
روز دوازدهم (سردرگم)
سردرگمی علت است یا معلول؟ امروزه سردرگمی بیشتر نقش معلول را بازی میکند تا علت. بطور مثال، وضعیت بغرنج زندگی، دشواری تصمیم گیری بین دو انتخاب، تعملات درونی و کشمکشهای احساسی، باعث ایجاد سردرگمی میشود. ولی من نظر دیگری دارم. این تعریف برای سردرگمی بار و تاثیر آن را در زندگی ما نمیرساند! سرگردمی مخلوقِ اتفاقات و احساسات و موارد بسیار دیگر نیست، بلکه بنظرم سردرگمی خود خالق بسیاری از پدیدههاست.
در بسیاری از مسائلی که در زندگی میانشان محاصره میشویم و قدرت تصمیم گیری از ما صلب میشود، احساس میکنیم که دچار سردرگمی شدهایم. اما اگر قبل از محاضره شدن، سردرگمی در درونمان وجود داشته و تازه پس از رخداد متوجه حضور شده باشیم چه؟ اگر خود سردرگمی باعث پیدایش تمام این مسائل و مشکلات باشد چه؟
سردرگمی مانند درخت تنومندیست که از بود تولد بذر آن را در درونمان کاشتهاند. این درخت به مرور زمان رشد میکند و ریشههایش در درونمان پراکنده و پراکنده تر میشود. هرچه سن آدمی بیشتر میشود این درخت تنومند تر و ریشههایش قدرتمند تر میشوند. تا جایی که از یک بذر کوچک به درختی پر شاخه و برگ تبدیل شده و سایهاش روی تمام زندگیمان چنبره میزند. وقتی متوجه این موضوع میشویم که دیگر بسیار دیر شده و ریشه کن کردن این درخت توانی دیو گونه را میطلبد. دقیقا در همین نقطه است که بجای باور به اینکه تمام مشکلات میتواند زاییده سردرگمی باشد، سردرگمی را زاییده مشکلات میدانیم. چرا که روحمان توان مقابله با سردرگمی را در خود نمیبیند.
حال چگونه میتوان دست به تبر برد و از شر این سردرگمی خلاص شد؟ حقیقتا من نیز نمیدانم. من به تازگی متوجه قدرت و نفوذ سردرگمی در وجودم شدهام، هیچ ایدهای برای مرحله بعد از آگاهی ندارم. هرچند که همچنان آگاهی من نسبت به این موضوع در مراحل ابتدایی خودش قرار دارد. مسیری که در آن پا گذاشتهام بی بازگشت نیست، ولی میلی به بازگشت ندارم. حتی اگر بهایش اتلاف عمر و بیثمری با
شد.