بازنده
نمی توانستم تکان بخورم ،
قدرت حرکت از من سلب شده بود ،
محصور شده بودم ،
با چشمانش کیش و ماتم کرده بود .
ساکن به او نگریستم
حتی قادر به بیان سخنی نبودم ،
پلک هایم دفتر زندگی را ورق نمی زدند ،
زمان هم از حرکت ایستاده بود
در جایی
در حوالی ایستگاه او ؛
با مروارید هایش جوری چشمانم را می کاوید
گویی به دنبال من می گشت ...
من بازی را بلد بودم
ولی حریفم محبوبم بود ،
حریفی قدرتمند و بلد بازی ،
می دانست من برای یک نگاهش
آسمان هفتم را به قلب زمین پیوند می زنم .
حال توقعی نداشت
فقط می خواست برنده باشد؛ همین!
پیکار کردم
تا راحت نبازم
تا چاشنی برد زیر دندانش باقی ماند ،
نقاب لبخند بر رویم کاشتم ،
دل بدهد
ولی
دِلْ به دِلَْبر دادم و دلدار، دلْ را، دلْ ندید
دلْ به دلبر دلْ سپرد، دلْدار، پا از دلْ کشید..
آری؛
دلبر راه این بازی را بلد بود،
دلدار من می دانست
بازنده ی این بازی منم
؛
باختی به دلم
یا
زندگی ام!
_خــــــــــــاکــــــــــســــــــــتــــــــــریــــــــــ؛
