
روز بیست و یکم (نیروی جدید/بخش دوم)
ماتم برده بود، گیج شده بودم. اصلا بخاطر نمیآوردم که بستری شده باشم، آن هم با این سر و وضعی که در عکس داشتم.
(تجربه بهم ثابت کرده که بهترین راه برای بیان تلخترین اتفاق، اینه که سریع گفته بشه. بابک تو مردی، حدود ده دقیقه پیش، یعنی درست زمانی که جلوی درِ این ساختمون ظاهر شدی. اگه درست بهش فکر کنی متوجه میشی که اصلا یادت نمیاد چطور سر از اینجا در آوردی).
(مسخرهست).
مسخره بود. تمام حرفهایش مضحک و بیمعنی بود. چطور امکان داشت مرده باشم؟ نمیدانم عکس من روی تخت بیمارستان را با چه حقهای سرهم کرده بود، ولی هرچه که بود میدانستم واقعیت ندارد. دیگر یقین پیدا کرده بودم که جانم در خطر است. این آدمها اصلا عادی نبودند و ماندنم در این ساختمان دیگر به صلاحم نبود.
از پشت سرم صدای باز شدن در اتاق را شنیدم. هیچکسی وارد اتاق نشد. در همین حین مدیر با چشمانش به در اتاق اشاره کرد و گقت: (برو). پاهایم سست شده بود، نمیتوانستم از جایم بلند شوم. ولی میل به بقا و زنده ماندن باعث شد که در کسری از ثانیه به سمت در فرار کنم. با سرعت به سمت راهرو رفتم. هرچه که سریعتر میدویدم راهرو طولانی و طولانی تر میشد. با هر جان کندنی که بود خودم را به راه پله رساندم. مقابل راه پله همان مردی که پیشتر مرا به سمت اتاق مدیریت راهنمایی کرده بود را دیدم. یک لبخند احمقانه بر روی صورتش بود و هنگامی که از کنارش گذشتم بلند فریاد زد: (واقعا متاسفم، ولی واقعیت داره).
وقتی به طبقه پایینی رسیدم خاطرهای از جلوی چشمانم عبور کرد، پشت فرمان ماشینم بودم و میخواستم سیگارم را روشن کنم. چشمانم را باز و بسته کردم تا تمرکزم را برای گریختن از ساختمان حفظ کنم. وقتی به طبقه سوم رسیدم تصویر دیگری را دیدم. صدای دریافت پیامک تلفن همراهم را شنیدم و تلفنم را از روی صندلی شاگرد برداشتم. دوباره چشمانم را باز و بسته کردم و با سرعت بیشتری دویدم. در طبقه دوم متن پیام را بخاطر آوردم (من دیگه نمیتونم این شرایط رو تحمل کنم. بیا تمومش کنیم). دیگر چشمانم را باز و بسته نکردم. سرعتم کمتر شده بود، به طبقه اول که رسیدم یادم آمد بخاطر همان پیام حواسم از جاده پرت شده بود و با سرعت زیاد به ماشین جلویی کوبیدم و دیگر هیچ. زانوهایم سست شد و بر روی زمین افتادم.
متوجه شدم بعد از تصادف به این ساختمان آمدم. من واقعا مرده بودم؟ چطور امکان داشت؟ نه این حقیقت ندارد. همه چیز تمام شده بود؟ همینقدر ساده و احمقانه؟ پرستاری را که موقع ورود دیده بودم مقابل خودم یافتم. رو به روی من ایستاده بود و با لبخندی تلخ ولی واقعی و نه احمقانه به من نگاه میکرد.
(واقعا متاسفم، برای همه ما سخت بود که باور کنیم ولی اتفاقیه که افتاده. راستش از اول هم قرار نبود که با اطلاع قبلی جونمون رو از دست بدیم. حال الانت رو کاملا درک میکنم. ولی میدونی، یکی از خوبیای مردن اینه که بعد از اینکه متوجه میشی همه چی تموم شده، آروم میشی).
راست میگفت، متوجه شدم که تمام ترسها، سوالها، اضطرابها و هرچیزی که تا چند ثانیه پیش دچارشان بودم داشتند کم کم از بین میرفتند.
(حالا چه اتفاقی میوفته؟ اصلا من کجام؟).
(باید برگردی به اتاق مدیر، اون همه چیز رو بهت توضیح میده).
مرا از جایم بلند کرد و در همین حین مردی که در طبقه پنج بود خودش را به ما رساند. مرد به من کمک کرد تا آرام آرام قدم بردارم و مرا به سمت طبقه پنجم برد. همین که طبقهها را یکی یکی بالا میرفتیم با من صحبت میکرد.
(شنیدم اوضاعت اونقدرام بد نیست، تو باید ۱۶ سال اینجا بمونی، خیلی از ماها مجبوریم برای صد سال اینجا باشیم. خود مدیر الان ۲۶۴ ساله که داخل این ساختمونه).
(من اصلا نمیفهمم چه خبره، چرا باید ۱۶ سال اینجا بمونم؟ اصلا کی داره همچین چیزایی رو تعیین میکنه؟)
(همون کسی که تعیین میکنه بچهها بهتره بمیرن تا زنده بمونن).
