ویرگول
ورودثبت نام
خاکستری؛
خاکستری؛روایتگر‌لحظاتی‌که‌نه‌سیاه‌اند‌و‌نه‌سپید...
خاکستری؛
خاکستری؛
خواندن ۱ دقیقه·۷ ماه پیش

خورشید من!🌞✨

خورشید من !

خطا کردم ،

در ابتدای راه ، کژی کردم

دست خودم که نبود ،

گناه که نکرده ام ، فقط بلد نبودم

بلد نبودم رسم دل را!

آخر من که دلداری نداشتم ، دلبر و دلخواهی نداشتم،

من تو را هم نداشتم!

زندگی آسان و بی رنج نبود ؛

ولی

تو ، همیشه بودی...

همیشه

همه جا

همراه

همراز بودی!

یادت هست؟!

تو آنقدر همیشه بودی

که صدای نبودنت

سکوت سرد و یخ زده ی آسمان را به یغما برد .

تو آنقدر بودی که

رد پای رفتنت بر

آسفالت کهنه ی خیابان حجاری شد .

که عطر تلخت

در مشام غنچه های باغچه ماندگار شد.

که هیچی قهوه ای دیگر

به رنگ چشمانت بدل نشد.

که هیچ راهی جز به

یادت ختم نشد!

می دانی کجا خطا کردم ؟!

من آنگاه خطا کردم

که تو را ماه خطاب کردم،

مهر تو از روح و جان سرچشمه می گرفت

نه چون ماه که از مهر ، مهر خویش بگرفت

تو هور من بودی!

مرا ببخش!

_ادامه دارد...

_خـــــــــــاکـــــــــســـــــتــــــریـــــــــــــ

دلنوشتهخورشیدهمراهماه
۱۶
۳
خاکستری؛
خاکستری؛
روایتگر‌لحظاتی‌که‌نه‌سیاه‌اند‌و‌نه‌سپید...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید