داستان سحر رو باید توی حال خاصی باشم تا بتونم با جزئیات دقیق و کامل شرح بدم.
سحر فقط یه دختر نبود سحر دورانی از من بود که من نبودم من بهترین ورژن خودم در حضور سحر بودم هیچ چیزی رو به اون ترجیح نمیدادم هیچ چیزی و هیچ کسی.
زندگی من با اون از ترم دوم کارشناسی شروع شد زمانی که من پایین پله ها ایستاده بودم و اون از در اصلی ساختمون دانشگاه اومد و روی راهرو بیرون ایستاد.
یه موجود عجیب زیبا, عجیب وحشی, عجیب رویایی.
دانشکده ما یه ساختمون 4 طبقه با یه حیاط کوچیک بود که تقریبا همه همدیگه رو میشناختن.
من توی دانشکده تقریبا جزوپسرای به اصطلاح معروف بودم تقریبا همه منو از همون ترم اول میشناختن نه به خاطر شوخ بودن یا شر بودن نه, به خاطر نوع رفتارم و تیپ هایی که میزدم از همون ترم اول با بچه های ترم بالایی بر خورده بودم و به همین دلیل خیلی زود توی دانشکده تبدیل شدم به "اون پسره" .منم شیطون بودم اما نه مدل تابلو شیطنتم هیچ وقت ختم به داشتن دوست دختر توی دانشکده نشده بود.
دختری رو اون روز دیدم بالای پله ها با مقنع ای مشکی با موهای هویشون بلوند گونه هاش آه گونه هاش وقتی میخندید یه خط مورب خیلی ظریف چونه و لبهاشو میبرد زیر اون گونه های درشت و گرد اما این گونه های درشت زیر چمشهای کشیده و کژال مانندش مجالی پیدا نمیکردن.چندتا تار مو ریخته بود روی صورتش و موهاش از کنار مغنه اش زده بود بیرون .یه مانتو مشکی تنگ با یه شلوار لی ساده ساده بدون هیچ کار اضافه ای.یه دختر بی آلایش و رها که جزوه هاشو توی بغلش گرفته بود.
من در دم جان باختم و محو شدم انگار دیگه روی پاهام نبودم انگار از تنم جدا شدم و رفتم بالای دیوار نشستم به تماشا.
همون روز دیدم کلاس فارسی عمومی با هم داریم، هم رشته نبودیم اما این کلاس عمومی رو با هم بودیم.فامیلیشو موقع حضور غیاب فهمیدم و رفتم خونه.
اون شب شب عجیبی بود .اون موقع یاهو ۳۶۰ بود رفتم اونجا پیداش کردم و یه کامنت براش گذشتم.
۲۲ اردیبهشت بود، گذشت .
چند باری باز همو دیدیم اما اصلا من به روی خودم هیچی نمی اوردم.۷ آبان جواب اون کامنت رو داد.
ما دانشجو ورودی سال ۸۵ بودیم.یه دختر پسر ۱۸ ساله و ۲۰ ساله به غایت مغرور عجیب الخلقه و یکدنده.