
روز پنجم (تسلیم)
در سرنوشت یاماماتو (داستانی که درباره سرگذشت یک کودک ژاپنی نوشتهام) نوشته بودم که چه ایرادی دارد که تسلیم روزگار شویم؟ چه ایرادی دارد که بجای کلنجار رفتن با فلاکت زندگی صرفا به آن تن دهیم؟ یقین دارم بیشتر عذابی که میکشیم به دلیل قبول نکردن سرنوشتمان است. مدام با خود میگوییم چرا برای من این اتفاق افتاده؟ چرا نباید زندگیام طور دیگری پیش میرفت؟ چرا نباید شانس در خانهی من را بزند؟ و و و هزار و یک پرسش دیگر را مطرح میکنیم و در نهایت خیال میکنیم که میتوان با امید داشتن به ادامه مسیر زندگی در نهایت این امتیازها را کسب کرد. ولی افسوس که سرنوشتمان با نخوت به کار خود ادامه میدهد و خوشبینی آدمی خللی در کارش ایجاد نخواهد کرد. خوشبینی ما صرفا باعث این میشود که بجای امروز چند سال دیگر به این نتیجه برسیم که اگر تسلیم سرنوشت شویم، شاید دردهای کمتری را متحمل میشدیم.
اگر زندگی را یک جنگ بزرگ در نظر بگیریم، باید بتوانیم مانند یک فرمانده کارکشته عمل کنیم تا از پس آن برییاییم. یعنی اینکه باید بدانیم کی عقب نشینی کنیم، چه زمانی پیشروی کنیم و به وقتش کی تسلیم شویم. آدمی احساس میکند اگر تسلیم شود تمام بدبختیهای جهان در یک لحظه بر سرش آوار خواهند شد، هرچند که این خیال توهمی بیش نیست. شاید این هم یکی دیگر از ترفندهای نظام سلطهگری باشد! کسانی که بالا دست تو هستند، بدون تلاش تو، مسیرِ سرنوشتِ شیرینشان دگرگون خواهد شد.
تسلیم شدن هم وجهه و سطوح مختلفی دارد، برای بعضی از ما به معنای رها کردن همه چیز و برای بعضی دیگر به معنای لحظهای مکث کردن است. بسته به موقعیت زندگی و هدفی که پیش رو داریم و میزان فلاکت و درماندگیای که در زندگی متحمل میشویم، میزان تسلیم شدنمان نیز دستخوش تغییراتی خواهد شد.
در نهایت باید گفت، بر این باور هستم که تسلیم شدن به وقتش ما را از فلاکت مزاعف نجات خواهد
داد.