یک جرمنویس جوان·۲۱ روز پیش۲ داستان خیلی کوتاه از یک نویسندهاو کارِ به درد بخوری انجام نمیداد_کتابم کامل شد. _یه کتاب دیگه هم کامل شد. _اینم یکی دیگه!+چرا یه کار به درد بخور انجام نمیدی؟
یک جرمنویس جوان·۲۲ روز پیشقصابی شغل مناسب او نبودنشسته بود. خیره به بشقابش. بوها. پیچش درون معده. امواج سرد درون مری که به دیواره میکوبیدند. دستانش خشک شده بود. به سختی نفسی کشید. حس کرد…
یک جرمنویس جوان·۲۵ روز پیشتهوعِ روحیمغزش را زیر و رو کرد. گشت و گشت. چیزی نیافت. خالی بود. خالیِ خالی که نبود. افکاری بودند. آشفتگی. صداها. تصاویر. رنگها. بوها. همه چیز به هم…
یک جرمنویس جوان·۱ ماه پیشاو یک نویسنده بودنوشت.پاک کرد.نوشت.دوباره پاکش کرد.نوشت.پاکش کرد و کامپیوترش را خاموش کرد.بلند شد.پنجره را باز کرد.
هادی سیاوشکیا·۱ سال پیشموجودی- پنجاه هزار تومن مرغ سوخاری لطفا.پسر جوان پشت دخل پوزخندی به پیرمرد زد و کوچکترین ظرف یکبارمصرف را برداشت.پیرمرد نگاهی به او کرد. کارت ب…
محمدسعید روحی·۴ سال پیشداستانک «نبرد دلقکها» از میا کوتوترجمهی داستانک (Flash Fiction) «نبرد دلقکها» از میا کوتو
13alishah·۵ سال پیشاولین دقایق تولدپس از یک طوفان طولانی، بر روی شنهای ساحل، از حال رفتهام. به سختی چشمانم را باز میکنیم. پیرامونم جز شن و ماسه چیزی نیست. چند باری تلاش می…
شهرزاد حکایتی·۵ سال پیشباید زنده بماندگزیده چند داستان کوتاه کوتاه از مجموعه مینیمال «ها» نوشته مصطفی خدامی
داستان شاپ·۶ سال پیشداستان پنج سال و نیم می گذرد.پنج سال و نیم می گذرد. رامین به بیرون نگاه می کند، نگاه که نه غرق شده است … .پنجره ای زنگ زده با شیشه هایی کثیف و پر از لک گرد و غبار و چیز…