ویرگول
ورودثبت نام
هادی سیاوش‌کیا
هادی سیاوش‌کیایک طلبهٔ بی‌گناه🙃|یک رفیقِ نیمه‌راه‌😬|و یک همسرِ خاطرخواه❤️
هادی سیاوش‌کیا
هادی سیاوش‌کیا
خواندن ۱ دقیقه·۷ ماه پیش

موجودی

- پنجاه هزار تومن مرغ سوخاری لطفا.
پسر جوان پشت دخل پوزخندی به پیرمرد زد و کوچک‌ترین ظرف یک‌بارمصرف را برداشت.
پیرمرد نگاهی به او کرد. کارت بانکی‌اش را درآورد و گفت: «ببخشید قبلش می‌شه یه موجودی برام بگیری؟»
پسر با اکراه کارت را کشید و استعلام موجودی زد. رسید را کند و به پیرمرد داد.
- عینکم رو نیوردم. می‌شه بخونیش؟
پسر اخم کرد و رسید را گرفت. نگاهش کرد. لحظه‌ای مکث کرد. چشمانش گرد شدند. به پیرمرد رو کرد و دوباره رسید را دید.
- چقدره موجودیش؟
- آقا! موجودی‌تون... دوازده میلیارد و سیصد میلیون و دویست تومنه.
- آها. درسته. تشکر... بی‌زحمت همون پنجاه هزار تومن سوخاری رو...
- چشم آقا... الان...
پسر ظرف بزرگ‌تری برداشت و پُرش کرد. همراه نوشابه و سس مخصوص و رسید و کارت دو دستی برد جلوی پیرمرد.
- بفرمایید قربان. نوشیدنی مهمان ما هستید.
پیرمرد نوشابه را از نایلون درآورد و روی میز گذاشت.
- نه مرسی.
و میان جمعیتِ پیاده‌رو گم شد.

#داستان_کوتاه_کوتاه

#بداهه

داستانکداستان کوتاه کوتاه
۱
۱
هادی سیاوش‌کیا
هادی سیاوش‌کیا
یک طلبهٔ بی‌گناه🙃|یک رفیقِ نیمه‌راه‌😬|و یک همسرِ خاطرخواه❤️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید