هم گناه؛
هم گناهم باش!
گناهم کمتر از او نیست که دل مرا برد ،
در برابر سلاح مسحور کننده ی آن گوی های خوشرنگ قهوه ، بی دفاع نبودم
در ابتدای راه ، سپری به همراه داشتم مقاوم و سخت...
سپری که هیچگاه هیچکس توان شکستنش را دارا نبوده و نیست ؛
سپری با نام غرور و سربلندی،
سلاحم شمشیری تیز و برنده به تاری شب می مانست ،
سلاحی سرد و خاموش،
من گنه کار بودم و او پاک تر از گلبرگی تازه شکوفا شده!
من تیره و تار بودم و روحم ظلماتی بیش نبود و
او آبی زلال و جاری
روحش سپید فام بود و
قلبش حتی از مادر هم مهربان تر بود ،
من گنه کار بودم و
گناهم گم گشتگی در حوالی دنیا
در حوالی شاید آدم ها
بود
من ضعیف نبودم ،
دنیا درسی را به من آموخت
که نمی توانستی قوی نباشی
روزها لب به سخن نمی گشودم و
تنها به تصویر روبه رویم که اثری بود از چشمانش می نگریستم و
شب ها تاریکی در آغوشم میگرفت و
در سکوت با من زمزمه می کرد...
ترانه ای را نجواگونه در گوشم می خواند که روزی با دستان خودم برایش نواخته و
حنجره ی زرین او ، متن موسیقی را طنین انداز شد !
من سیه دل کجا و آینه ی دل او کجا؟!
من گنه کار کجا و نغمه ی دلش کجا؟!
آری
او هم گناه من نشد
لیکن
من همراهش گشتم و
حال
هر دو روحی داریم
خاکستری رنگ ،
ترکیب سپیدی او با
تاریکی من !
_خــــــــاکــــــســـــتــــــــــــریــــــــــــــــ؛
