ویرگول
ورودثبت نام
خاکستری؛
خاکستری؛روایتگر‌لحظاتی‌که‌نه‌سیاه‌اند‌و‌نه‌سپید...
خاکستری؛
خاکستری؛
خواندن ۳ دقیقه·۲۱ روز پیش

قاتلی به نام من؛


صدای خش خش برگ می آمد ، گویی چیزی بر روی زمین تکان می خورد .  دور بودم و بوی خطر به مشامم می رسید بوی خطری ناشناخته از غریبه ای ناشناخته ،  در آن حوالی میان برگ ها نمی دانستم چه اتفاقی قرار است بیفتد ولی دلم گواه خوبی نمی داد ، می ترسیدم تنها بگذارمشان آخر جوجه هایم  هنوز آنقدر بزرگ نشده بودند که بتوانم بروم ...

....
روی یکی از شاخه هایم به تازگی مأمنی شده بود برایشان ، خوشحال بودم چون من که سالهای سال به انتظار میوه ای مانده و هیچ را نیافته بودم حال پناهی بودم برای جان بخشیدن و زندگی !
صدای گام هایی می شنوم ، از دور می آید و اندکی نزدیک تر می شود ، صدا قطع شد در نگاهم قرار نمی گیرد ولی خطر ، از برگهایم به من نزدیک تر است ، نمی توانم بگذارم حال که بعد از این انتظار طولانی برای انجام کاری که همیشه آرزویش را داشتم ، به ثمر نرسیده آن را فدا کنم...

.....
کسی راه می رود فشاری که با هر قدمش حس می کنم عجیب است انگار این فرد کوله باری از دردهای دنیا را با خود آورده و عاجز مانده از حمل آن،
نمی دانم ، شاید او هم تنهاست و در این کره ی خاکی  همدمی ندارد برای مرهم گذاشتن بر روی زخمهای سوزناکش.
صدای افتادن چیزی می آید امیدوارم وسیله ای آورده باشد تا بتواند چاله ای حفر کند  و دردهایش را درمیان قلب من بگذارد و برود به سمت آینده ی نامعلومش.
..‌‌
رهایی و آزادی حس وصف ناپذیری است ، اینکه باد هرجا که می تواند تو را ببرد و همنشین تو باشد ، هنگامی که غمگین است نجوایی در گوشت بخواند ، چون که خشمگین شد در هم پیچد و تو گره های دلش را باز کنی .
گویا همسفر خوبی نبودم که زود از دستم رست و شاید هم به دنبال معشوق خویش می گشت که با چنان سرعتی مرا به روی زمین انداخت ،
بسیاری از دوستانم اینجا هستند که روی هم انباشته شده و تعدادی فقط هنوز نفس می کشند ،
صدای مرگ می آمد و من به آن می اندیشیدم که این صدای مهیب مرا هم خواهد کشت ؟! آیا به زندگی کوتاه من پایان خواهد داد؟!
می خواهم از عزیزانم خداحافظی کنم ولی دیگر وقتی باقی نمانده، مرگ به سراغم آمده و همیشه فرصت نخواهم داشت و حال با حسرت هایم زیر این جسم سیاه دفن خواهم شد ...
....
روی حالت شلیک قرار گرفتم ولی گلوله هایم تمام شده بود و گویا حواسش نبود ، هرچه شلیک کرد تیری بر پهلویی ننشست  ، مدتی بعد بر روی زمین قرار گرفتم .
همیشه وسیله ی مورد استفاده و یار همیشگی اش  بودم که به اندازه یک درنگی کوتاه مرا از خود جدا نمی ساخت گویا به شیره ی جانش وصل بودم ،
این تیر ها بودند که جان می ستانند و من فقط آن ها را پرتاب می کردم ،
مرا از روی زمین برداشت گلوله ای نهاد و آن را به سمتی گرفت  ، شلیک کرد ، نفهمیدم چه شد که با ضرب بر روی زمین خوردم ،
صدای پرواز و پریدن پرندگان از روی شاخه ها و بال زدنشان در میان آسمان طنین انداز شده بود ،
لکه هایی سرخ بر روی زمین و من خودنمایی می کردند ،
دستانم آلوده به خون بود ، بگرفت جانش را
کسی که جان می ستاند این بار جان خویشتن بگرفته بود ...


قاتلی به نام من!
قاتلی به نام من!

پی نوشت۱:تیر از تفنگ شلیک شد ،  همه ی پرنده ها پریدند ولی این بار شکارچی خودکشی کرده بود...


پی نوشت۲: این جمله ی بالا رو جایی به صورت دیگری خوندم و نوشتم ...


_ خاکستری؛
چطور شده؟

شکارچیدلنوشتهزندگیخونقتل
۱۵
۶
خاکستری؛
خاکستری؛
روایتگر‌لحظاتی‌که‌نه‌سیاه‌اند‌و‌نه‌سپید...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید