
ترس لعنتی از دست دادنت در من دوباره بیدار شده و من باز از خواب بیدار میشم....ترس از دست دادنت در من زنده شده و من همچنان دارم مواد غذایی و ویتامین به بدنم میرسونم...ترس از دست دادنت هست و من لباس میپوشم تا به سر کار بروم...به آدمها کمک میکنم و گره از کارشون باز میکنم و همزمان و همچنان دارم میترسم...با خودت حرف میزنم و از گفتن میترسم...از حرفات میترسم و از سکوتت بیستر میترسم...از گریههایم میترسم و ترس خالی موندن دستهام رو دارم... از تپش قلبم میترسم و ترسِ خالی شدن آغوشم رو دارم...به عکسات نگاه میکنم و میترسم...خاطراتمون، قدم زدنامون، خندههامون، گریه هامون میاد جلوی چشمم و من میترسم....میترسم از اینکه نباشی، نباشی تا برات بگم زندگی برام چطور میگذره، نباشی تا بگم دنیا امروز برام آبی بود ...بگم امروز موفق شدم...و با ذوق عکس موفقیتم رو نشونت بدم ...اما الان این ترس لعنتی..این ترس بزرگ....مدتیه که دارم با این ترس زندگی میکنم ...بزرگترین ترس زندگی من روبهروم وایساده و داره از من تغذیه میکنه...دلم میخواد برگردم و برگردیم اما اینبار بدون ترس...دلم میخواد نترسم از این ترس... میخوام از هرکس و هرچیزی که تورو از من دور میکنه فاصله بگیریم ...میخوام اینبار دیگه نترسم....میخوام با تو باشم ولی نترسم...میخوام باشی ولی نترسم ...نترسم چون دیگه هیچی تورو از من دور نمیکنه...چون خودت دیگه دور نمیشی...چون نمیذاری دیگه دور بشی...اما الان هنوز خیلی میترسم و کاش اینجا بودی...کاش دستاتو بغلتو نگاهتو داشتم...کاش به من تعلق داشتی...کاش من لنگر تو بودم...کاش من محور تو بودم...کاش من تاثیرگذارتر بودم...کاش من قدرت بیشتری داشتم...کاش من جایی که باید بودم.... .