
هوا سرد بود
از آن سرمایی که اگر فکرهایت زیاد باشد بیشتر در تن مینشیند
جرعه آخر قهوه را نوشید
لیوان خالی را کنار گذاشت
سیگاری روشن کرد
پُک اول را عمیق کشید
چشمها را بست
دود را با نفس بلند بیرون داد
انگار چیزی درونش آزاد شد
وقتی لرزش از شانههایش گذشت
سیگار را خاموش کرد
به داخل برگشت
تلفنش را برداشت
به راننده زنگ زد
گفت چند دقیقه دیگر بیاید
به حمام رفت
آب گرم روی تنش ریخت
چشمهایش بسته
از پشت پلکهایش سالهایی را میدید که رفته بود
سالهایی که سخت بودند
سالهایی که فکر میکرد نمیشود
و نمیرسد
و نمیتواند
وقتی بیرون آمد
لباس پوشید
ادکلن تازهاش را زد
روی مبل نشست و برای لحظهای به نقطهای نامعلوم خیره ماند
یاد گذشته افتاد
روزی که ترسیده بود
روزی که فکر میکرد باید یک نسخه کامل از خودش بسازد
و نمیدانست
برای کامل شدن
باید اول آن تصویری را که از خودش ساخته بود
نابود کند
یاد آن سالی افتاد که اتفاقی خودش را در آینه دید اما انگار چیزی تازه دیده باشد انگار ترسیده باشد
جلو رفت
آن روز قدیمیترین نسخهٔ خودش را دید
چیزی نگفت
اما سکوتش
همهچیز را نشان میداد
در آن مکث آرام
فهمید
برای ادامه باید همین تصویر را پشت سر بگذارد
همان کسی را که سالها خیال میکرد هست
رها کند
تا جایی برای کسی باز شود
که میتواند باشد
که باید باشد
و اکنون چیزی در دلش میلرزید
نه از ترس
از فهمیدن
آرام گفت
سخت بود
اما شد
فکر کرد به آن جوان بیست سال قبل
اگر روبهرویش مینشست
فقط به او نگاه میکرد
آرامتر
قویتر
شفافتر از قبل خودش را میدید
لب باز می کرد و میگفت
اگر عجله نکنی
میرسی
اگر بدوی
آنچه میخواهی جلوتر از تو میدود
اگر آرام باشی
خودش میآید
برای رسیدن لازم نیست
محکمتر باشی
بلکه باید
ساکتتر شوی
آرام باش
آنچه میخواهی همان خواهد شد
صدای بوق ماشین آمد
راننده رسیده بود
بلند شد
کتش را مرتب کرد
نفس عمیقی کشید
و فهمید راههایی که باید برود
دیگر نمیترسانندش
در را باز کرد
هوا به صورتش زد
قدم برداشت
لحظه رفتن
رسیده بود.
🖋️دکتر رضا قویدل جستجوگر ذهن