یک جرمنویس جوان·۲ روز پیشتهوعِ روحیمغزش را زیر و رو کرد. گشت و گشت. چیزی نیافت. خالی بود. خالیِ خالی که نبود. افکاری بودند. آشفتگی. صداها. تصاویر. رنگها. بوها. همه چیز به هم…
یک جرمنویس جوان·۵ روز پیشاو یک نویسنده بودنوشت.پاک کرد.نوشت.دوباره پاکش کرد.نوشت.پاکش کرد و کامپیوترش را خاموش کرد.بلند شد.پنجره را باز کرد.پنچرههای روشن را تماشا کرد.صدای ماشینها…
هادی سیاوشکیا·۱۰ ماه پیشموجودی- پنجاه هزار تومن مرغ سوخاری لطفا.پسر جوان پشت دخل پوزخندی به پیرمرد زد و کوچکترین ظرف یکبارمصرف را برداشت.پیرمرد نگاهی به او کرد. کارت ب…
محمدسعید روحی·۴ سال پیشداستانک «نبرد دلقکها» از میا کوتوترجمهی داستانک (Flash Fiction) «نبرد دلقکها» از میا کوتو
13alishah·۵ سال پیشاولین دقایق تولدپس از یک طوفان طولانی، بر روی شنهای ساحل، از حال رفتهام. به سختی چشمانم را باز میکنیم. پیرامونم جز شن و ماسه چیزی نیست. چند باری تلاش می…
شهرزاد حکایتی·۵ سال پیشباید زنده بماندگزیده چند داستان کوتاه کوتاه از مجموعه مینیمال «ها» نوشته مصطفی خدامی
داستان شاپ·۶ سال پیشداستان پنج سال و نیم می گذرد.پنج سال و نیم می گذرد. رامین به بیرون نگاه می کند، نگاه که نه غرق شده است … .پنجره ای زنگ زده با شیشه هایی کثیف و پر از لک گرد و غبار و چیز…
Leyla.k·۶ سال پیشتسلیممیپرسم: «مطمئنی؟»دخترک سرش را بهسرعت پایین و بالا میبرد. مادرش نوچی میکند و سرش را تکان میدهد. میگوید: «یکم فکر کن!»انگشتم را بالاتر…