
"سفر کردم که از عشقت جدا شم..." از معین تو کافه پخش شد.
ساعت ۱۰:۳۰ شنبه ۱۰ آبان
الان به فکرم رسید لحظاتی رو ثبت کنم و دارم از روز دوم سفر مینویسم.
یه پیرمرد اومده تو کافه و کنار بابا نشسته و داره میخونه
هم صحبتی اون با بابام و گاهی همخوانی، یادم مینداره بابا داره پیر میشه...امروز هم توی قایق که نتونست غواصی کنه تا اخر توی خودش بود و فهمیدم که حالش گرفته...
یکم حالم گرفته است...یکم غم دارم...میدونم برای چیه ...
عاشق از قمیشی پخش شد و دلم بیشتر گزفت..."عزیزت نرفته که تشویش سوت قطار رو بفهمی..." من خوب میفهمم...هم تشویشُ هم سوت قطارو...
این پیرمرده هم خوشش اومده و بيشتر داره میخونه...
●
ساعت ۱:۱ صبح، روی عرشه کشتی هستیم...دیجی عالی اهنگها عالی...وایب عالی...اما، رقص و خوشی ممنوع، برای خانمها ممنوع البته فقط ...اقایان میتونن هرکاری خواستن بکنن ...خانمها نه...خدانکنه دست خانمی کمی بچرخه حتی وقتی نشسته...وایسادم یه گوشه و بغض دارم
بخاطر عمر و جوونی که از دست دادیم...بخاطر ابتدایی ترین حقمون ....بنظرم هیجوقت دیگه برای نسل ما هیچی خوب نمیشه...یا باید رفت یا تحمل کرد و مرد...
بغض دارم کاش میشد براحتی گریه کنم....
●
ساعت ۲:۲ دقیقه صبح
توی تخت هستم
خوابم مباد و همزمان معدهام هم درد میکنه...هیچوقت و هرگز نبابد فست فود بخورم دوباره
احساس از دست دادن و تلف شدن وقت دارم
شب بخیر
●
امروز رفتیم پارک برفی ...و من توی این سفر هرچیز ترسناک و هیجانآوری رو تصمیم گرفتم تجربه کنم، اینجا هم درکنار سورتمه و تیوپ سواری، تاب معلقش رو که انگار ۱۱ متر ارتفاع داشت رو تجربه کردم ...وقتی تا لب پرتگاهش رفتم پشیمون شدم و گفتم نمیخوام برم ولی یارو طناب رو کشید و گفت برو ترس نداره و با هر طنابی که میکشید من یه قدم ناخواسته به جلو هل داده میشدم تا اینکه دیگه چاره نبود و با اخرین کشش طناب پرت شدم پایین...لحظه اول توی دلم خالی خالی شد...واقعا ترسیده بودم ولی دقیقا همون نقطه اوج ترسم به خودم گفتم ول کن بترس رها شو...اونجا دستام باز کردم طناب ول کردم..و همونطور معلق روی هوا تاب میخوردم...حس بینظیری بود...بار دیگه هیجانات ثابت کردن بهم که رها کردن و مواجهه همزمان چه درد و لذتی داره...شاید فقط ترس از ترسه که پیچیده میکنه...نه خود موضوع ترس.
●
ساعت ۱۱:۵۰ شب، دوشنبه
"بهت قول میدم سخت نیست لاقل برای تو"
یه پسره با گیتارش کنار دریا داره میزنه و میخونه...
چه وایبی
چه حسی
آدما میان کنار اون پسره میشینن و باهاش یواش همخونی میکنن...یکی مثل من پاهاش توی آبه و اونطرف تر وایساده و داره نگاه میکنه...من هم درحالی که دارم تا مچ توی شن فرو میرم وایسادم و گوش میدم...دارم فکر میکنم واقعا هرجا میری سایه ات دنبالته ...هرجا میری همه چیو باخودت میبری...جهنم و بهشتت رو با خودت میاری
یاد اهنگ شَدو آو ماین افتادم از الس بنجامین.
●
ساعت ۱:۵۰ ظهر سه شنبه.
تو هواپیمای برگشت نشستیم
بابا یخاطر من از پسری که کنار شیشه نشسته بود درخواست کرد تا صندلیشو به من بده...چون میدونست دلم میخواد توی روز بیرون رو ببینم از هواپیما.... بابا خیلی دوسم داره...بخاطر من هرکاری میکنه ...بغضم میگیره...