دیگر تقریبا ترسی نداشتم، اما از شدت سردرگمیام کم نمیشد. اصلا درک نمیکردم که درباره چه چیزی صحبت میکند و قرار است چه اتفاقی بیوفتد. افکارم درگیر همین فکر و خیالها بود که متوجه شدم به اتاق مدیر رسیدهایم.
(ممنونم، میتونی بری. اینجا به بعد من حواسم بهش هست).
مرد مرا روی صندلی نشاند و خودش از اتاق خارج شد.
(تا الان من ازت سوال پرسیدم، الان تو بپرس).
(من واقعا مردم؟)
(فکر نکنم که دیگه شکی تو این یک مورد داشته باشی)
(اینجا کجاست؟)
(یجور برزخ، آدمایی مثل ما که یه سری اشتباهات توی زندگی داشتن رو میفرستن اینجا تا با عذاب کشیدن اشتباهاتشون جبران بشه).
(بعدش چه اتفاقی میوفته؟)
(همه ما یه دوران محکومیت داریم، مثلا برای تو قراره ۱۶ سال باشه. بعد از تموم شدن این مدت یهو غیب میشیم. هیچکس هم نمیدونه بعدش چه اتفاقی میوفته. برای من یکی ۲۶۴ سال طول کشید و هرچی حساب میکنم میبینم که باید امروز تموم میشد، ولی فعلا همین جام).
اکنون متوجه شده بودم که در ابتدای ورودم به اتاق مشغول محاسبه چه چیزی بود.
(منظورت از عذاب چیه؟)
(همونطور که گفتم وظیفه ما اینه که بچههارو قانع کنیم، البته روحشون رو، اونها هم مثل ما مردن. فقط فرقش اینه که نمیتونن مثل ما قبولش کنن چون درکی ازش ندارن. پس فرستاده میشن اینجا تا آدمهایی مثل من و تو روشون کار کنن و قانعشون کنن که مردنشون انتخاب درستی بوده و قبولش کنن).
(دیگه چه فرقی میکنه که قانع بشن یا نه، اونا دیگه مردن، مثل من. همه چیشون تموم شده. نمیشه مثل من تصاویر زندگیشون بیاد جلوی چشمشون؟)
(راستش درباره بچهها کار به این شکل پیش نمیره).
به سمت صندلیاش رفت و رویش نشست. نگاهی کوتاه به حساب کتابهای روی میزش انداخت و دفتری را که روی آن مشغول محاسبه بود را بست و کنار گذاشت.
(تا حالا یه بچه رو کتک زدی؟ یا مثلا یه قولی بهش دادی که بزنی زیرش؟ یا مثلا هرکار دیگه ای که از دستت ناراحت بشه؟)
تا آمدم به سوالش جواب بدهم خودش مجدد شروع به حرف زدن کرد.
(البته که خودم میدونم اینکارارو نکردی. ببین خیلی سادهس، وقتی یکی از این کارارو با یه بچه میکنی ازت حسابی دلخور میشه. میتونه ساعتها بخاطرش گریه کنه و هفتهها باهات قهر باشه. بعضی وقتا میتونی با خریدن یه خوراکی گولش بزنی و باعث بشی اون خاطره رو فراموش کنه ولی بعضی وقتا به هر دری میزنی اتاقی نمیوفته. باید کلی جون بکنی تا دوباره ارتباطت رو درست کنی. حالا فرض کن که بجای کتک زدن یهو جونشون رو بگیری، میتونی تصور کنی چه حجم عظیمی کینه و دلخوری توشون بوجود میاد؟ آدم بزرگا درباره مرگ میدونن، مرگ خیلی از آدما رو هم دیدن، تو مراسم تدفین چندین نفر شرکت کردن. بخاطر همین ته وجودمون همیشه براش آماده بودیم و میدونستیم که بالاخره اتاق میوفته، ولی درباره بچهها خیلی وضعیت فرق میکنه. این دقیقا عذابیه که باید بکشیم، سر و کله زدن با بچههایی که کوهی از نفرت و کینه رو روی دوششون دارن و با همه قهرن. سخت ترین کار دنیا همینه).
تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم، همیشه برایم سوال بود که پس از مرگ چه اتفاقی خواهد افتاد. برایم سوال بود چون درباره مرگ میدانستم، اما برای کسانی همانند کودکان که حتی نام مرگ را نشنیده بودند، مرگ چه معنایی بجز یک سیلی بسیار محکم و بیرحمانه میتوانست داشته باشد؟
(ببین بابک، هضمش سخته، بهرحال پات همین الان به این ماجرا باز شده و من توقع ندارم از همین الان.....)
مدیری که تا چند ثانیه پیش رو به رویم ایستاده بود ناگهان ناپدید شد. صدای باز شدن در را شنیدم، مرد داخل راهرو وارد اتاق شد.
(از این لحظه ب
ه بعد مدیر منم، بیا از اول شروع کنیم).