
«ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست»
کودک آرزو می کند چون جهان را ممکن می بیند.
برای او هنوز مرزی قطعی میان «شدنی» و «نشدنی» وجود ندارد.
جهان هنوز بسته نشده است.
او می تواند یک روز فضانورد باشد، روز دیگر نقاش، و شب پیش از خواب تصور کند که روزی جهان را تغییر خواهد داد.
کودک هنوز اسیر مقایسه، پرستیژ، موفقیت و نمایش نیست.
ترس هایش واقعی اند: تاریکی، تنهایی، گم شدن.
و آرزوهایش هم ساده اند: دوست داشته شدن، دیده شدن، توانستن.
اما بزرگسالی آرام آرام چیز دیگری به ما یاد می دهد.
ما کم کم از چیزهایی می ترسیم که زمانی وجود نداشتند:
قضاوت دیگران، عقب ماندن، شکست، معمولی بودن، بی اهمیت شدن.
و بعد، آرزوهایی می سازیم که حتی مال خودمان نیستند؛
آرزوهایی که از چشم دیگران متولد شده اند، نه از قلب خودمان.
در این مسیر چیزی نامرئی از انسان جدا می شود:
سادگی طبیعی خواستن.
جامعه به ما یاد می دهد واقع بین باشیم.
کمتر بخواهیم تا کمتر آسیب ببینیم.
کمتر رویا ببافیم تا کمتر تحقیر شویم.
ما اسمش را بلوغ گذاشته ایم؛
در حالی که گاهی فقط شکل محترمانه ای از تسلیم است.
شوپنهاور می گفت زندگی میان رنج و ملال در نوسان است؛
وقتی چیزی را نداریم، رنج می کشیم،
و وقتی به آن می رسیم، ملال آغاز می شود.
اما شاید او یک چیز را کمتر گفت:
انسان بدون میل، حتی رنج زنده بودن را هم از دست می دهد.
و موجودی که دیگر چیزی نمی خواهد، آرام آرام به سکون نزدیک می شود.
بودا ریشه رنج را در «تعلق» می دید؛
در چسبیدن بی پایان به خواستن ها.
اما مسئله این است که بیشتر انسان ها نه از شدت میل،
بلکه از مرگ میل فرسوده می شوند.
بعضی آدم ها در شصت سالگی هنوز آرزو دارند.
مثل هارلند سندرز که پس از دهه ها شکست، در سالخوردگی KFC را ساخت.
جهان بارها به او گفته بود دیر شده است.
اما هنوز آن بخش کودکانه وجودش کاملا نمرده بود.
و بعضی انسان ها در پانزده سالگی پیر می شوند.
کودکی که تمام عمرش صرف زنده ماندن شده،
فرصتی برای رویا ندارد.
پیش از آن که جهان را کشف کند، مجبور شده آن را تحمل کند.
اگزیستانسیالیست ها می گفتند انسان محکوم به ساختن معنای زندگی خویش است.
اما ساختن معنا، بدون توانایی آرزو کردن ممکن نیست.
آدمی که دیگر چیزی نمی خواهد، کم کم فقط نقش زنده بودن را بازی می کند.
شاید تعقیب آرزوهای دور و دراز، از نگاه واقع بین ها نوعی توهم باشد.
اما زندگی بر اساس «واقعیت محض» هم اغلب آینده ای جز رخوت، بی انگیزگی و تسلیم ندارد.
واقعیت، اگر بدون رویا مصرف شود،
گاهی فقط شکل مودبانه ای از پوچی است.
و شاید پیری دقیقا از همان لحظه آغاز می شود:
لحظه ای که انسان می ترسد دوباره چیزی را بخواهد.
لحظه ای که کودک درون می میرد
و از ما فقط موجودی باقی می ماند
که نفس می کشد،
کار می کند،
راه می رود،
اما دیگر جهان را ممکن نمی بیند.
گاهی بد نیست عمدا کمی غیرمنطقی باشی.
گاهی به خودت بگو شاید پری دریایی هم جایی در اقیانوس ها زندگی می کند.
شاید در دشتی دور، اسب تک شاخی آرام قدم می زند.
یک روز بارانی، چترت را در خانه بگذار و زیر باران راه برو.
چاله ای را که دیدی، از آن دور نشو؛ داخلش بپر و بگذار کفش هایت خیس شوند.
منطق چیز خطرناکی است؛
اگر همه زندگی را به آن بسپاری، جهان خیلی زود کوچک و بی معنا می شود.
بگذار کودک درونت،
با آرزوهای بزرگ و خیال های خودش
هنوز جایی در تو زنده بماند.
🖋️دکتر رضا قویدل
:::