالا یک نشانه هایی از من هم توی منزل هست. حوله ی آویزون به دستگیره، شارژر لپتاپ، قمقمه و یا کلاه دوچرخه سواری.

من علاوه بر اینکه انسان راحت طلبی هستم، یک کارمند خوب هم هستم. در حال حاضر محل اصلی خدمتم جایی به اسم پارک پژوهش هست. پارک، من هر روز به پارک میرم، روی صندلی غوز می کنم، به مانیتور خیره میشم و سعی بر پیشبرد اهداف شرکت می کنم. توی جلسات نظر میدم. به جک های رییسم می خندم. گاهی هم شخصا سعی می کنم حرف طنز بزنم. موسیقی گوش می کنم. در اینترنت محتوا مصرف می کنم. در عین حال صاحب نظریات زیادی راجع به زندگی هستم.