ویرگول
ورودثبت نام
حسین الهیاری
حسین الهیاری
حسین الهیاری
حسین الهیاری
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

خط شکن (روز هفدهم/آیندگان)

روز هفدهم (آیندگان)

گاها پیش می‌آید که چشمانم را ببندم و به جایگاه کره زمین در بین تمام سیارات و کهکشان‌ها فکر کنم. آنقدر از سطح این کره خاکی فراتر می‌روم تا اینکه هیچ چیزی جز ذره‌ای غبار از کره زمین در نظرم باقی نماند. سپس بلافاصله بعد از رسیدن به این نقطه چشمانم را باز میکنم و به اطرافم نگاه می‌کنم. سیاره‌ای که تا چند لحظه پیش در نظرم ذره‌ غباری بیش نبود در آن واحد بسیار بزرگ و دست نیافتنس بنظر می‌رسد. تضاد بسیار جالبی‌ست، تضاد بین بودن و نبودن، حقیقتا مساله همین است. سپس از خودم می‌پرسم چه چیزی قرار است از این ذره غبار برای آیندگان به ارث گذاشته شود؟ آیا واقعا ارزشش را دارد؟ جدای از این مساله، آیا واقعا ما پاسدار میراثی که از گذشتگان به ازث گذاشته شده هستیم؟ نام چند تن از آنان در تاریخ جهان ثبت شده است؟ به نام چند تن از آنان جوایزی در نظر گرفته شده؟ اصلا چند نسل گذشته را به خاطر داریم؟

احساس می‌کنم مساله همین است، نه چیزی به ارث گذاشته شده و نه ما باید چیزی را به ازث بگذاریم. این وظیفه‌ای است که به ناحث به گردن آدمی گذاشته شده. بنظرم چیزی که اهمیت دارد این است که سعی کنیم در زندگی خود همانند یک گل شکوفا شویم، از تمام ظرفیت و منابعی که در اطرافمان وجود دارد استفاده کنیم تا به زیبا ترین حالت ممکن خود برسیم. البته که منظورم از زیبا بودن به معنای واقعی زیبایی نیست. زیبایی در اینجا برای من حالتی‌ست که آدمی به نهایت چیزی که می‌تواند تبدیل شود. برای مثال فیلسوفی را در نظر بگیرید که تمام عمرش را صرف پرداختن به فلاکت، درماندگی، ناامیدی و ... کرده است، اگر بخواهیم معنای تحت‌الفظی زیبایی را در نظر بگیرم آثار این فیلسوف چیزی جز زشتی نیست، ولیکن او توانسته در طول زندگی به نحوی که خواسته‌اش بوده شکوفا شود، پس زیباست.

پس واقعا چه ارزشی دارد که چیزی از خود باقی بگذاریم یا نه؟ شاید شکوفایی شخصی در این باشد که هرگز در یادها نمامد. چه بسا که زیربنای بشریت را هم همین فراموش شدگان ساخته باشند.

حس می‌کنم که نتوانستم به خوبی چیزی را که در ذهن و قلبم جاری بود را بر روی کاغذ بیاورم، هرچند که ایرادی هم ندارد. فراموشش کنید.

زندگیگذشتهآیندهداستان
۱
۰
حسین الهیاری
حسین الهیاری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید