
روز بیست و چهارم (بی پاسخ)
برای برخی از پرسشها هیچ پاسخی وجود ندارد. منظور من پرسشهای عمیق درباره راز هستی و از این قبیل موارد نیست، درواقع موارد بسیار ساده و پیش پا افتادهای همانند (خوبی؟). در طول زندگی متوجه شدم که پاسخ بسیاری از این پرسشها را بدون در نظر گرفتن درست یا نادرست بودن آن میدهم؛ نه به دلیل اینکه میخواهم طفره بروم یا چیزی را از دیگران پنهان کنم، بلکه به این دلیل که حقیقتا پاسخش را نمیدانم.
برگردم به پرسش (خوبی؟)، زمانی که شخصی این را از من میپرسد در بهترین حالت ممکن فقط میگویم (بدی نیستم)، که البته بنظرم دقیق ترین پاسخ است، چرا که هرگز نخواهم توانست ساعتها فکر و خیال و تغییرات احوال خودم را در قابل کلمات یا حتی جملات بیان کنم. پاسخ دادن به این پرسش کاریست بس دشوار که از توانم خارج است.
بیشتر که در مورد همچین مواردی فکر کردم متوجه شدم که زندگیام مملو از چنین پاسخهایی است. پاسخهایی که از دل ناتوانی من یا درست تر بگویم، از دل ناتوانی کلمات و زبان زاده میشوند. شاید در نگاه اول شبیه به گمراه کردن دیگران یا دروغ گفتن بنظر برسد، ولی با کمی دقت میتوان فهمید که چارهای جز پاسخهای بی سر و ته و بیمعنی نداریم.