
در این نوشته میخواهم با خوانش و تفسیری از رمان «از عشق و شیاطین دیگر» اثر گابریل گارسیا مارکز، به نوعی جمعبندی فلسفی درباره سرنوشت انسان متفاوت در جامعههای بسته برسم.
⚠️ خطر اسپویل داستان
داستان در قرن هجدهم در یکی از شهرهای مستعمرهٔ اسپانیا در آمریکای لاتین رخ میدهد. شخصیت اصلی رمان سییروا ماریا دختری دوازده ساله و دختر یک مارکیز(از القاب اشرافی آن زمان)است. با وجود جایگاه اشرافی خانوادهاش، او بیشتر در میان بردگان آفریقایی بزرگ شده و زبانها و آیینهای آنان را آموخته است. همین تربیت متفاوت باعث میشود از نظر رفتار، زبان و جهانبینی با محیط اشرافی اطراف خود تفاوت داشته باشد.
روزی سییروا ماریا توسط سگی که گمان میرود هار است گاز گرفته میشود. اگرچه در ابتدا نشانههای جدی بیماری در او دیده نمیشود، اما این حادثه موجی از ترس و شایعه در اطراف او ایجاد میکند. تفاوتهای رفتاری دختر که پیش از این نیز برای اطرافیان عجیب به نظر میرسید اکنون به عنوان نشانههایی از تسخیر شدن توسط شیاطین تفسیر میشود.
خانواده و مقامات مذهبی شهر به جای بررسی عقلانی ماجرا تصمیم میگیرند او را برای جنگیری به صومعه بفرستند. اسقف شهر مأموریت بررسی وضعیت دختر را به کشیشی جوان و اهل مطالعه به نام کایتانو دلاورا میسپارد.
کایتانو پس از دیدار با سییروا ماریا به این نتیجه میرسد که او نه دیوانه است و نه تسخیر شده.و در جریان ملاقاتهای مکرر میان آنها رابطهای عاطفی شکل میگیرد که به عشقی عمیق و ممنوعه تبدیل میشود. این عشق با قوانین کلیسا و موقعیت مذهبی کایتانو در تضاد کامل قرار دارد.
در حالی که کشیش جوان درگیر بحران درونی خود است راهبههای صومعه با تعصب و خشونت مراسمهای جنگیری را بر دختر تحمیل میکنند. فشار جسمی و روانی این روند به تدریج او را فرسوده میکند. در نهایت نه عشق کایتانو و نه حقیقتی که او درباره دختر دریافته نمیتواند روندی را که جامعه و کلیسا آغاز کردهاند متوقف کند و سرنوشت سییروا ماریا به شکلی تراژیک پایان مییابد.
این داستان را میتوان خوانشی از تنهایی انسان متفاوت در میان جمعیت دانست. سییروا ماریا پیش از حادثهٔ گزیدگی سگ نیز برای اطرافیان خود شخصیتی عجیب و نگرانکننده بود. او در فرهنگی متفاوت رشد کرده بود و همین تفاوت او را از پیش در حاشیهٔ فهم جامعه قرار داده بود. حادثهٔ سگ در واقع دلیل محکوم شدن او نیست بلکه بهانهای است که جامعه را قادر میکند قضاوتی را که پیشتر درباره او شکل داده تثبیت کند.
در چنین وضعیتی جامعه ابتدا درباره دیگری تصمیم میگیرد و سپس برای این حکم از پیش صادر شده نشانه و دلیل پیدا میکند. هر رفتار غیرعادی هر کلمه نامأنوس و هر سکوت میتواند به عنوان نشانهای از جنون یا شیطان تعبیر شود. مسئله در اینجا کشف حقیقت نیست بلکه حفظ نظمی است که جامعه برای آرامش خود ساخته است.
از این منظر جامعهٔ بسته هر نوع دیگری بودن را به عنوان تهدید تعبیر میکند و برای مهار آن برچسبهایی چون جنون بیماری یا شیطانزدگی میسازد. تراژدی عمیقتر آن است که این فرایند تنها توسط نهادهای قدرت انجام نمیشود بلکه حتی خانواده نیز میتواند در آن مشارکت کند.
جمعبندی این خوانش آن است که در ساختارهای بسته حقیقت و حتی عشق نیز الزاماً قدرت نجات ندارند. جامعه در چنین شرایطی بیش از آنکه به حقیقت وفادار باشد به نظم و ترس جمعی وفادار میماند. به همین دلیل فردی که متفاوت میاندیشد ممکن است نه به خاطر خطا بلکه صرفاً به دلیل ناهمرنگ بودن به عنوان بیمار دیوانه یا خطر معرفی شود. رمان مارکز در نهایت تصویری از سرنوشت انسانی ارائه میدهد که در جامعهای ناتوان از فهم تفاوت زندگی میکند و ناچار است تنهایی خود را در برابر جمعی بپذیرد که قادر به درک او نیست.
«فرد همواره ناگزیر بوده است بجنگد تا از مغلوب شدن بهوسیله قبیله در امان بماند.»
فریدریش نیچه، فراسوی نیک و بد
🖋️ دکتر رضا قویدل