ویرگول
ورودثبت نام
خاکستری؛
خاکستری؛روایتگر‌لحظاتی‌که‌نه‌سیاه‌اند‌و‌نه‌سپید...
خاکستری؛
خاکستری؛
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

بازنده~

بازنده

نمی توانستم تکان بخورم ،

قدرت حرکت از من سلب شده بود ،

محصور شده بودم ،

با چشمانش کیش و ماتم کرده بود .

ساکن به او نگریستم

حتی قادر به بیان سخنی نبودم ،

پلک هایم دفتر زندگی را ورق نمی زدند ،

زمان هم از حرکت ایستاده بود

در جایی

در حوالی ایستگاه او ؛

با مروارید هایش جوری چشمانم را می کاوید

گویی به دنبال من می گشت ...

من بازی را بلد بودم

ولی حریفم محبوبم بود ،

حریفی قدرتمند و بلد بازی ،

می دانست من برای یک نگاهش

آسمان هفتم را به قلب زمین پیوند می زنم .

حال توقعی نداشت

فقط می خواست برنده باشد؛ همین!

پیکار کردم

تا راحت نبازم

تا چاشنی برد زیر دندانش باقی ماند ،

نقاب لبخند بر رویم کاشتم ،

دل بدهد

ولی

دِلْ به دِلَْبر دادم و دلدار، دلْ را، دلْ ندید

دلْ به دلبر دلْ سپرد، دلْدار، پا از دلْ کشید..

آری؛

دلبر راه این بازی را بلد بود،

دلدار من می دانست

بازنده ی این بازی منم

؛

باختی به دلم

یا

زندگی ام!

_خــــــــــــاکــــــــــســــــــــتــــــــــریــــــــــ؛

بازنده...
بازنده...

دلدلنوشتهبازندهبازیدلبر
۱۸
۵
خاکستری؛
خاکستری؛
روایتگر‌لحظاتی‌که‌نه‌سیاه‌اند‌و‌نه‌سپید...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید