ویرگول
ورودثبت نام
حسین الهیاری
حسین الهیاری
حسین الهیاری
حسین الهیاری
خواندن ۶ دقیقه·۲ روز پیش

خط شکن (روز بیستم/نیروی جدید/بخش اول)

روز بیستم (نیروی جدید/بخش اول)

درب ساختمان را برایم باز کردند، (بیا به طبقه پنجم). از داخل حیاط به سمت ورودی راهرو ساختمان حرکت کردم، حیاط پر بود از درختان زیبا، گل‌های رنگارنگ، یک زمین بازی بزرگ برای کودکان که داخلش هم یک زمین بازی شنی تعبیه شده بود و دیوارهایی که مملو از نقاشی کودکان بود.

داخل راهرو پنج اتاق قرار داشت، دو اتاق بزرگ سمت چپ و سه اتاق نه چندان بزرگ سمت راست. از یکی از پرستاران محل آسانسور را پرسیدم، زد زیر خنده (نیروی جدیدی آره؟ اشکال نداره، باور کن بالا پایین رفتن روزانه توی پنج طبقه کمترین دردسرت قراره باشه. بهرحال، راه پله انتهای راهرو سمت چپه). رفتار بسیار عجیبی داشت، اصلا دلم نمی‌خواست جایی مغشول به کار شوم که آدم‌های عجیب و غریب دوره ام کنند. به سمت راه پله رفتم، همینطور که طبقات را یکی یکی بالا می‌رفتم احساس کردم که اندازه‌ی هر طبقه نسبت به طبقه پایینی بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. شاید هم بخاطر به نفس افتادنم همچین احساسی می‌کردم. به طبقه پنجم که رسیدم مردی با موهای بور و هیکلی نسبتا لاغراندام را روبه‌روی خودم دیدم. (خیلی خوش اومدی. امیدوارم بهش عادت کنی، پله‌ها رو میگم. بیا دنبالم، می‌برمت اتاق مدیر). طبقه پنجم دو راهرو داشت، انتهای راهرو اول که دست راست می‌شد اتاق مدیریت قرار داشت و بجز اتاق مدیر تقریبا ۱۶ اتاق دیگر وجود داشت، ولی چطور؟ تازه عجیب‌تر اینکه با یک نگاه سرسری اصلا نتوانستم انتهای راهرو سمت چپ را ببینم. بالاخره به اتاق مدیر رسیدم، (برو تو، منتظرته، موفق باشی). در زدم و صدایی آرام گفت: (بیا داخل).

اتاق مدیر کوچکتر از چیزی بود که تصور می‌کردم، بیشتر از اینکه به اتاق مدیریت شبیه باشد شبیه یک اتاق بایگانی کوچک بود. از همان اتاق‌هایی که هیچ‌کس در اداره به خاطر نمی‌آورد. اتاقی که هر سی سال یکبار دقیقا زمان بازنشستگی نیرویی که در آن کار می‌کند روی انسانها دیگری را بجز کارمندش می‌بیند.

یک مرد بسیار لاغر اندام پشت یک میز کوچک نشسته بود و بشدت مشغول نوشتن یادداشتی بود، کنار دستش هم یک ماشین حساب قرار داشت که هر چند ثانیه یکبار جمع و تفریق چند عدد را داخلش حساب می‌کرد. با انگشت اشاره صندلی را نشانم داد تا بنشینم. روی صندلی که نشستم تازه توانستم چهره‌اش را ببینم، بسیار پیر و فرسوده بود، به قدری پیر بود که مطمئن شدم از آن دسته آدم‌هایی است که مجددا دعوت به کار شده است. حتما هیچ کسی بجز خودش توانایی انجام کارش را نداشته.

بعد از حدود بیست دقیقه حکم‌فرمانی صدای دکمه‌های ماشین حساب، مرد بالاخره دست از نوشتن برداشت. (پرونده‌تو بده ببینم). دستم را به سمتش دراز کردم و او به آرامی پرونده را از من گرفت، اصلا حرکاتش شبیه چند لحظه قبل نبود گه داشت با عجله چیزی را حساب م‌ی‌کرد. (۱۶ سال؟ واقعا؟ چقدر خوش شانسی. این میزان میشه معادل دو دوره. اونطور که معلومه اونقدرا هم توی زندگیت گند بالا نیاوردی). گند؟ منظورش چه بود؟ من که هیچ سو پیشینه‌ای ندارم. بجز این چه چیزهای دیگری را در پرونده کاری‌ام دیده؟ حتی معرفی نامه محل کار قبلیم آنجاست، مطمئنم که آقای مرادی مدیر سابقم کلی حرف‌های خوب درباره‌ام نوشته است. هرچند که اصلا به خاطر ندارم برای چه محل کار قبلی‌ام را ترک کرده‌ام.

(عذرخواهی میکنم، منظورتان از گند چیست؟)

(آاا نگران نباش، پس تو هنوز متوجه شرایطت نشدی. چیز خاصی نیست، بزرگترین گندی که زدی هدر دادن چندماهی از زندگیت بوده، بجز اون هیچ مشکل خاصی نیست)

اصلا متوجه حرف‌هایش نمی‌شدم. هدر دادن زندگی‌ام؟ نکند منظورش چندماهی‌ست که بیکار بودم؟ بهرحال همه انسان‌ها به استراحت نیاز دارند، از نظر خودم که هیچ ایرادی نداشته چند ماهی را مشغول کاری نبودم.

(بنظر گیج شدی. بهم بگو رابطه‌ت با بچه‌ها چطوره؟)

(بچه‌ها؟)

(معلوم نبود که توی این ساختمون قراره با بچه‌ها سر و کار داشته باشی؟)

(یعنی دقیقا باید چیکار کنم؟ اصلا اون ۱۶ سال که گفتید چیه؟ من که برنامه‌ای ندارم تا بازنشستگی اینجا بمونم. تازه از کجا معلوم که اصلا دلم بخواد باهاتون همکاری کنم؟)

مرد از جایش بلند شد و پرده‌های پشت سرش را کنار زد، پشت پنجره‌ها هیچ چیزی جز آسمان آبی و زمین خاکی و خالی نبود.

(ببین پسر، یکمی طول میکشه تا عادت کنی ولی باور کن هیچ جای دیگه‌ای بجز این ساختمون برای کار کردن وجود نداره. درواقع تو مجبوری که اینجا کار کنی).

کاملا گیج شده بودم، کم کم داشتم وحشت می‌کردم. اصلا اینجا کجاست؟ من برای چه باید به همچنین جایی برای کار کردن بیایم؟ اگر بلایی سرم بیاورند چه؟ اصلا چه جور کاری دارند با کودکان انجام می‌دهند؟ کارشان قانونی‌ست؟

(می‌دونم که خیلی عجیب بنظر میرسه، ولی بهت قول میدم آخر حرفامون همه چی برات عادی و معقول بشه. پس یه لطفی به خودت بکن و جواب سوالام رو بده تا خودت متوجه وضعیت بشی).

کار از کار گذشته بود. کاملا وحشت زده شده بودم. هیچ احساس خوبی نسبت به شرایطی که در آن بودم نداشتم. از روی همین ترس قبول کردم تا پاسخ سوالاتش را بدهم و تمام سعیم را کردم تا عادی رفتار کنم. اول از همه باید سعی می‌کردم که بفهمم دقیقا وارد چه مخمصه‌ای شده‌ام.

(خب نگفتی، رابطت با بچه‌ها چطوره؟)

(نمیدونم، هیچوقت به بچه‌ها علاقه نداشتم، اصلا نمی‌تونستم مثل بقیه آدما برای بچه‌ها ذوق کنم و باهاشون بازی کنم یا هرکار دیگه‌ای، بیشتر ازشون فراریم).

(حدس می‌زدم، بهرحال گفتم شاید امروز یه معجزه‌ای رخ بده)

همه چیز داشت عجیب و عجیب تر می‌شد و افکاراتم آنقدر پریشان شده بودند که نمی‌توانتسم به چیزی درست فکر کنم.

(اسمت چی بود پسر؟)

(بابک)

(ببین بابک کار ما خیلی سخت و عجیب غریب نیست، ما فقط باید سعی کنیم بچه‌ها رو برای درک کردن پرورش بدیم)

آنقدر ذهنم درگیر بود که نمی‌توانستم کلامی را بر روی زبانم بیاورم. فکر کنم که متوجه سردرگمی‌ام شد، بلافاصله گفت: (ببین من خیلی وقت برای سروکله زدن باهات ندارم، پس سریع میرم سر اصل مطلب. تو وظیفت اینه بچه‌ها رو قانع کنی که کار بدی باهاشون انجام ندادن. بیشترین زمانم برای این کار چیزی حدود ۸ ساله که برای تو میشه تقریبا دو دوره. سر و کارتم با بچه‌های ۱ تا ۲ ساله. یه تعداد بچه رو بهت می‌سپاریم تا باهاشون کار کنی. تا وقتی ۹ سالشون بشه وقت داری که قانعشون کنی، اگر موفق نشی می‌فرستیمشون به یه ساختمان دیگه تا باهاشون کار کنن. همین).

(اصلا متوجه منظور شما نمی‌شم. ببینید من می‌تونم همین الان برم و قول میدم به هیچکس هم درباره اینجا چیزی نگم. من اصلا نمی‌دونم چیشد که برای شما درخواست کار فرستادم و اصلا یادم نمیاد باهاتون قرار ملاقات گذاشته باشم. لطفا اجازه بدید برم تا به کار و زندگیم برسم. هیچوقت دیگه هم قرار نیست منو ببینید. قول میدم.)

مرد روی صندلی‌اش ولو شد و مشغول خاراندن سرش شد.

(قرار بود عذابم این باشه که با بچه‌های کوچیک سر و کله بزنم، نه یه آدم گنده که اینقدر کلافم کنه)

کشوی میزش را باز کرد و یک عکس را از داخلش بیرون کشید. عکس را به سمتم گرفت. عکس من بود، روی تخت بیمارستان! همه جایم را باند پیچی کرده بودند و تمام بانداژ ها از شدت خونریزی‌ سرخ شده بودند. این عکس برای چه زمانی بود؟!

ادامه دارد....

مرگزندگیداستانکودک
۰
۰
حسین الهیاری
حسین الهیاری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید